تبليغاتX
شاعران لک زبان
ادبيات منظوم و منثور لكي

رضاحسنوند

«شوريده لرستاني»

يا علي

مرده ريگي دارم از عهد پدر
آنكه نفروشم به نا اهلان هنر
شاعري آزاده ام يك لاقبا
كي پذيرم منتي جز از خدا
خواب ديدم يك نفر در آب سوخت
روز روشن كرمك شب تاب سوخت
خواب ديدم زخمها لب داشتند
در شرار گفتگو تب داشتند
خواب ديدم ذوق نوعي جرم بود
اهل ذوق اندر لهيب هرم بود
خواب ديدم ذوق اينجا مرده بود
مرده شو انديشه هارا برده بود
خواب ديدم مجلس ترحيم بود
روي در اعلانيه ترسيم بود
يك نفر با صوت قرآن ودود
قربتاً للچاپلوسي مي سرود
اهل ذوقي در ميان همهمه
ناگهان آورد اينسان زمزمه
گر، بدينسان ميوزد اين رايحه
نامده مردن جميعاً فاتحه
اي به نرخ روز روزي خوار ها
كركس هر لاشه و مردارها
اي به گاه ادعا چون ذوالفقار
در عمل مصداق نيك الفرار
خلق ميداند شما نامردميد
در خيانت رشته سر در گميد
اي تمام كرده هاتان رمز و راز
كرده با حق پشت حتي در نماز
در مساجد بيرق دين ميزنيد
در خيابان بيرق كين ميزنيد
بر زبان دم از ديانت ميزنيد
درخفا دم از خيانت ميزنيد
وصلت و ترحيمتان بامصلحت
زهدتان بهر ريا و بي صحت
اهل باندو بخيه و دور از وفاق
كشتهاتان ميدهد بذر نفاق
خلق ميداندشما نا مردميد
در خيانت رشته سر در گميد
تا كه بويي از رياست مي بريد
سوي مسجد جمله رو مي آوريد
با علي گر سوي بيت الله رويد
ذوالفقارش را به سرقت ميبريد
خورد از دست شما هنگام جنگ
بر سبوي عاشقان صد بار سنگ
اين جماعت در غبار كار زار
ميپرند از روي خندق الفرار
اي به نرخ روز روزي خوارها
كركس هر لاشه و مردارها
نامده دشمن هراسان ميشويد
همچو عمر و عاص عريان ميشويد
باز تنها شد علي روز شمار
باز تنها شد علي و ذوالفقار
يا علي تيغ زبانم زنگ زد
خامشي بر چهره مهر ننگ زد
سوزش و لب وا نكردن تا به كي
خويش را رسوا نكردن تا به كي
مانده ام در انحناي ذو الفقار
در نمي آرد چرا از ما دمار
ما تملق پيشگان پست پست
داده با حق ناشناسي دست دست
يا علي از اين جماعت خسته ام
چون نماز در سفر بشكسته ام
يا علي هر كس كه قنبر مي شود
گر شود مالك چو اشتر مي شود
دسته اي بالاتر از پيغمبر ند
كفشهاشان كهنه گوئي حيدرند
هيچ شاهي كفشهايش پاره نيست
كودكش در كربلا آواره نيست
عده ايي با نام تو نان مي خورند
اجتماعي مزد ايمان مي خورند
خيز و از نو شمع را خاموش كن
درد ميثم هاي خود را گوش كن
كس دگر چون ميثم تمار نيست
يك نفر اينجا ، بجز طرار نيست
با تملق عرض جان را برده ايم
آبروي نهروان را برده ايم
عده ايي بر چاپلوسي قادرند
بر قوانين تملق ماهرند
در ره اسلام ناخورده كتك
ارث مي خواهند از باغ فدك
يا علي كمياب شد مردانگي
شد تملق مظهر فرزانگي
سوختي مشت عقيل خويش را
تا مگر آگاه سازي خويش را
كو كسي آن سوز را ياد آورد
سوزش آن روز را ياد آورد
دسته اي تفسير قرآن ميكنند
عده اي تف زير قرآن ميكنند
اي به نرخ روز روزي خوارها
كركس هر لاشه و مردارها
خلق ميداند شما نامردميد
در خيانت رشته سر در گميد
ما ابوموساي جان را سوختيم
عمرو عاصي از شما آموختيم
يا علي من زخمدار حيرتم
خسته جاني در غبار حيرتم
خط حق را يا علي ترسيم كن
باز هم افطار را تقسيم كن
ياعلي دانم زدست روزگار
كرده لب وا از تعجب ذوالفقار
در تملق جمله استاد تمام
اي دو صد لعنت بر اين پست و مقام
پست بي خدمت كه در دست شماست
اين رياست نيست ياران اين رياست
در تملق هر كه تيغش تيز تر
در نشابور حياءخونريزتر
خويش مي سازد به هر ناكس اسير
تابگويندش فلاني شد مدير
اي فضح در بابتان گرديده صرف
حق شمارا احمد لا ينصرف

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 23:54  توسط رضا حسنوند  | 

زاوار حسينم  

 اری اوه گه و ه خوین وژی دنیا تکو داتی

 

فره ساله گه زاوار حسينم


شكت بي كس منت بار حسينم

 اگر تا روژ محشر هر بگيرم

هني هم هر بدي كار حسينم

بوئه خر لوئه حشگت مال و گيونم

 برا شيرن نازار حسينم

يه رو ا كعبه پرسيم چيه سياري

وه گيري وت عزادار حسينم

نمي رم سير دل ،آو، كل بذانن

سوتي داخ علمدار حسينم

خوشي مه هريسه ار ميت بپرسي

گداي پشت ديوار حسينم

قيامت ار بپرسن اژ نشونم

موشم صد ساله زاوار حسينم

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 9:49  توسط رضا حسنوند  | 

بنام خدا

رزم نامه ي

 « رُسفنديار»

 در نگاهي نو!!

رضا حسنوند «شوريده لرستاني»

دبير ادبيات فارسي

الشتر لرستان

چكيده

در اين نوشته كوشش شده تا دانسته شود كه نبرد شاهزاده و پهلوان ايراني براي مانايي ايران عزيز بوده نه براي كسب قدرت و حكومت چه، ماندن رستم يگانه پهلوان ايراني به مثابه ماندن ايران بوده و برداشتنن جواني خام هرچند  شاهزاده، بازهم به خاطر ايران بوده است

كليد واژه ها:

رستم ، اسفنديار، گشتاسب، قدرت، ايران،و...

 

 

 

براستي اين همه نبرد  رستم و فرسايش روح و روان اين سترگ مرد براي چه بوده است ؟ مگر چه هدفي در پيش بوده كه اين جهان پهلوان لحظه اي را بي انديشه ي ايران  نياسوده  و همواره  با  انيران و نيم ايرانيان ، در نبرد و كشاكش بوده است ؟

جواب اين پرسش براي هر ايراني ميهن دوستي كاملا مشخص است، زيرا رستم به چيزي جز ايران زمين  نمي انديشيده است. به همين خاطر پورزال  هر مانعي را كه سدراه عزت و افتخار ايران مي شده از ميان بر مي داشته، حتي اگر  اين مانع پور دلاورو انجمن آراي  خود يعني سهراب يا فرزند پادشاه ايران اسفنديار بوده باشد.

رستم رزم با اسفنديار را كه آگاهانه درآن گام مي نهد بدان خاطر مي آغازد و به انجام ميرساند كه دويي و دو قطبي در حوزه قدرت  درساختار حكومتي  ايران بوجود نيايد و ايرانشهر سترگ آشفته و پريشان و دژم نگردد .زيرا ماندن رستم و يا اسفنديار؛ يا از بين رفتن هريك از اين دو باز به وحدت ايران مي انجاميده است و از آشفتگي جلوگيري مي كرده است.پس رستم همه ي اين ها را ميدانسته است.

 درغير صورت وجود هردو پهلوان و كشمكش هاي بزرگ براي كاميابي اسفنديار نو عي تنازع را بوجود مي آورده است و اين حالت خوشايند ايران و ايراني  نمي بوده است.

 اما   در نگاهي اجمالي به داستان هاي اساطيري و حماسي ايران دريافته
 مي شود كه اغلب قهرمانان  افرادي هستند كه عصاره ي به تمام معناي نژاد و دوده ي خويشند و هرگز كاري خلاف باورداشت هاي مردم خويش انجام نمي دهند و جامعه خود را هرگز در مظان اتهام قرار نمي دهند و به هر قيمتي كه شده خويش را از گرداب هاي زشت و ناپاكي مي رهانند تا نماد بدي ها نباشند  البته بايد دانست كه اين مقوله  ي ادبياتي در دنياي غرب خلاف گفته هاي فوق است و هميشه عنصر ناهنجاري و هوس راني  و ..... در كتب معتبره آنها حضوري دائمي دارد. اما در ايران ما و شايد در شمولي بيشتر در مشرق زمين :

كسي كاوبودپاك و يزدان پرست

نيازد  به كردار  بد   هيچ  دست

پهلوانان ايران زمين  هرگزدست و  دامن به هيچ  خلافي نيالوده اند و از اين كار خود را برحذر داشته اند زيرا مي دانسته اند كه :«  مساله حفظ آبرو و شرف يكي از اركان اصلي پهلواني است.»[1]برهمين اساس هماره يلان و گردان ما در هرشرايطي ارتباط با مبدا آفرينش را از ياد نبرده اند.اما در ميان يلان «مادر بيگانه»در اساطير ايراني كساني به عرصه گردي پاي نهاده اند كه بعضا رفتاري نه در خور ايران داشته اند و همين رفتار نيز تقديرشان را به سوي مرگ رقم زده است و اين سرنوشت محتوم به دلايلي است از جمله :

الف: كسي كه ايراني ناب نيست بايد از بين برود حتي اگر سهراب و اسفنديار و سياوش هم باشد.

ب: تا براي باورمندان آشكار شود كه ايرانيان اصيل هم در رفتار نيكند و هم در گفتار و هم در پندار. در اين نوشته با توجه به مطالب فوق برآنيم كه منش ايراني را در رزم رستم ايراني و اسفنديار نيمه ايراني و نيمه رومي  بررسي كنيم تا هويدا گردد كه ايرانيان براساس منش بشكوه  و بلند خويش حتي در لبه هاي مرگ با حريفان خود چه رفتارپهلوانانه اي داشته اند . داستان رزم رستم و اسفنديار از زاويه هاي بسيار مورد مداقه نظر قرار گرفته است و استادان بسياري از ديدگاه هاي مختلفي در مورد آن كار كرده اند و نكات نوين و در خور تحسيني تحويل  اهل خرد داده اند . اما ما برآنيم تا در اين نوشته دوگانگي منش ايرانيان اصيل را با ايرانيان مادر بيگانه به نمايش بگذاريم.

حال براي آشنايي اجمالي داستان رزم رستم و اسفنديار بايد گفت كه :اسفنديار شاهزاده ايراني و وليعهد پدر خويش براي تصاحب تخت و تاج خود را به هر دري مي زند و از ديگر سو گشتاسب براي ممانعت از انتقال پادشاهي به اسفنديار ،گشتاسب به هر روشي متوسل مي شود تا اسفنديار را از سر راه بردارد، اورا به نبرد ارجاسب مي فرستد[2]، و اسفنديار بي واهمه از دشتي پلنگ به نبرد مي پردازد[3]،در روز نبرد مورد تهمت «گرزم» واقع مي شود. اورا در گنبدان دژ حبس مي كنند.

... سوي گنبدان دژ فرستاديم     زخواري به بد كارگان داديم[4]

 وبا وجود اين همه دردسر اسفنديار هنگامي كه در اسارت جاماسب واقع مي شود  پيشنهاد شاهي به او داده مي شود ولي نمي پذيرد و خود را مطيع گشتاسب ميداند و از پدر نافرماني  نمي كند،

...بمانم چنين هم به فرمان شاه          نه خواهم سپاه و نه خواهم كلاه

اسفنديار براي تصاحب حكومت رنجهايي بسيار را بر خود مي قبولاند ،هفتخوان و كشتن ارجاسب و ..... همه و همه را بر خويش هموار مي كند زيرا گشتاسب گفته بود ه كه:

سپارم ترا افسر و تخت عاج     كه هستي به مردي سزاوار تاج[5]

پس از انجام تمام كارهايي كه به نظر گشتاسب مي توانستند اسفنديار را از پاي درآورند و ناموفق مي ماند او آخرالّدواء  خويش را در اين مي بيند كه اسفنديار را به گردابي بفرستد كه هرگز نجات پيدانكند چون ميدانست كه  از سرراه برداشتنش فقط با اين حربه ميسر مي افتد.

گشتاسب اسفنديار را امر به اسارت« رستم بي خرد [6]» و دست و پا بستن او مي كند وهمچنين مي گويد اگر علاوه بر كشتن زواره و فرامرز  بايد رستم رابسته  به دربار  بياوري تا ترا پادشاهي دهم.[7]

اسفنديار كه توانمندي رستم را مي شناسد و  فقط به سلطنت مي انديشد گفته هاي پدرش را نمي پذيرد زيرا معتقد است اين رفتار با رستم كه يلي پير و گردي شير گير و، خداوند رخش، جهانگير، تاج بخش، باكلاه، شير اوژن است  و  نكوكاري چون او در ايران وجود ندارد[8] پسنديده نيست ، ولي باز به اصرار پدر  بر نبرد با رستم سوق داده  مي شود زيرا پدر به او گفته :

اگرتخت خواهي زمن باكلاه         ره سيستان گير و بركش سپاه[9]

گشتاسب در ادامه گفتارش به اسفنديار مي گويد :« تو بايد رستم را در بند كني و بازوانش را به كمند ببندي  و پياده و دوان دوان و كشان كشان اورا به بارگاه بياوري[10]. اسفنديار ميداند كه اين كاري است كه هيچ آفريده اي توان دست پسودن به آن را ندار و باور ميدارد كه پدر اورا به كام مرگ مي فرستد  تا پادشاهي اش در امان بماند  و به همين روي به پدر مي گويد: تو از اينكه پادشاهي را به من بدهي دريغت مي آيد پس ميخواهي كه من دور از جهان باشم يعني مرده ام بيني .

دريغ آيدت جاي شاهي همي                 مرا از جهان دور خواهي همي

 زيرا اسفنديار خود ميداند راندن اين كارها در نبرد با يل سيستان پنجه در پنجه مرگ نهادن است و خانه ي جسم تهي كردن از جان.به همين خاطر مي گويد اگر اجلم در اين نبرد فرارسيده باشد ديگر نيازي به لشكر هم نخواهد بود

گرايدونك آيد زمانم فراز                 به لشكر ندارد جهاندار باز[11]  

كتايون مادر بخرد و واقع نگر اسفنديار  نيز ميداند  فرزندش از اين آزمون سربلند بيرون نخواهد آمد چه رستم را خداوند شمشير و گوپال و پيل زور و درنده جگر ديو سفيد و ترساننده خورشيد مي داند2. و اين گونه پادشاهي را مورد نفرين قرار ميدهد زيرا مي داند اين حكومت گرداني از پدر به پسر عاقبت بسيار شومي را به دنبال دارد و بناچار مي بايست شكست يكي از دو مرد بزرگ ايران را به دنبال داشته باشد.هرچند كشته شدن هركدام از اين دو گرد ، نشاني بروحدت ايران است زيرا ماندن رستم انديشيدن به تاراج نشدن ايران و ايرانشهر است و پادشاه شدن اسفنديار  حكمراني براي ايران است اما افسوس دو قدرت دريك زمان حكم بر حذف يكي از اين دو را دارد:

كه نفرين برين تخت و اين تاج باد       برين كشتن و شور و تاراج باد[12]

از ديگر سوي  اسفنديار دقيقا ميداند كه در اين مبارزه جان خواهدباخت  زيرارستم آن كسي نيست كه تن به اسارت نورسيدگان دهد اما چه بايد كرد فرمان شاه نيز بايد اطاعت شود در هر حال و هر شرايطي:

چگونه كشم سرزفرمان شاه         چگونه گذارم من اين دستگاه

مراگربه زابل سرآيد زمان            بدان سوكشد اخترم بي گمان[13]

شاهزاده ي نو رسيده پي مي برد كه پدرش اورا چون كودكان به سوي دانه و دام فرستاده و انديشه نابكارانه پدر خود را ميداند و مي شناسد:

بدوزخ مبر كودكان را به پاي        كه دانا نخواند ترا پاك راي [14]

اسفنديار هرگز تصور اين را در سر نمي پروريد كه  بتواند رستم را دست بسته به بارگاه پدر بياورد اما به آن اميد كه شايد رستم موقعيت اورا درك كند و تن به اين كار بدهد بر خواسته خود مصر مي ماند و بارهااز جان سپردن و در امان نماندن و بيم گزند و ... سخن ميراند و اين تصورات بيانگر واقع بيني اسفنديار است و شكوه رستم. و تنها اين تصور دامن گير اسفنديار نيست بلكه بهمن آن هنگام كه به ديدار رستم مي رود  از ناتواني شاهزاده بيمناك مي شود مي ترسد در رزم با رستم شكست بخورد  و با خود مي گويد:

بترسم كه با او يل اسفنديار      نتابد بپيچد سر از كارزار[15]

اين تصورات در ملاقات رستم و اسفنديار به وقوع مي پيوند زيرا رستم در اين ديدار تنها ست و هيچ جنگجويي را با خود نياورده است در حاليكه اسفنديارصد سوار را همراه دارد.[16]

اسفنديار كه سرمست شاهزادگي و نيروي جواني و اميدوار به پادشاهي است  از رستم مي خواهد كه بند برپاي نهد و كمند اسارت را برخود ببندد و به بارگاه بيايد.[17] اما رستم كه انديشه و باورهاي  يك قوم را در سر دارد و جوابش نيز برخاسته از انديشه هاي يك قوم است در پاسخ اسفنديار،اسارت را نوعي شكست و زشت كاري و ميداند[18] وتنها  بيم رستم از اسفنديار تنها دغدغه خاطري
 بيش نيست
[19].

اسفنديار كه تمام دنيارا را از منفذ قدرت مي بيند و برآن است كه هر مانعي را ازسر راه بردارد و كاملا واقف است كه « ايراني جماعت عنصري است كه داشته ي  خود در برابر رفتار نرم به كسي نميدهد وبايد آن را بازور از چنگش درآورد[20]» ديگر تاب و تحمل شنيدن گفتار يل زابل را ندارد و بر مي آشوبد و  رستم را ديوزاد خطاب مي كند و  زال را ناپارسا لقب مي نهد[21] چون ميداند كه هرگز تسليمي در كار رستم وجود ندارد لذا قبل از نبرد آنچه در دل دارد عليه رستم برزبان مي آورد چراكه رستم بزرگترين سد ناكامي اسفنديار در به كام رسيدن است . اما يل زابل تنها او را تازه به دوران رسيده ميداند و كلامي كه بوي نابخردي بدهد  به شاهزاده ي ايران نمي گويد.[22]

با وجود چنين وضعيتي رستم باز دست از نرمي و ملايمت و اصرار بر صلح برنمي دارد و به خشونت نمي گرايد و از اسفنديار مي خواهد كه به خانه اش بيايد و  دمي بياسايد ولي ازآنجا كه فرزند گشتاسب تنها به بستن رستم براي نيل به حكومت  مي انديشد اين پيشنهاد را نمي پذيرد و به رستم مي گويد اين  هم نوعي حيله است و رهايش درآن وجود ندارد بايد آماده نبرد شوي زيرا فردا كه براي نبرد آماده خواهيم شد خواهي ديد كه هنر رزم من بيش از گفتارهاي عادي است و نشانت خواهم داد كه دلير كيست [23].

رستم پس از شنيدن اين گفتار از اسفنديار باز دلش پر انديشه مي شود كه بنابر ننگي كه به دنبال دارد  تن به اسارت نمي دهد زيرا آيندگان خواهند گفت: كه يلي مانند رستم به دست جواني رزم ناديده دست به بند سپرد و از سوي ديگر اگر شاهزاده كشته شود مورد ملامت و نفرين واقع خواهد شد.وبا خود مي گويد: اگر من كشته شوم دوده سام و سيستان نيز طعمه تباهي خواهد شد براين اساس باز اسفنديار را نصيحت مي كند و به او مي گويد:« پدرت فقط مي خواهد تو را از سر راه بردارد و بدين گونه ترا به نبرد با من فرستاده است دست از جواني بردار و به سوي بلا ميا.[24] » زيرا جان تو تباه مي شود و روان من اندوهگين و آوازه گشتاسب زشت.

اما اسفنديار عليرغم نداي باطني  كه اورا كشته ي  دست رستم ميداند برمي آشوبد وبه طعنه مي گويد : پيران فريبكار نادانند گرچه ممكن است پيروزيهايي از گذشته را هم همراه داشته باشند حال من فريب نمي خورم و آماده نبرد شو.

رستم و اسفنديار هريك رجزخواني خويش را به گوش ديگري ميرسانند ولي رستم در كار خويش ستوار است و اسفنديار اميدوار.

ديگر چاره اي نمي ماند مگر نبرد و ماندن يكي از اين دويل  و به وحدت رسيدن اين چالش كه وحدت ايران نيز در اين بوده كه يكي بماند و دويي در اين سرزمين ايرانشهر را به آشوب ممتد نكشاند. اسفنديار براساس آنكه شاهزاده  است خدمتكاران اسب و سليحش را مي آورند و  آماده ي رزم مي شود و براي خودي نشان دادن ته نيزه را بر زمين مي نهد  و برگرده اسب مي نشيند درآن سوي رستم به دست خويش وسايل نبردش را  آماده مي كند و با اعتماد ي محكم به سوي ميدان مي آيد .

فردوسي با استفاده از اصل فضا سازي در داستان چندين بار پيشاپيش نبرد را براي خواننده به صورتي نه روشن حدس مي زند. يكي آنجا كه اسفنديار به رستم مي گويد فردا روزگار را پيش چشمت سياه مي كنم و ديگر جايي كه رستم به زواره مي گويد مي ترسم با اين پهلوان «بدرگ»  نتوانم برابري كنم. و خواننده در اين دو فضا سازي سياه شدن روزگار اسفنديار و نابرابري اورا در برابر رستم متصورمي شود و به نوعي در ارصاد و تسهيم مفاهيم داستان شركت مي جويد.از ديگر سوي فردوسي براي آنكه نشان دهد رستم متكي به خويش است و اسفنديار ناز پرورده، هرجا دم از آمادگي براي نبرد مي زند براي اسفنديار عبارت«بفرمود» را بكار مي برد به اين معني كه اسفنديار در انجام امورشخصي  متكي به خويش نبوده و خدمتكاران مقدمات كارش را مهيا مي كرده اند، در صورتي كه براي رستم اين عبارت رانمي بينيم زيرا رستم خود به دست خود كارهاي مقدمه رزم را انجام مي داده است و نيازمند به كسي نبوده ، و اين يكي از نشان هاي يلي بوده كه در رستم موجود بوده و در اسفنديار ديده نشده است.[25]

و اما نكته اي ديگر:

در اين داستان بيتي آمده كه عليرغم صورت ظاهر و قافيه سهلش  جاي بحث داردو مي شود در اين بحث به توان بيان مفاهيم پيچيده در قالب ابيات ساده فردوسي پي برد، و آن بيت اين است:

بگو تا سوار آورم زابلي                                كه باشند با نيزه كابلي[26]

ممكن است خواننده اي بگويد كه زابل و كابل بهترين گزينه براي قافيه بوده اند و فردوسي نيز اين كار راكرده است امانه،بايد دانست در اين جا رستم  بي آنكه دم از مردمي بودن خود زده باشد و بي آنكه بخواهد دوده مادري  ـ رودابه دختر شاه كابل ـ خودرا كه كابلي و نژاد پدري خودرا كه زابلي بوده به رخ اسفنديار بكشد
مي گويد اگر بخواهيم لشكر كشي كنيم تمام ايران زمين از جنوب تا شمال بامنند و تو تنها اهالي حكومت را باخود داري و جايي ميان مردم نداري .

 پس اين قافيه بي دليل انتخاب نشده است بلكه نوعي جوابيه سياسي به شاهزاده جوان است.زيرا بارها و بارها اسفنديار براساس پشت گرمي حكومتانه اي كه دارد رستم و خاندانش را نابكار، حقه باز ، فريبنده، سگ، و سگزي ـ با هر دو معنايش اهل سيستان و كسي كه مانند سگ زندگي مي كندـ خطاب مي نمايد و لازم است جوابي به او داده شود.

القصه لابه ي رستم و اصرار اسفنديار و بدزباني هايش به جايي نمي رسد  فقط يك راه ميماند و آن هم نبرد دو يل.

 سيمرغ كه جفتش به دست اسفنديار كشته شده به ياري زال و رستم مي آيد و رخش و رستم را بهبود مي بخشد و درختي گز را  به رستم نشان ميدهد و رستم بنابرتوصيه هاي  سيمرغ  همان كاري را مي كند كه عملكرد رزم پس از روي دادن اين اتفاق  مورد پسند خردمندان مي افتد واسفندياردين دار[27] با وجود احتمالات خودش به سرنوشتي دچار مي شود كه منجمان برايش پيش بيني كرده بودند جنگ مقلوبه نيز آغازيده مي شود  و دو لشكر در هم وبرهم مي شوند و كشت و كشتاري به وقوع مي پيوند كه علي رغم تلفات بسيار ، هيچ بيگانه اي درآن نمي ميرد و يلان و بخردان و مردان سترگ  قرباني نابخردي پادشاه مي شوند و راه براي ادامه حكومت گشتاسب باز ميماند. و شيون در ايران زمين براه مي افتد و رستم خود مقدمات دفن اسفنديار را مي سازدگرچه شماتت وجدان راحتش نمي گذارد ولي منطقي ترين كار همين بود كه ايران سترگ و رستم بزرگ بماند نا آنكه رستم به دست نوجواني كشته شود و جدال بر سر حكومت افروخته شود و ايران زمين دچار هرج و مرج شود هيچ چاره اي بجز انديشه بخردانه رستم به وحدت ايران زمين نمي انجاميد گرچه داستان شورانگيز و ترحم برانگيز است و رستم دردادگاه وجدانها به سوال و جواب گرفته مي شود ولي مصلحت ماندن ايران بزرگ بر هر امري ترجيح دارد كه رستم همين كار را كرد تا ايران بماند ولو اينكه شاهزاده بميرد و رستم مورد شماتت و بدنامي و نفرين و ... واقع شود. اسفنديار درآخرين كلام خود، در برابر رستم اعتراف مي كند كه رستم و تير و كمان و سيمرغ همه و همه بهانه اي بود براي كشته شدن من تا به حكومت نرسم و پدر خود باگنجهايش بماند و من با رنجهايم:

چنين گفت با رستم اسفنديار     كه از تو نديدم بد روزگار

بهانه تو بودي پدر بد زمان            نه رستم نه سيمرغ و تير و كمان

مرا گفت رو سيستان را بسوز        نخواهم كزين پس بود نيمروز

بكوشيد تا لشكر و تاج و گنج           بدو ماندو ومن بمانم به رنج[28]

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع و مآخذ

شاهنامه فردوسي چاپ مسكو

سفرنامه آدام اولئاريوس ترجمه احمد بهپور



[1] - گنجينه حماسه هاي جهان  ژرار شاليان ، ترجمه علي اصغر سعيدي چاپ دوم  نشر چشمه

1 -  بيت 68 ص1008

2 -  بيت 72ص 1008

3 -  بيت 75 ص 1008

4 -  بيت 99ص1009

[6] -  بيت 105 ص 1009 « به گيتي نداري كسي را همال       مگر بي خرد نامور پور زال»

[7] -  بيت 116ص 1009

[8] -  بيت 120 و 122 ص 1010

[9] -  بيت 133 ص 1010

[10] - ابيات 134-136 ص 1010

1-  بيت 148 ص 1010

1-  بيت 162ص 1011

[13] - ابيات 173تا183 صص1011الي 1012

[14] -  بيت 181 ص10122

[15] -  بيت 333ص 1017

[16] -  بيت 467 ص 1022

[17] - ابيات 498و501 ص 1033

[18] -  بيت 517 ص 1024

[19] -  بيت 539 ص1025

[20] - سفرنامه آدام الئاريوس( سال 1076 ه . ق. )، ترجمه احمد بهپور ،نشر ابتكار نو ص 47

[21] - ابيات 627و643 ص1028

[22] -  بيت 681 ص 1030

[23] - ابيات 807 تا 820 صص 1034و1035

[24] - ابيات 830 تا 850 صص 1036و1037

[25] - ابيات 993 تا1020 صص 1021و1022

[26] - بيت 1029 ص1022

[27] - بيت1408ص 1055

-[28] 1465        1470

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 23:46  توسط رضا حسنوند  | 

خدايا بافه خم كي شه مهي تو

ارّي تي شين مه ني تي شه مهي تو

مه آگرگرته مي امداي آومه

خدايا هرچمت پيشه مهي تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 1:47  توسط رضا حسنوند  | 

                             عروسك من

گم شد عروسك من در روزگار بازي

اي كاش گم نمي شد آن يادگار بازي

زان پس مديد سالي است ديگر خبرندارم

از رقص شاپركها در جويبار بازي

مي ديدم از نو ايكاش هرچند نيست ممكن

نقش برهنه پايي بر ريگزار بازي

يك روز مي نشينم چون طفل مرده مادر

چون ابر زار گريم در رهگذار بازي

اينك چه داري اي دل در انتهاي جاده

جز كوچه باغ دردي پر از غبار بازي

يك روز مي نويسم درد نگفته ام را

از اين خزان پيري با نوبهار بازي

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:20  توسط رضا حسنوند  | 

فلک ا زورخم کرکم چکونی

 

سر پل گرتمی دارم شکونی

 

منو توز  خمت خو عالمی بی

 

اجل چی لی شری توزم تکونی

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 14:34  توسط رضا حسنوند  | 

نيلوفران خواب

رضا حسنوند « شوريده لرستاني»

ازپرده پا بيرون منه خجلت مده مهتاب را

برهم مزن اي نازنين تصوير صاف آب را

گفتم بخوابم تادمي زانديشه ات فارغ شوم

ليكن تو بر هم ميزني نيلوفران خواب را

كمتر به وصلم وعده ده طاقت ندارم شوق را

ريگي پريشان مي كند انديشه مرداب را

گربرقع از رو بر كني  هنگام شب اي چون پري

صد پاره بيني از حسد پيراهن مهتاب را

بردار يك دم آينه رخساره خود را نگر

تا سر زنش كمتر كني ديگر توشيخ وشاب   را

بر نيل چشـمت مي زنم موساي سرگردان دل

خواهم اگــر آرم به كف درّدانه هاي ناب را

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 11:5  توسط رضا حسنوند  | 

مگیرم

مه وارونم وه گرد وا مگيرم

ا طوره وشد بي تاشا مگيرم

نميم اژ گيريم كس با خه ور بو

ميه مي سويكي وژم تنيا مگيرم

منو وارو براله يه لميمو

اژونه سه گه چي دليا مگيرم

هرنگاخلق مه اژخم پرا ماو

اوره يه  لا   مه اژ يه لا مگيرم

ا داخ ايل بي چوشين عمرم

چي ا مينگو مني دايا مگيرم

كتل آوبردي سالل ورينم

گل پلمه وه ورلافا مگيرم

كاوا بي پف مه اژ تيرو هراسو

چي كل زخمي بن كلما مگيرم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 0:29  توسط رضا حسنوند  | 
مه وارونم وه گرد وا مه گیرم              ا  طوره  وشد بی تاشا مه گیرم.....
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 12:59  توسط رضا حسنوند  | 

اجل چی کل کشی نه ساله ماجی

خه ور دی ری چه ماو هر فاله ماجی

مه هامه فکر یه دالم نه کوئی

اجل دیری دوئردو داله ماجی

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 13:49  توسط رضا حسنوند  |