X
تبلیغات
شاعران لک زبان

;




شاعران لک زبان
ادبيات منظوم و منثور لكي


تقديم به تمام مادران ايراني

يك تار موي مادرم                                 شوريده لرستاني

خاطراتم سخت رنجم مي دهد
همچو آخر مردي از يك دودمان
نه امانم مي دهد اين آه سرد
نه زدست اشك يك دم در امان

گركسي مي بود و مي فهميد رنج
شرح ميدادم برايش درد را
مي نوشتم قصه هاي تلخ خويش
مي سرودم خاطرات سرد را

ياد باد آن فصلهاي نوبهار
روزگار كودكي و بي غمي
نه خبر از تلخي رنج پدر
ني زدرد مادر از بيش و كمي

شاد مي گشتيم عين شاپرك
غوطه مي خورديم در موج بهار
فصلهامان جمله فصل عشق بود
غنچه ميداد باغ انتظار

مهر مي باريد از چشم پدر
دست مادر چشمه هاي نوش بود
مادر زحمت كش و بس مهربان
خواهش مارا سراسر گوش بود

مادرم مي گفت در اوج نگاه:
اي شما سرمايه هاي عمر من
مهرتان همچون كتاب عاشقي
بي شمايان واي واي واي من

پيش از آني كافتاب صبحدم
خيزد و آرد زدامان سر به در
مي پريد از خواب تا خواند نماز
نان خانه آرِ ما،يعني پدر

كودكان را يك به يك چون نو بهار
مي كشيد از خواب آن بس مهربان
نان داغ و چاي شيريني زمهر
اين همه! صبحانه ما كودكان

هاي و هاي اي روزگار نامراد
كودكيهامان عجب آسان گذشت
روزهاي شادي پس كوچه ها
جمله در اندوه و در حرمان گذشت

بعد از آن هريك دبستاني شديم
كودكاني ساده، قد و نيم قد
شب هياهو بود و مشق مدرسه
غرق شادي كودكان بي حصر و حد

مادرم بي آنكه هرگز بشنود
اينهمه فريادهاي جان خراش
گاه مي خنديد و هردم مهربان
گاه مي آورد آب و گه تراش

سوي ديگر سخت مردي مهربان
خسته از گردابهاي روزگار
مي نشست و صبر مي نوشيد و بعد
نوش جان مي كرد چاي آبدار

راستي يكروز پرسيدم پدر
از چه رو موي سياهت شد سپيد
گفت :اي معصوم شيرين روزگار
بسكه سختي ديدم و دادم اميد

 

 

از پس آن روزگار كودكي
خانواده شد جوان و پا گرفت
ما جوان و برف پيري اي دريغ
بر قد و بالاي بابا جا گرفت

كاش از نو مادرم گردد جوان
 تا جواني را به پاي او كنم
پاسِ عمري مهربانيهاي او
زندگاني را به پاي او كنم

آنكه با هرخنده جاني ميدميد
در توانش طاقت يك خنده نيست
وانكه رخسارش برايم ماه بود
در سبوي ديدگانش آب نيست

 

 

 

كو بر و دوش تنومند پدر
آن كليد قفلهاي انتظار
در بغل مي كرد ما را جملگي
از پس يك روز طاقت ساي كار

حال كنجي ساكت و گرم نگاه
خاطراتش را كند يك يك مرور
همره هر خاطره يك دسته اشك
مي تراود از دو چشمش چون بلور

گرچه در دالان سرد زندگي
صاحب يك طفل « نرگس» منظرم
ليك مي گويم كه اين بي ارج عمر
برخي يك تار موي مادرم

 

هاي و هاي اي خاطرات بي حيا
در هجوم بغض يك تن جان سپرد
طفل شاداب تو پير و بعد از آن
در حصار خاطرات خويش مرد



نوشته شده توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی) در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386

.:: ::.





يك غرل از عبدالعلي
براي زلال ترين خاطراتي كه به دست خزان سپرده شد.

                       براي ستاره شب هاي بي پايانم علي

 

                                  

                                       بنام خدا

هسْوينِ گيونِ تو بارم علي چي        چِلَگه  طا قَتُ  شارِم  علي  چي

 

دِل  اَژ او كَنِن و مِه؟يه مِحا لَه          هساره  زلفِ شوگارِم  علي  چي

 

وقوم ودوس و بيگونَه يه بوشِن         شونً اَرشووا گلِ  دارم علي چي.

 

قلاءُ  برج  و   بيد ا خم سِرُ ژِير         كموتر  نازو  نازارم  علي  چي

 

من و خَمً دِيه رِفيقِ روژُ شوئيم         گِل هيرو  اِ  گلزارم   علي  چي

 

شَفَق بي گِه  وِتو  آسارِءِ   كَت          تُمرً زونه كَس و كارِم علي  چي

 

اَگر هر لِيلَه  چي  ليوه  مُگيرم          نَهن گالِم  يكه  يارم  علي  چي

 

                          ويا كُلْتو  بِمينِ  اِي كَليمه

                         هسوينِ گيونِ توبارم علي چي 

 

           عبدالعلي ميرزانيا

 



نوشته شده توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی) در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386

.:: ::.





من لك زبانم ،من كرد نيستم

بنام خدا

همدلي از هم زباني خوشتر است

شوريده لرستاني

الشتر 

ايراني بودن فخري است كه  هرقوميتي دربرابر آن رنگ مي بازد و هرزباني در ساحت آن احساس بيخودي مي كند  زيرا فخر بر ايرانيان سترگ و بشكوه سر را بر اوج آسمان مي برد و فلك را به حسادت وا ميدارد اما در اين ميان هستند اقوامي كه در اين خانواده داراي اصلي و نسبي هستند و در سايه سار ايران بزرگ خودي مي نمايند و بر خويش مي بالند و با انتساب به ايران كهن اين فخر نيز مي برازدشان.

اما آيا همه اقوام ايران از نظر نژادي و زباني تفاوتهايي دارند يا به صرف همسايگي جغرافيايي بايد اين يكي، آن يكي را از خود بداند يا به استقلال همسايه احترام بگذارد؟ مي پرسيد چرا اين سوال مطرح مي شود ؟ بله، به خاطر آن است كه مي خواهم راز مگوي خود را بر سر بازارها افشا كنم و از ملامت باكي نداشته باشم جون من يك لك زبانم و مشخصه لك زبانان صداقت و پاكي است و در اين اندك نوشته مي خواهم بگويم زبان من لكي است  و اين زبان داراي استقلال است و آنان كه مارا به خود منتسب مي كنند لطف دارند ولي نميدانند كه ما خوديم و آنان خود،

سالهاي سال است كه مي گويند لك واژه اي است برگرفته از دو واژه لر و كرد؟!! اما اين فتوا در كجا و از كجا صادر شده كسي نميداند و من هم نميدانم؟!!. عده اي مي گويند لكي شاخه اي از كردي است؟!! ولي كسي نپرسيده :اي بينواياني كه اين فرمانها را صادر مي كنيد برچه اساس نظر ميدهيد ؟ اگر از بخارات معدوي است پس معلوم است به كجا مي انجامد و اگر براساس منبعي است بگوييد كدام منبع است.

حدود بيست و پنج سال است كه در لابلاي كتب درجه يك ايراني  قبل و بعد از اسلام ول معطلم و در پي يافتن واژه هاي لكي هستم تا شايد اصل و نسب زبانمان بيشتر كاويده شود. لغات كردي و بخارايي و هراتي و طبري و دشتستاني و اوستايي و پهلوي و عربي را زير و رو كرده ام و سرمايه اي اندوخته ام تا باورم شود كه من لك زبانم و زبان لكي من ريشه در كردي ندارد اما باز اين روزها مي بينم كه عده اي بدون داشتن سواد آكادميك و آشنايي به زبانهاي گذشته و حال باز اين زمزمه را تكرار مي كنند كه لكي شاخه اي از كردي است؟!!بنده با وجود ارادت به تمام اقوام ايراني بدون استثناء، اين قول را نه تنها نمي پذيرم بلكه به دلايل زير آن را رد مي نمايم.

در اين بررسي از دو زاويه مساله را مي كاوم:

ابتدا از ديدگاه آناني كه مسشترق بوده اند و درمورد زبانهاي ايراني ارائه نظر كرده اند و سپس از ديدگاه بررسي واژگاني زبانهاي كردي و لكي.

اما در مورد زبان دانان جهاني بايد گفت درست است كه اين بزرگان خدماتي به اين مرزو بوم ارائه داده اند ولي بايد گفت نه تنها گفتار اين بيگانگان وحي منزل نيست بلكه باسوادترين آنها به اندازه يك كودك دبستاني لك زبان بر اين زبان احاطه نداشته اند كه بتوانند نظر ارائه دهند بلكه در بسياري از موارد فتواهاي دور از انسانيت صادر كرده اند ـ ر.ك. مقدمه فقه اللغه ايراني مينيورسكي ، ترجمه كشاورز، در مورد زبان لري ـ ،نوشته ي  بزرگاني چون ، مينيورسكي، ادمون دوبد، چامسكي، دوسوسور،نوام،  دهخدا ، بهار، خانلري، صفوي، و... را بكاويد و بنگريد كه هيچكدام نگفته اند كه لكي منتسب به كردي است و اگر امروز براساس نقشه هاي كذايي  سياسي لك ها و مناطقشان  را كرد ميدانند با كمال بي ادبي ، بايد بگويم  اين كار خود را فريب دادن است.

اما از ديدگاه واژگاني و دستوري بايد گفت اينجانب قاموسهاي كردي و لكي را باهم مقايسه كرده ام  و اشتراك آنقدر اندك بود ه كه بر دو گانگي اين دو زبان بيشتر مقر آمدم زيرا همه ميدانند لكي كرمانشاهيان با كردي سنندج نه تنها شبيه نيستند بلكه اختلاف واجي و قاموسي و دستوري و .... نيز دارند. پس چه بهتر است مرا از دوربين دستور زبان بنگرند نه از ديدگاه جغرافياي ناپسند سياسي خود ساخته، بنده به عنوان يك لك زبان كه سالها در دبيرستانها و دانشگاهها تدريس كرده ام و اندك مايه اي از متون گذشته و زبانهاي امروزي را ره توشه خود دارم با احترام بسيار بسيار براي اكراد، اعلام ميكنم  كه من خودم هستم و لك زبانم و ، وصله ديگران نمي شوم زيرا نمي پذيرم شاعران و نويسندگان ديارم را درعالم كرد معرفي كنند و اين را توهيني به شعور قومم ميدانم و اميد وارم آنان كه اين كار را انجام ميدهند بخود آيند و بدانند « مانيز مردمانيم» و حريم ما و خود را پاس بدارند.

گستاخي را براين شاگرد بي ادب ببخشاييد.



نوشته شده توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی) در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386

.:: ::.





ضرب المثلهاي لكي

اِ اَرْواوي  خرمو سوزونن آگرتيه   e arvawy xarmo sowezonen a gertye

ترجمه  ؛ از امور كشاورزي فقط خرمن سوزي را ياد گرفته است،

 

كاربرد ضرب المثل ؛ اين عبارت هنگامي به كار مي رود كه فردي به جاي انجام

 

 درست امور متاسفانه اهل خراب كاري و اخلال در امور است .

 

اِآوِ شومَن پِيه ريز  كِردن   e awe saw man peariz kerden

 

ترجمه  ؛ از خوردن آب شب مانده ـ آبي كه يك شب بر آن گذشته باشدـ پرهيز و

 اجتناب مي كند .

 

كاربرد ضرب المثل ؛اين عبارت كه بار كنايي دارد  براي افرادي به كار مي

 رود كه بسيار مومن و پرهيز گارند و جوانب احتياط را رعايت مي كنند و

حتي از خوردن آبي اين چنيني خود داري مي كنند.



نوشته شده توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی) در جمعه بیست و ششم بهمن 1386

.:: ::.





غروب تك درخت خانه ما

                       شوريده لرستاني.

غروب تكدرخت خانه ما
حكايت از غم و اندوه دارد
سكوت برگريز شاخه هايش
نشان از ماتم انبوه دارد

كلاغي هر غروب زرد پاييز
به روي شاخه هايش مي نشيند
پس از پرواز، در آغوش هر شاخ
غمي جانسوز جايش مي نشيند

تجسم مي شود در قامت آن
هزاران خاطرات درد آلود
تواني خواند از بي برگي آن
فراق كوهسار و دوري از رود

 

 

نميدانم چه در انديشه دارد
نژاد بيشه در انبوه ديوار
يقين پيوسته مي خواهد كه روزي
شود رخسار يك جنگل پديدار

بلند و بي دريغ و سايه گستر
به دست خاطرات خويش در بند
نمي آيد به گوشش دير ساليست
زبلبل صوت،از طوطي شكر خند

يقين دارم كه اين سر سبز خاموش
هزاران درد اندر سينه دارد
از آن مي دانم اين را زانكه دانم
دلي صادق تر از آئينه دارد

 

 

 

هراسي ني زسرما ني زبوران
مقاوم پاي بر جا ايستاده
هزاران بار ديدم سيل برخاست
ولي چون كوه در جا ايستاده

غريب افتاده اينجا سبز در سبز
به جان دارد خيال بيشه زاران
نمي خواهد دگر جايي كه خاليست
ز روح سبزه و آهنگ باران



نوشته شده توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی) در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386

.:: ::.





الفباي دستان
چو در اول كلاسم پا نهادم

الفباي دبستان را نوشتم

معلم گفت بنويس:آب ليكن

گرسنه بودم و نان را نوشتم



نوشته شده توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی) در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386

.:: ::.





وجه تسمیه الشتر
به راستی نمیدانم ادبای مارا چه پیش آمده که در مورد هر لفظی بدون رفرنس و سند باب نظر را می گشایند و آنچه از سینه بی کینه ی شان تراوش می کند به خورد نسل جوان ما می دهند مگر یک واژه نمیدانم چه ایرادی بر فضل آقایان وارد می کند؟ بنده معتقدم دانا کسی نیست که همه چیزی را بداند به عکس دانا کسی است که برنادانسته ای خود دانایی داشته باشد.

یکی از موارد دانایی هایی که کار دست دانایان ما داده همین لفظ الشتر است

عده ای آن را برگرفته از نام مالک اشتر می دانند و این بیچاره ها نمیدانند که هرگز مالک اشتر به این سرزمین نیامده و در مصر مرده



نوشته شده توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی) در جمعه نوزدهم بهمن 1386

.:: ::.





شعری از عبدالعلی میرزا نیا و مختصری از او
عبدالعلی خوب می اندیشد و خوب می فهمد درد شعر را از پنجره خیال و هنر بررسی می کند لکی را خوب می سراید و در فارسی دستی دارد به لطافت بابونه و به رایحه پونه می ماند اهل مطالعه و تحقیق است .....باز هم از ام خواهیم گفت منتظر شاعر بعدی و آثار بعدیها هم باشید

یک اثر لکی از میرزانیا

                                     باورنهردی

وتم   آسارُمي   باور    نهردِ                  خَمِ    ايوار مي باور نَهردِ

وِتِم   بيچارُه  بيمْ كُل مُزانِن                 گِه تنيا چارمي باور نَهردِ

بِنيشِم تا چني اِ چِلَه عِشقِت                 وِتِم شو وارمي باور نَهردِ

وِتِم اَر شاخَه دارِ عشقِ پيرِم                  تو  هر  پَلارمي  باور نَهردِ

مُلي بي ليزَدِل هر شو پلامار                 دِلِ   آوار مي    باوُر نَهردِ

هِلاكِ خواوِمْ گُم كِردي دامو                 وِتِم  گاوار مي   باور نَهردِ

وِتِم اَژ  ليلَه تا  نالهِ  شفق باز                 پِژارْ    لار مي   باور نَهردِ

قَديمي تيخَكِم پاسارُه كُل يُخ                حْوُرً اَر پاسارُمي باور نَهردِ

كاواوً  بيمُه وآگِر حُرف ناكَس                تو  آگِر  آرمي   باور نَهردِ

                         

                          اِ شوءَ زنگ دِلم گُم بي اَسارُه

                          وِتِم    آسارُمي   باور    نهردِ       

 

 

                               



نوشته شده توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی) در جمعه نوزدهم بهمن 1386

.:: ::.





غزلي براي معلمم اصغر پرويزي آنروز كه بازنشسته شد!

بابا نان داد.

شوريده لرستاني

امشب دلم مي خواهد اي باران ببارم
سر بر لب خشكيده دريا گذارم
بر سيم آخر مي زنم امشب زمستي
تا بر ستاره سر كشد سوز ستارم
امشب من و يك باغ بغض ناشكفته
پنهان شويد اي ابرها تا من ببارم
بربستم امشب خاطر آشفته ام را
ديگر نه اهل اين مكان و اين ديارم
روزي من و شادابي و يك باغ اميد
آنك از آن گنجينه من چيزي ندارم
روزي مرا آئينه بود و نوبهاران
اينك زمستان خفته اندر كوهسارم
طي شد منازل كاروان من گذشتست
ديگر نمي بيند كسي گرد و غبارم
رد شد سپاه خوش سوار نوجواني
من در غروبي چشم در راه سوارم
واحسرتا اردي بهشت من تمام است
من مانده گلها مي خرامند از كنارم
مشق هياهوي  مدارس پر سكوت است
كو مدرسه كو تخته كو هنگام كارم
روزي اگر نان داد بابا مي نوشتم
امروزه پيش كودك خود شرمسارم

            





نوشته شده توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی) در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386

.:: ::.





وجه تسميه واژه گرين نام سلسله ارتفاعات لرستان

اين واژه كه دستمايه بسياري از محققين براي افادات علمي اشان بوده هرگز به حقيقت خود ره نيافته  زيرا بسياري از اين محققين اين واژه را  با لفظ انگليسي greenبه معني سبز يكي دانسته اند و به بهانه سرسبزي اين كوهساران آن را به اين توجيه  اين گونه ناميده اند در حالي كه اين واژه اصيل برگرفته از واژه ( گئِرَ) به معني  جاي با ارتفاع و مرتفع  مي باشد و بسيارند شاهد مثالهاي (گَر) به معني تپه و كوه و زيباترين نمونه آن لقب  گرشاه  به معني سلطان كوهستان در متون ما خاصه شاهنامه است. اين واژه گئِرَ هنوز در واژه نامه هاي اوستايي زنده و پوياست .



نوشته شده توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی) در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386

.:: ::.





یک غزل فارسی برای شما شوریده

آهنگ دريا

اشك مي بارد وليكن ديده حاشا مي كند
آينه مشاطه را يك روز رسوا مي كند
در دلِ سنگم فرودآ،زانكه مي بينم به لطف
در دلِ خارا به نرمي قطره هم جا مي كند
مردمي كن با دلم زيرا ز روي مردمي
دست بهر راحت تن كفش در پا مي كند
موي مويم جار عشقت مي زند تا رستخيز
آينه صد پاره هم گردد هويدا مي كند
عاقبت سوي تو مي آيم همانگونه كه آب
قطره اي باشد اگر،آهنگ دريا مي كند
گربنالدبند بندم  همچو ني؛ عيبم مكن
آب رود از بستر ناساز غوغا مي كند
مي روي و التفاتي بر فغان مات نيست
آهِ بلبل برتنِ گل جامه را وا مي كند

 



نوشته شده توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی) در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386

.:: ::.





لغات لکی کهن در متون فارسی

از سري مقالات

 تبارهاي گم شده 

لغات لكي در ترجمه قرآن قدس

رضا حسنوند

 مدير گروه زبان و ادبيات فارسي دانشگاه پيام نور الشتر

آنچه در پي مي آيد از سري مقالاتي است كه در آن  به دنبال لغات موجود در زبان فارسي هستيم  كه امروزه استعمال ندارند  و براي فارسي زبانان غريبه مي نمايند و هنوز در زبان لكي  زنده و پر كاربردند  و شارحان و علماي ما از آنها بي خبرند و در سه گستره دگرگوني آوايي  و كاهش واجي و تك واژه هاي غريب  تحقيق شده است.تمام متون ادب پارسي چه نظم و چه نثر ، در اين گستره تحت امعان نظر ند.و اولين كتابي كه تبركا و تيمنا براي كار در نظر گرفته شده است ترجمه كهن قرآن مجيد معروف به « قرآن قدس» است كه به كوشش استاد فهيم و اديب فرهيخته دكتر علي رواقي صورت پذيرفته است. اين ترجمه كه به حوزه ادبي سيستان مربوط است ساختاري منحصر به فرد نسبت به تمام ترجمه هاي كهن  دارد.واژه ها ، برابر نهاده ها، افعال، ساختار دستوري جملات و همه و همه بوي كهنگي و ديرينگي را به مشام مي رساند.

و آنچه باعث شد كه كه واژه هاي اين اثر در سه حوزه بالا،مورد مداقه نظر قرار گيرد آن است كه بيشتر اين كلمات حضور بسيار كمتري نسبت به مابقي واژه هاي كهن دارند و از همه مهمتر حضورشان در زبان كهن لكي بود.

 

 

 

 

و اما واژگاني كه در سه حوزه ، دگرگوني آوايي و كاهش واجي و لغات غريب كار شده عبارتند از:

 

آرايشت؛

7 س كهف ص 185

انا جعلنا ماعلي الارض زينه لها

ايما كرديم آن راي ور زمين آرايشتي

هنوز در زبان لكي كلماتي مانند آرايش ، آرامش، آسايش، و آمرزش كه داراي شين مصدري اند يعني  به اضافت « ت » : آرايشت ، آرامشت، آسايشت، و آمرزشت  تلفظ مي شوند كه در اين اثر به كرّات و مرّات به آن بر مي خوريم

اِزمان؛

256 بقره ص 8

فلما تبيّن له قال اعلم انّالله علي كل شيء قدير

ازمان ديده ور شد اويرا

اين واژه « ازمون» در زبان لكي هنوز بكار مي رود و نقش قيد زمان را بازي مي كند و همينكه و به محض اينكه و بلافاصله و بيدرنگ و معني ميدهد.

 

اشنخته؛

84 مائده ص 60

ممّاعرفوا الحق

زان اشنختند

واژه اشنخته به معني شناخته و شناس و معرفه و معروف و سرشناس هنوز در كوچه بازار لك گويان به همين صورت و بدون هيچ اختلافي رواج دارد.

 

 

آفرينشت؛

5 رعد

انالفي خلق جديد

ايما در آفرينشي نوا بيد

ر.ك. واژه آرايشت.

 

انوز؛

235 بقره ص4

ستذكرونهنّ

انوز ياد كنيد ايشان را

اين واژه كه دگر كلمه اي از هنوز است و در معني « حالا و فعلاً  خواب موقت  چرت كوتاه » بكار مي رود و افاده خواهش در آينده دارد در زبان لكي بكار مي رود و آن هنگامي است كه يك نفر بخواهد بخوابد و به اندازه كافي استراحت نكند لذا در مقام شكايت از عدم استراحت گويد: « انوس ـ انوز ـ ارْ چِيَه مِم نَكَت.» يعني فرصتي نشد كه بخوابم، يا حالا حالاها هنوز نخوابيده ام. و ريخت دگرينه انوز ، هنوز مي باشد.

 

 

 

آو؛

43 نساء ص34

فلم تجدو فتيممّواصعيداً طيباً

نگنديد آوي قصد كنيد خاكي پاك را

اين واژه كه در حوزه دگرگوني آوايي در مناطق بسياري ديده مي شود، بسامدي غريب در قرآن قدس داردو زنده ترين واژه جامعه گفتاري لك زبانان است و گذشته از مايع نوشيدني بارهاي كنايي ديگري چون؛ امور ساده و راحت و دارد.

 

 

 

اور؛

12رعد ص 153

و يُنشيء اسحاب الثقال

معني آيه در قران قدس ؛

و ورآورد اورهاي گرانبار

اين واژه نيز جزء زنده ترين واژه هاي كاربردي زبان لكي است . و ممكن است كسي بگويد: خوب اين همان ابدال بائ به واو است ، بله درست است اما ماندن اين واژه با مدت زمان بيش از هزار و اندي سال در اين زبان جاي تأمل است و آن هم از اين بابت كه قوام فرهنگي زبان لكي اجازه نداده است واژه اي كه مترجمين زمان ترجمه اين اثر كه داراي حساسيت فراواني در گزينش واژه بوده اند از بين برود.

آويارگه؛

205 اعراف ص 100

واذكر ربك بالغدو والاصال

اياد كن خداوند ترا به بامداد و آويارگه

اين واژه كه در فارسي به « ايوار» بدل شده است از دو قسمت «آويار» و «گه»  كه همان گاه يا گاهان توقيت است به معني هنگامه هاي غروب به كار مي رودتشكيل شده است. گرچه اين واژه در فارسي امروزه رخت بربسته ولي در زبان لكي به شكل ايواره درمعني اصيل خود يعني غروبگاهان و دمدمه هاي غروب  هنوز باقيمانده است و به صورت
« اِيوارَ گو » زنده و پر كاربرد است.؛ايضا ر.ك. تفسير طبري سوره روم آيه 17 ذيل واژه تمسون كه « آويارگي »آورده است.

 

 

 

 

بياوان؛

100يوسف ص 152

و جاء بكم من البدوِ

آورد شمارا از بياوان

اين واژه هنوز در زبان لكي به عنوان عنصري زنده حضوري تام دارد خاصه در كاربردهاي ادبي.نكته اي كه بايد تذكر داد اين است كه ادبيات منظوم لكي بنابر عللي سالها به تبعيت از ادبيات كردي ، با محاوره دگرگونه بوده است ولي اخيرا با كوشش فرهيختگان اين كار به راه خويش آمده و پيشرفتهاي شگرفي هم حاصل شده است.

 
 
پنهوم؛

بقره 235ص4

اكننتم في انفسكم

پنهام كرديد در نفسهاي شما

باز از واژگاني كه از فارسي رخت بر بسته و در يمگان ادبيات لكي ماندگار شده همين واژه پنهوم به معناي كتمان و پنهان  است.

تاپال؛

23 مريم ص 194

فأجاء المخاض الي  جذع النخله

آمد اورا درد زادن بي تاپال خرما

امروزه كمتر زباني است كه معناي تپل را در كاربردي برابر با پهنا و ساقه و گستره و قدنما و در زبان لكي نداند زيرا وقتي مي گويند :« تپل سينه يا تپل ديوار» به معني گستره و سينه و قامت است. و اين همان است كه در فارسي اصيل كاربردش را از دست داده است. توضيح بيشتر آنكه در گذشته مردم عشيره براي تهييه سوخت حرارتي زمستان از فضولات دامي استفاده مي كردند و يكي از همين موارد سرگين پهن شده به صورت دايره برروي ديوارها به نام تپاله يا تپالي بوده است.و علت نام گذاري، آن بوده كه چون اين سرگين بر پهنا و ساقه - تپال يا تپل - ديوار جاي داده مي داده اند به اين نام مسمي شده است.

 

تَوَه؛

5 مائده ص50

حَبِطَ عمله

توه شد عمل اوي

امروزه در زبان لكي هرگاه كسي بخواهد از تباه شدن و خستگي مفرط و دم بزند مي گويد«: تَوَه بيم  يعني تبه شدم .» و دقيقا برابر كاملي براي حَبِطَ مي باشد. و اين معني فراتر از معني ديگري چون مشتاق و مايل و مي باشد  كه كلمه توه دارد  زيرا آن از باب ديگري است كه شرحش ربطي به اين مدخل ندارد.

تِيك؛

يكي ،3 نساء ص 28

و ان خفتم الاتسقطوا في اليتامي

ور ترسيد راستي نكنيد تيكي

تيك دگر كلمه از طاق و به معني يك و يكي و يك بار و اندك است و در ادب لكي هنوز عدد فرد و هر شيء واحد را تيك بروزن خيك مي گويند.زيرا هنوز لك زبانان نوعي بازي به نام جفت يا تيك دارند كه معمول و متداول است.

 

دروزن؛

137 آل عمران ص21

فانظروا كيف عاقبه المكذبين

بنگريد كه چون بود فرجام دروزن گرفتاران

ايضا

 3 زمر ص 303

هو كذاب كفار

او دروزني ناسپاس است

گرچه امروز در زبان فارسي معيار نه كسي اين واژه را بكار مي برد و نه آن را در كتابت بكار مي گيرد ولي بايد دانست كه يكي از زنده ترين واژه هاي زبان لكي اين واژه است كه مانند بسياري از واژه هاي زبان دچار كاهش واجي در آخر شده است.و كم نيستند كلماتي كه در زبان لكي به كاهش واجي در آخر مبتلا مي شوند از اين دسته واژه هاي زير را مي شود ذكر كرد؛

بند  بن ، قند   قن، دروغ   درو، روز  رو، پند  پن، مزد  مز،و..

دروشيدار؛

184 آل عمران ص 26

بالبينات والزّبر والكتاب المنير

و نوشتيها و كتاب دروشيدار

واژه دروشين يا دروشياين ـ درخشيدن و درخشيده شدن ـ يكي ديگر از واژه هايي است كه هم كاربرد تحريري و ادبي دارد و هم در محاورات عادي مردم بر اشياء درخشان و منير و صيقلي اطلاق مي شود.و صورتهاي صرفي مختلف را نيز داراست.

دول؛

دلو ،19 يوسف ص 144

فاَدْلي دلوَه

فرو هشت دول اوي

اگر اين واژه را به جابجايي واجي يا لغزش واجي مبتلا بدانيم يا هر توجيه ديگر، بايد بپذيريم كه در زبان مردم لك زبان بسيار حضوري زنده دارد بگونه اي كه اصطلاح « چرخِ دول » يا  چرخ دلو كه همان قرقره و ريسمان آب كشي از چاه  است هنوز در زبان لكي به روشني استفاده مي شود.و بايد دانست كه لغزش واجي در زبان لكي مبحث عمده ايست كه به عنوان نمونه به چند مورد اشاره مي شود؛

رقص و شخص و تاكسي و عكس و تقسيم و صفر و درويش و تقصير و ..به ترتيب به صورت زير مورد استفاده قرار مي گيرند؛

رصق و شصخ و تاسكي و عسك و تسقيم و صرف و دوريش و تصقير.

رَوَدْكده؛

 121توبه

لايقطعون وادياً

و نبرّند رودكده ي و يجب كرده شهد ايشانرا

امروزه در زبان لكي به زيارتگاها و تكايا و اماكني كه جاي رفت و آمد بسيارِ مردم است  «رَوَدگَه » مي گويند و معمولا براي مردم نوعي تقدس دارد و اين همان رود كده فارسي اصيل است كه جايگاه خود را در زبان فارسي از دست داده و به زبان لكي پناه آورده و ماندگار شده است .وبا اجازه؛ اينكه علماي ما آن را رود- بستر آب بر وزن بود مي خوانند درست نمي نمايد زيرا اين واژه به معني باديه عربي و جايي كه مردم رفتن و آمدن در آن دارند مي باشد و اينكه رود هم جاري است  با اين معني ـ رفت و آمد ساز گار نمي نمايد.زيرا رود كده جاي رفت و آمد است و آب فقط در گذار است و بازگشت در كارش نيست.

ريزيدن؛

ريز ريز شدن، 98 اسراييل ص 193

قالو أ ءِ ذاكنّا عظاماً

و گفتند بيم استخوانهاي ريزيده

يكي از واژه هايي كه بزرگان ادب پارسي در ايراد معنايش اغلب راه را به خطا مي روند واژه « ريزيدن » است كه آن را به معناي پوسيدن مي گيرند، اين معني تا حدي درست است ولي بايد دانست معناي واقعي اين واژه همانطور كه در زبان لكي مانده است و آن اينكه ريزريز شدن و فروريختن از فرط خشكيدگي است به عنوان مثال هرگاه پارچه اي آويزان بماند و سالها آفتاب و باران و باد برآن بگذرد بر اثر اين حوادث استحكام خود را از دست مي دهد  و فرو مي ريزد لذا اين معنا با معناي پوسيده شدن يكي نمي نمايد.

زَوَر؛

زبر، 26 نحل 167

فخرَّعليهم السقف من فوقهم

بيفتاد وريشان شتفت از زور ايشان

هنوز در زبان لكي عبارات ؛زَوَر دس ، و زَوَر داشدِن ـ قدرتمند و ضربت و هيبت داشتن ـ  استعمال فراواني دارند زيرا زور دس به معني زبر دست و قدرتمند و نيروي مافوق بكار مي رود.و اين واژه  در حوزه دگرگوني آوايي جاي دارد .

سَرزِك؛

سرچك،

 انعام ص 75

قنوان ادانيه و جنات من اعناب

آن سرزكهاي نزديك و بوستانهاي انگور

در ادبيات لكي هنوز به غنچه هاي نورسيده سرچك گويند كه همان سرزك است با ابدال ز به چ .

سوريدن ؛

 رميدن و فرار كردن،

60  فرقان ص 236

و بيوزود ايشان را سوريدني

معني اين واژه باز به علت گم شدن سرنخ معنايي، باز به آن صورت كه شايسته است معني نشده زيرا معني درسته اين واژه به اصطلاح امروزيها جيم شدن و پنهان از ديده ها فرار كردن است ولي معناي ديگري كه دارد و بسيار زيباست اينكه؛ به جايي روي آوردن و نفوذ كردن به قصد ايجاد وجهه. و امروزيها آن را به صورت سُرزدن و سُر گرفتن و غير ذالك بيان مي كنند كه چندان درست نيست.

 
 
سوز

؛ 99 انعام 75

فاخرجنا منه خَضِراً

بيرون آورديم از آن سوزي

يكي از مصطلح ترين واژه هاي مورد كاربرد در حوزه دگرگوني آوايي همين واژه سوز است در معناي رنگ معروف.

شو

؛ 60

انعام ص 70

هوالذي يتوفاكم بالليل

اويست كه ميراند شمارا به شو

واژه شب در زبان لكي امروزه شو تلفظ مي شود و بر اين اساس و با توجه به قدمت ترجمه قرآن قدس مي توانيم بگوييم كه قدمت اين كلمه كه براي كاربرد اين اثر بكار رفته و قطعا در آن روزگار ادبي تر و شيواتر از شب بوده ، بيش از  هزار سال است.

قصه كردن؛

7 اعراف ص 83

فلنَقُصّنّ عليهم بعلم

قصه كنيم وريشان به علم

يكي از مواردي كه بيشتر ادباي ما با آن برخورد معنايي درستي ندارند همين قصه و قصه كردن و قصه نمودن و است زيراادباي فاضل ما كمتر به زبانهاي محلي كه پايه و مايه زبان رسمي است آشنايي دارند خدا رحمت كند دكتر صفا را كه در حماسه سرايي در ايران هرگاه به مسئله مبهمي بر خورد كرده سفارش نموده كه در لهجات محلي دنبالش بگردند و همين امر باعث شده كه در ايراد معاني اغلب راه را به خطا بروند كه اين مورد يكي از آن هزاران است .همه اهل ادب ميدانند قصه معاني بسياري چون ؛شكايت ، داستان، درد دل، و دارد اما يك معني كه كمتر به آن اشاره شده است معناي گفتگو و مكالمه و ديالوگ و  است، زيرا هنوز در زبان لكي قصه به معناي حرف و حرف زدن و قصه كردن در معني حرف زدن و بحث كردن و گفتگو به كار مي رود و در دواوين بسياري از شعرا اين معني نيز ديده مي شود.اين واژه دقيقا مانند واژه « كُسَه » كه يكي از معاني و دگر كلمه هاي گسسته است غريب افتاده است زيرل لك زبانان هرگاه بخواهند پوست ميوه يا قشر روئي چيزي را شكاف مختصري بياندازند به آن شكاف « كُسه » مي گويند  و يا به آغاز دريدگي و شكاف بين دوپلك هنوز « كُسه  گسستگي » مي گويند؛كسه چيَه م: شكاف چشم. و اين مطلب در مصادر اللغه زوزني ص 316 ذيل واژه قراني انسبات به آن اشاره شده است.

كُشتي؛

107 صافات ص 296

فديناه بذبح عظيم

و فداكرديم اويرا به كشتي بزرگ

يكي ديگر از واژه هايي كه متاسفانه جاي خود را به قرباني عربي داده است « كشتي - حلال گوشتي كه به مناسبتي مذهبي سرش را مي برند- است اين واژه را اگر امروزه در ميان فارسي زبانان بكار ببري بسيار غريب مي نمايد اما امروزه در زبان لكي اين واژه دقيقا همان معني را دارد كه هزاران سال پيش آن را براي گزينش ذيلْ واژه ذبح انتخاب كرده اند و هنوز باقي است.

 

كنك؛

41 عنكبوت261

و سستر خانهها خانه ي كنك است

اوهن البيوت لبيت العنكبوت

من نمي دانم كه چندين سال بر واژه « كارتُنك - عنكبوت » گذشته تا به صورت كنك در آمده است زيرا هنوز كشاورزان ما دو چوبه بلند دوسه متري موازي را كه بوسيله رشته هايي چون تار عنكبوت بهم وصل مي شوند تا در جابجايي محصول از آن استفاده كنند كنك مي گويند.و به يقين اين واژه برگرفته از همين حال و هواست.

كيلي؛

256 بقره ص7

قد تبين الرّشد من الغي

ديده ور شد راستي از كيلي

گرچه امروز اين واژه رخت بر بسته و فارسي زبانان معنا و مفهوم آن را نميدانند و نشنيده اند ولي در زبان لكي هنوز اين معنا را دارد و به كسي كه چشمش چپ و يا احول است كجي در بصر دارد مي گويند :چيه مي كِله» يعني چشمش كج يا لوچ يا احول است. و محتمل اين واژه دگر كلمه پهلوي «خوهل» به معني كج باشد كه باز به صورت« خِل» در معني چپ چشم در لكي مانده است. ر.ك. دستور پنج استاد ص 18

گشين؛

30عبس ص 404

حدائق غلباً

و بوستانهاي گشين

يكي ديگر از تبارهاي غريب زبان فارسي كه به صورتهاي ؛گَشْن و گَشَن و گشين ضبط شده ، همين واژه است كه به معني انبوه و پر شاخ و برگ و شلوغ و درهم آمده است . اين واژه امروزه در زبان لكي هنوز مانده و ماندگار است و كوچ نشينان و رمه داران براي حفاظت  از احشامشان شاخ و برگ درهم تنيده درختان خار دار را در اطراف دامهايشان به صورت ديوار
انباشته مي كنند و به شاخه هاي درهم تنيده « گَشْ » مي گويند.

 

 

گورده؛

92 نساء ص 39

فتحرير رقبه مومنه

آزاد كردن گورده مومنه

امروزه هنوز زناني كه با داشتن يك فرزند از شوهر قبلي به خانه شوهر دوم مي روند آن بچه را گورده يا گرده مي نامند و از آنجا كه اين بچه در امور زندگي همه كارها را انجام ميدهد و به خاطر ماندن نزد مادرش به لقمه  ناني قانع است حكم برده را دارد. گرچه لرها آن را گرده كلاش ـ كسي كه كارش  خاراندن پشت ناپدري است ـ مي گويند ولي درست نمي نمايد.

گوير؛

اندوه و درد ، 86 يوسف ص 150

قال اشكوا بثّي و حزني

گفت مي نالم از گوير خود

لك زبانان كسي را كه در اثر درد و اندوه بسيار تكيده و لاغر و غمگين باشد و اين عوامل بر اثر تالمات روحي اش باشد گويند: گويرّيايه؛ يعني از شدت درد تكيده شده است.و تلفظ ديرين آن  گـُـيِه رّ « گُويَرّ با واو لب غنچه اي » از مصدر« گـُـيَه رّياين» است. و حضرت استاد خود فرمودند بدون قرينه آن را بروزن كوير خوانده ام حال با پيدا شدن صورت درست آن بايد به صورت ملفوظ لكي خوانده شود.

مايگان ؛

بقره 217

يسئلونك عن الشهراحرام

مي پرسند ترا از ماههاي حرام كارزار كردن در آن.

امروزه فارسي زبانان زوج آفتاب را ماه مي نامند بي آنكه بدانند اين واژه صورت دگرگون شده مايْگ و مانگ است تا به امروز رسيده است لك زبانان ماه را مانگ و مونگ ميگويند و اين همان است كه در اين اثر و در شعر شاعر شهير ادب فارسي عنصري آمده است:

به گرمي برايشان يكي بانگ زد    كزان بانگ تب لرزه بر مانگ زد

ميره؛

شوهر، 76 نحل ص 171

وهو كل علي مولاه

اوي عيال است ورميره ي اوي

اگر بگوييم مِيره كه علي القاعده بايد با ياي مجهول باشد.به معناي مرد و شوهر، همان «ميردَه» در زبان لكي است سخن را به خطا نرانده ايم زيرا در بحث شناخت واژه اي از نظر معنا ،ميرده همان مِهردِه - كسي كه پرداخت مهريه و كابين زن بر عهده اوست و مَهر دهنده است -  است كه طبق قوانين بجا مانده فارسي كهن در لكي، ها به يا بدل مي شود. و متاسفانه مرحوم مينوي در كليله و دمنه ص 218  معني اين واژه را  درست بيان نكرده است كه بايد گنه را بر اغتشاش و يا افتادگي متن و يا نسخه بدانيم زيرا اين واژه در ميان بيش از دو مليون و نيم نفر هنوز به معناي شور بكار مي رود.

نرم كردن؛

رام كردن، 32 ابراهيم ص 160

سخر لكم الفلك

و نرم كرد شمارا كشتيها

يكي از اصطلاحات يا تركيباتي كه امروزه در فارسي خيلي كم يا بندرت بكار مي رود همين تركيب كنايي نرم كردن است كه در زبان لكي در معاني ، راضي كردن وتسليم شدن و  اقناع و جلب رضايت و تسخير و نبض كسي را گرفتن و تسليم كردن بكار مي رود.

نوا؛

 7 سبأ ص 281

انكم لفي خَلق جديد

شما در آفرينشتي  نوا بيد

اضافه شدن اين پسوند « ا» كه از اختصاصات كهن فارسي است هنوز در زبان لكي نو مي نمايد و معمولا در آخر صفات بيشتر مي آيد مثلا جمله هاي فارسي : جمع شد و خوب شد و نو شد  به صورت؛ جما بي، و  خوئابي و نوابي.. مي آيند كه اين موضوع بيانگر ماندگاري اين قاعده كهن در زبان لكي است.

نياوه ؛

47 مومن ص 313

انتم مغنون عنّا نصيبا من النار

شما وازكناران هيد ازيما نياوهاي از آتش

شك نبايد داشت كه نياوه به معني بهره و نصيب و حظ همان نهاده به معني ذخيره است كه امروز با تغييرات واجي به صورت « نياته » در همين معني ظاهر شده است.

وراوشانيدن ؛

97 طه ص 202

لننسفنه في اليم نسفا

وراوشانيم آنرا در دريا وراوشانستي

اين فعل پيشوندي همان است كه در فارسي به صورت برافشاندن ديده مي شود ولي بايد دانست كه نه هر بر افشاندني را بايد يا اين تركيب بيان كرد بلكه برافشاندن اشيايي كه باعث تلخيص و از هم جدا سازي غث از ثمين مي شود بكار مي رود مانند برافشاندن خرمن براي جدا سازي دانه از كاه،و يا ريختن خاكستر در آب ، گرچه برفشاندن دست در ادب پارسي معني ديگري از اين تركيب است اما درست تر همان است كه ذكر شد

هم؛ هستم ،

175 مائده ص 64

من فرود كنار آن هم شمارا

در گستره كاهشهاي واجي اين فعل و مابقي خانواده آن در زبان لكي هنوز زنده اند و به صورت؛

      هستم    هستي        هست          هستيم       هستيد       هستند

هئم           هئي      هسِي              هئيمو      هئينو      هئن

البته بايدانست كه بسياري از علماي ما لغات كهن را به درستي تلفظ نمي كنند و نمونه واقعي و حقيقي اين مدعا اشعار بابا طاهر لك زبان است كه هركسي آن را به صورتي بجز لكي ميخواند و راه را به خيال خود به درستي مي روند در صورتي كه به تركستان مي روند.و اگر روزي لك زباني باباطاهر را بر ادبا بخواند خواهند دانست كه تفاوت از زمين تا آسمان است.

يك دواكند؛

261 بقره ص 8

يضاعفُ

يكي دو كردن افزودن

امروزه لك زبانان با اين واژه بخوبي آشنايي دارند و ميدانند يكي به دو كردن يعني حرف اضافه زدن و چانه الكي زدن و چيزي بر موضوع افزودن.



نوشته شده توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی) در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386

.:: ::.





دوبیتی های لکی شوریده لرستانی

دوبيتي

هاي

لكي

 

درينم سي بيه سه كـُت داواري
بلا چـُي تير اِ نوم جيه رمه مگـُواري
بيلا تاگه بوئينم راسَه موشن
وارونَه برگ درّيارا ماواري

مر اِ دنيا ا طور مه كسي هس
چـي مل ا گل كتي ري دوير و بي كس
خيابون دلم نيري رياري
مرِ دلمه بيه سه كـيچه بن بس؟

وشوني روزگاره رمز و رازم
كردير هرناكسي وير نيازم
مه چـي بوئي تـيل سي بيم گه اول
خـصه وه باوه نيم بي خم جيازم

تلنجك بسده ي روژ نهاتيم
اجل ايمه نكش ايمه براتيم
خدايا ديه ر بسه بيچاره بيمو
مگر ايمه ا جالي خـين  يهاتيم

ديتو آخر گرفدار بلا بيم
چـي لاف بي سره جومي ولا بيم
زني شرمت نهات اي كاره گه مه
چـي آرد گل درّك پشخ و پلا بيم

چزاني كس چطوره كار و بارم
چـي رو مردي هميشه موئه مارم
اگر ميا بي كسي عـمرم بذاني
چـي ايل بي تفنگ چي ئو سووارم

مليچك بيم لونه ار تك پلم كرد
شو تا صو لرزه اِ طور ملم كرد
آوه ليز ئو پريشو بي نتيجه
خدايا مر مه آوياري زلم كرد

منه ساسر كتي ديونه بيمه
درّك حـشگِ لوئِه پالونه بيمه
نخن كم بوشه بينم توچـذاني
دراو عـمرم رميا بي ژونه بيمه

 

زني شيريني و فرهاديت كت
اميد ايمه كل ا شاديت كت
تـفر نومجا دو برمت بو گه هونه
بنومي كـلمونه آباديت كت

حـيه رِ عـمرم سـزوني ولگ پشدم
بيه آلا پتي بي دونه كشدم
ديه سيرم اِ دس اي سرنوشته
مه گه گيري بيه سه نوحـيه رشدم

تف ار دنيا بوئر ليژ و بناري
گه يه روژ خـشِ كارم نماري
مه چوي واگيژه هر خاكه ميه مي سر
چـي وا هر ساعتي هامر هماري

 

اجل هاته ديار مه خزا برد
خني دلْ،خيظ كردي اِ رُّيا برد
اجل بي وه ذما من  وه حسـيره
چي باوه بي كرّي مالم ذما برد

وه گرد مه اجل ديري همالي
مني دامه سرم جل بي خيالي
جهالي كل وه رّي دس پيريا چي
مه پيري ديه بيه مر تونِ جهالي

اِسر كـي آگري هر شو دياره
مريتي آگر هول و هفاره
تمرزونه يه فرهاده گه بدبخت
هزاران ساله هر چيه م انتظاره

نهه يه رو بچينو بي كسم كي
منه بي دسلات بي دا رسم كي
مزانم ميا بچينو و تا ابد ناي
خـدا راوا ني ري بي دارسم كي

دلم ني غصه هي شو منزلت با
غصه چي دس براري وادلت با
اگر هادملم تش د كلم با
اگر هاد ملت تش د كلت با

 

زمين داخ و بدن لت و حيره تاو
بيلا تا بشگيه هردك چيه مم خاو
رته رتمه اگر چي كوگ زخمي
ويارم گم بيه ديرم ميه مر آو

فلك ار اي بنوميمونه هو كه
مزاني دردمو وژته عرو كه
هماري وتمه تو دردم بوئه چه
فلك تو اِ گُـله رُي هر درو كه

 

اِ تو هرچي گه بوشن كـل سره مي
يقين ديرم نمه ذانم ولي كي
زمي لرزه خمت باجي ولاتي
چته ديوار يه خشتي منه مي

مـــني چي تو خَـَمينم هوره ني ري
زنــي ســخده برا! خاپــوره نــي ري
لُتا بـيـمو فلك! ترســي ديه ني ريم
كـــسوي لُـــتا كــَني دلـــشوره ني ري

درينم سي بيه سه كـت داواري
بلا چي تير ا نوم جيه ر مه مگواري
بيلا تاگه بوئينم راسه موشن
وارونه برگ درّيارا ماواري

تو چي مونگي مه اژ تو دوير دوير م
مه بي تو گرد خِن بي نوير نويرم
تو گه ديه دوسي ام باور نمه هي
كراسي مر مه اِ قرعو بوئيرم

چمر هات اي دواره هم بيه شو
دلم چي طلف بي شيري كتر تو
رضا تاكي خمين كل ولاتي
كسه فكرت نيه اي فكر كس نو

نصي كس ناو اژي حالَ گه ديريم
صو تا ايواره پي ترّ خصه ميريم
كيه مو ضرب در رو سيمره كه
اسه مائه دسِت اندازه گيريم

بيِه گِل هوتِل گيونم نموسي
دِله موشي مه  مي مونم ،نموسي
شوئه كـُي روژل پر وا گرّينم
فرجي بختم ار شونم نموسي

چي فرهاي وخده ار نوم سرم دم
وه دو دَس تيشه ار نوم پيكرم دم
اخنكه هادرينم داخ  وخده
چي قَقنس آگره بال و پرم دم

نكيلونا دلم هرهونه مه بيل
ولم ده  تا  گه وخدي وير ماو ه قيل
اجي طوره گه چينْ آگرته ژي    دام
موقي ماينه ديارم بيمه سه بيل

جيه رم ســُت اژ تـُنيره يه كاواوه
حاوالِ جيه ر ستي پرسين ثوواوه
مهي تا هر بگيرم چُين مذاني
لونه موري وه يه شونم خراوه

خصه هاتِ ديارم آشنا بيم
پيِا داتي وه گردي آشنا بيم
كِلِم كرد و ولم داتي بوئه چه
مه هر يارو پريشونِ خدا بيم

گـُرّاو دس آرزو ديه ر بي وه ژونه
خصه هت و خني داتْيَه ر چقونه
خشالي بي وه  سايرّ نيمه رو كرّ
خصه چــُي  سايرّ ايواره گونه

اجل كاري بهه دا رَس نميني
بوري كلمو بكش تا كس نميني
مه كتمه گاز گور چرخ ، اما
فلك پيش گرتيه تا پس نميني

زني بوري حيا كه ديه ر   ولم كه
سرت فن دامه كم دس اِ ملم كه
مه قيقولم تمومه هر تشيشم
اجل مَردي بهه بوري كلم كه

مه تا آخر اِ ساله گيو نمارم
گيون تاو رنج بي پايو نمارم
برا هم پشته واگيژه منم مه
چي واگيژه سره سامو نمارم

جيه رم ست مر تو كاواوتِه منه مي
زمين چق منم آوتِه منه مي
اژي طوره منت ناسه دم تير
مريتي خين سويراوتِه منه مي

فلك كارت اري مه هر لچك بي
نهارت خم بيو شومت درك بي
مزاني بيه ر مه اژ باخت بيه چه
گپي بي حواردم اما هر كچك بي

 

نفس ديرم ا بن گيونا مكيشم
خجالت سفره بي نونا مكيشم
چي آهو ا ور شير اير گريزيا
هناسي ا سر شونا مكيشم

رفيقي تو كل اري پا برو بي
اري خواري بشر لشتر گرو بي
چمر آدم اري دوني گنم بي
اگر نوني بحوارداتي مرو بي

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



نوشته شده توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی) در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386

.:: ::.





قویله کرم گم بیه تقدیم به زنده یاد بهمن کرم الی

قـُيله كرم گم بيه

اِ چيه روژا نماو قـُيله كرم گم بيه
ويشه ســُتي هر منم تــُيلِ ترّم گم بيه
اِ جنگه گردِ زِني لا مه بيه سرْ كمر
هم شكت و زخمي ام هم سپرم گم بيه
قافله ملك شكت بي كس و رّي نابلي
ياونه كل ار جا وژو همسفرم گم بيه
كس نمه ذاني ارّا هر شكت و شو كزم
مامله گر تــُيل سي ام پيل و پرّم گم بيه
شوئه زنگ و رّي نيه هــُيچ خه ورِ دي نيه
اِ منِ مال اير رميا رّي كپرم گم بيه
بيوه دمه روژي ام سفره پتي نو نيه
وخد اذون نماز اج اَ سرم گم بيه



نوشته شده توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی) در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386

.:: ::.





فره یاته مهم بوری .شوریده

فره ياته مهم بوري

چراخم بي كس و كارم فره ياته مهم بوري
تُني آساره شوگارم فره ياته مهم بوري
سِخ و دِخ دُيريت آسا ! بيه مِژ اِبَخَل بختم
سُزوني باخِ پرّ دارم فره ياته مهم بوري
دُما تو توز و واگيزه شُويوني كركه اميدم
هَسُين ئو چيت داوارم فره ياته مهم بوري
وه بالِ برژگِت ميرم قسم تاگه قبولم كِي
گِه بي تو هر گرِفدارِم فره ياته مهم بوري
چه بو اژ راه دلداري تو يه شو باينه بالينم
حكيم لاشه تو دارم فره ياته مهم بوري
مه تَنيا اِ نوم آبادي چَني چيه مر دراخل بو
اُميدِ كل كس ئو كارم فره ياته مهم بوري




نوشته شده توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی) در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386

.:: ::.





ریاست نامه (تنذ!)

رياست نامه

يه شو زمسو تيه م سرد  ئو وا
توئرگ و وارو هر دك و يَه كا
زمينو هاوا تيه مْ تيه مَه لــيله
مِهَرديه مالا هر ويره ژيله
مالل بي شيشه قلا بي حصار
پتو سوي ساله چهل كــنا دار
باليشد سرد ئو سِرّ چــي لــيله سيمان
نالي چــي آسفالت كــينه خيابان
سرما بي تارف مهاتِه مالِم
كافر نوئيني سگ نوئه حالم
وِتمه عيالم چيه پكربينه؟
اي پيرار ديريم كمي ترخينه؟!
وتي خاوته خير ؛عقلت داته كي
زمسو نوواين آشتمو تاگه چي
آئيل حــيرده له خه رو حالي
مئيسدو بيرن لائاف و نالي
اَرّي بنيشن هر وتم متل
پونصد گِل وتم اتل و متل
ديم گه ورسني آخِر پيروزه
منو زمسو هردك رفوزه
وتم بيئيسن نيريم نون و دو
همسي وه گـــرزي ميئسنمتو
ديم گه آخره آييل پنجم
وت باوه ديريم تائيسي گنم
وه لوئه خنه ماچمي آييل كرد
ويره لا گنم مه تشريفم برد
نميمي گنم خِرّمي دائه بي
تا بينم خدا صوئه ميه كي
گنملم كرد ا مايي تاوه
اژ منِه خيال يه تاسكاواوه
آيلل بدبخت مدوم ورسني
ا طور بائه قش دونونير چني
هركوم ا لايي كل خاوا بردن
وه گنم برشيا خو سيرم كردن
آوون حيه تِن مه منمه خه ور
هوفه واگيژه ا مالل بي در
گــروه بدبخدي حياله حيال
مِرخم حــارديه ، اج اوئه خيال
سيليه تكله بي سخو كردي
بي سلام عليك تشريف آوردي
بي خدافظي تشريفي بردي
منه ورسني خاو هاته سرم
ظاهر تموم بي شـين و چمرم
كله شير بي دُم مدوم ورسني
خرموجا حالي خاوه موئيني
ديمه خاو حكم رياست ديرم
ار شونم نشو ن كياست ديرم
يه چيلمي دي مه ا ور خاو
اژ وژمه ا لا وه نصي كس ناو
ديمه خاو دنيا دنيايي تر بي
آييلم سرگرم كامپيوتر بي
ديم هر اطاقي پر ا ِقالي بي
كميت ديواري پر ا نالي بي
كي دير لائاف شرّ،گنم برشيا بي
كيوي چي گنم  ا مال رشيا بي
ديم عيال صاحب صد النگو بي
اِ سفر خارج در گفتگو بي
كَت ئو گلوني بيتيه روي سري
وه نو تاوه اي موئت بربري
پنجره محكم شيشل رنگي
آيلل سير ئو پرّ چي شير جنگي
كُت ئو شلوارل اِ رنگ دلخوا
هر صو وه شفق آماده كريا
حقوق فره بي حساو كتاو
هرچي مئيسدم آسو بي چي آو
اضافه كارم اخه فره بي
مال ا زور پيل چي گل كره بي
ساختمو اسبي سنگ چيني مرّ مرّ
جا آو آشم يه سر كُت حرّ
ديم گه ويدئو سي ديم خرّي
سي چل قواره زمينمير برّي
جدول اِ لي آو برينجم پر بي
وض همسائل كل شرّ ئو درّ بي
ياروگه قرطي چي نماتيه مه
چپ سيلمه مهرد موئت :چايتيه مه
حوفه لي مه ار جـُيئي پرم بي
ماشين دولت وه دس كرم بي
دبير خصوصي اِبن مالم
اِ تاو مدرسه راحت عيالم
كيوي ئو نارگيل موز ئو آناناس
منو راحت كرد اِ تاو نون ماس
چه بوشم ولله فره خوشم بي
مبايل دولت ا بيخ كشم بي
اِ سخنراني مؤمن خدا بيم
اِ پنه قاتل هو كربلا بيم
وتم خدا شكر بيمه رئيسي
وره يه كي بيم؟يه گلِ پيسي
شونِ مل چركو كراس شرّ ئو درّ
بيمه بان بازي هردك جيئي پرّ
وره رياست داشتم نهاتي
كسي گل سگ وه مه نماتي
وه يه گل مبايل زنگي زرّوني
وه خارنجكي بنده چرّوني
تمرز يه زرّه تليفو نيه
قُله قُل آو جوش كِتِري بيه
دسم برد مبايل بيرمه بيخ گوش
بيه ملمرا كتري آو جوش
شون ملم سُت خاويشما رمي
ديم هر ياروئم ار سيا زمي
مال سرد ئو سرّ  آييل ورسني
هاته دوواره يه روژي هني
سيل ساعتم كرد ديم ساعت ششه
آسمونِ سا گئرم ئو خوشه
ديم نه رئيسم نه معاونم
خوئه وه وژم تيكه بخنم
فچونمه وژما ديت وتي يارو
اَوله وه خيال وه مال نمه يو

 

 



نوشته شده توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی) در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386

.:: ::.





هاویرت تقدیم به پدران قوم لک زبان دنیا

هاويرت

هاويرت آييل بيمو دال پلونمونه مهرد
اَسگه چي اسگه نويي حوله مونه چ.نه مهرد
نصم شو «گل زرگي» و روژ «خاكه پوسكي» كارمو بي
چودريژي موئينو گل بائينشي دارمو بي
هاويرت متلمونه موئت و نون و قن وه دس
تاوسو ا آو كتن شيرجه چي يين و هسه هس
مه هميشه «وازگونه» يه وژه بيشتره تو بيم
اما تو موزته مهرد و موئتت وه تو رسيم
هاويرت گجربيمو مال مونه نو آبادي بي
«گَـلدِرو» «كلمه»« هلارو» روژ و شومو شادي بي
هيچ ماشينو مِترو بوره ئو بوق بق نوئي
كل برابيمو صميمي خوره ناحق نويي
«شاوزيركي» گه مِيا دال» اول مِيامه شا
ارمياينَه دوز موئتم: «پادشا سبزي ميحا»
«كاسمسا » ايمه هميشه وره  هن هومه مهات
«كاسمسا » هومه هميشه بعده هر شومه مهات
هاويرت« اول وهاره »منو تو يه سر بيمو
خُشاله وخدي گه هردك نايونو گجر بيمو
هاويرت وخد «لَـلَه »ژنل منيشتنر لوئه جو
حساو «شيرواره »بي تا خود نومجا نيمه رو
روژل «جو رو» ئو «آلا» كار و بارمو فره بي
چي آخر «درو» نوئي دنيالمونه گل كره بي
خاك بازي گه مچيا خر بيو قاو ياگه كلاو
حاوسل جم بيو قير و قال و وازو راوه راو
سردالگه مونه مهرده دراوي يا كچكي
ياونه ار هيچ كوم نيان يا داري بي يا دركي
هروهارل گه ميا زرده ليو چقاله بي
چاخ مكش بيو و كلاو رونكي و قير و گاله بي
بيل گلو مائه بوشم چون تو فره خشته مهات
تاگه چقتي ما موئتت سيلكه ار كار برات
هرداواتي گه ميا سازو دهل انوم بيتي
بوئيمو مشي طلا ياگه سكينه نوم بيتي
دوير اسگه ار يكي  عمره وژه ماتيه هومه
آبادي روله بجم مچيانه پرس اَمرحومه
موقع وارو آبادي يه سره مالموتكه بي
پالونه بسدن پاسابيو و لرز و ركه بي
آئيل درسخن گه آبادي  ايمه اسه بي
يك دو بدگل گه نومو آيلل بچ مدرسه بي
موئتو مدرسه سخته سارا نان داد هي رو
گابگر مدرسه ول كه چون بيه سه جادرو
يمه وير چي گه بوشم «اكل مكلـ »ـمونه مهرد
شو ا طور كل كسي هتي چي مل مونه مهرد
«سويلونو» «گرزونو» «چال پشگلي» اي وير چنه
كل گنه اي و تونو تاگه حديشي هن منه
هاويرت چن گل «قسم گرگونه» ته ايمه دائه
گه بينم راسه گلو يه سره وژ كته «مائه»
ا «كمر بن بازي »و« ا هل چو» وضم خوبي
چون خوراكم وره بازي دو نون و يه جوم دو بي
هاويرت اساشتاوه نون تاوه اي داخته محوارد
شيطوني هيچ گه مهردت چقالل باخته محوارد
آباديمو تموما يه ساعته نوم نوئيتي
كله شير مشي بگم خوبي ولي شوم نوئيتي
صصو زوي ار قويله كله شير كل ميايمونه خه ور
دائامه موئت روله كتري پرآوه بنه سر
هاويرت صوتا ايواره كاز كويز مونه مهرد
خه وره هيچمو نائاشت اسگه گه تيزمونه مهرد
موئتو شص گاكوئه آخر وارو وارينه
دنيالو گاكوئه ميمو گه اي كاره رنگينه
اسگه آيلل ا جالي كيف گني بيخ كشو بي
كار نيرم اسگه خوئه اما اسيشه خوشو بي
دور ملي اسبي هاويرتو شونِ ملمو جابي تي
هركي دور ملي نئاشدي چو ار ژير پا بيتي
چيه ره كردن چني خوبي ايمه سيلمونه مهرد
شش دنگ و خشال بيمو وخدي تمومونه مهرد
كي ديه كس كلشك و پقازه و سلمونه ميري
حاواله هركي بپرسي خه وره ياونه ني ري
 هاويرت وخدي هرازگانيته ماشده گل دار
تاگه يه سره مچيام فوري موئتت  بوئه حوار
شيه ر اسگه چي اسگه اي كوچه و خيابو پر نويي
گويه ري كل كاره بيو گپ گاز فر نوئي
ياته خير بو بخاري چوين چني كارته مهرد
ايمه كل پكر بيمو وخدي گه تو بارته مهرد
هاويرت پامو پتي بيو كراسل شر و در
گوره مي نوئي اسه كلاش بلا بي دت و كر
گرگ حواردم روله نمي لم هيچ ا ويرم نمه چو
چني طوم داشدي چقاله گه تو ماشته برگ چو
سال نو وخدي مهات آباديمو كل شادي بي
گشت گيل مردم و مال تكونن آبادي بي



نوشته شده توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی) در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386

.:: ::.





لغات کهن
آیا تابه حال به معانی و تطورات کلمه هایی مانند:

حون حاون( مهربان)

زز

تپل

رودگه

ازمون

سرالیژ

گرین

و.. فکر کرده اید ؟ با ما باشید تا برایتان بگوییم



نوشته شده توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی) در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386

.:: ::.





معرفی شاعران لک لک زبان
به زودی باآثاری از این شاعران آشنا خواهید شد:

عبدالعلی میرزانیا

مجتبی حسنوند

مهراب حسنوند

هادی مومنی

بهزاد و بهرام کرم الهی

بهادر غلامی

حجت مهدوی

حمید حسین پور

مهدی رشنو

و...



نوشته شده توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی) در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386

.:: ::.





یک غزل از شوریده لرستانی

                 فره ياته مهم بوري

چراخم بي كس و كارم فره ياته مهم بوري
تُني آساره شوگارم فره ياته مهم بوري
سِخ و دِخ دُيريت آسا ! بيه مِژ اِبَخَل بختم
سُزوني باخِ پرّ دارم فره ياته مهم بوري
دُما تو توز و واگيزه شُويوني كركه اميدم
هَسُين ئو چيت داوارم فره ياته مهم بوري
وه بالِ برژگِت ميرم قسم تاگه قبولم كِي
گِه بي تو هر گرِفدارِم فره ياته مهم بوري
چه بو اژ راه دلداري تو يه شو باينه بالينم
حكيم لاشه تو دارم فره ياته مهم بوري
مه تَنيا اِ نوم آبادي چَني چيه مر دراخل بو
اُميدِ كل كس ئو كارم فره ياته مهم بوري




نوشته شده توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی) در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386

.:: ::.





سلطان محمود پارس نژاد

سلطان محمود غزنوي،  پارس نژاد

يا ترك نهاد

       براستي آشكار نيست كه پادافره كدامين گناه تبار بشكوه ايران را فروگرفت كه ازپس  سامانيان تا هزار و اندي سال  مردان و ردان اين بوم روي آسايش بر خود نديدند؟ راستي چرا مردمي كه در دامن ديرينه آن همه شوكت و نيرومندي و جهان گيري و جهان گستري پرورش يافتند هنگامه هاي دوري را زيردستِ زبردستاني بيگانه ـ انيران ـ سپري كردند؟

      مگر چه پيشامدي دست داد كه خوار داشت مردان ما را تا به آنجا رساند كه در برابر تگين ها و الب ها و ارسلان ها وانگهي خانهاي مغول
 و تيمور و سر انجام نابسندگان قاجار نماز بردند؟

      آيا بي مردي و نا مردمي دامنگير مان شده بود يا نا مردميهاي خودمان سبب شد تا فرزندان بسنده اين دوده و تبار نتوانند ره بجايي برند
و آرزوي جنبش هميشگي درفش ايران هماره در دلشان بماند؟

       مگر مازيارها و بابكها و ابومسلمهاي ما چه كم از ترك زادگان آغل پرورده و مغولان بيابانگرد داشتند؟كدامين تبار است در گوي گردان خاك نهاد، كه بگويد يك دم در دانش و خرد و فرهي و فرهنگي  سپاهيگري
 و شهري گري از ايرانيان بر و پيش و بيش بوده است؟

جهان تا بوده و خواهد بود گواه برتري و سر و بر بودن ايرانيان در خرد
 و دانش و دادو ستد و
خواهد بود.

       يكي از دردناك ترين پيشامدهاي ناپسند تبار سخته ايران خانه سپردن به بيگانگان بوده ؛به گونه اي كه بيش ازهزار سال دراين گرداب كران ناپيدا دست و پا زده ايم  وهرگز از پيامدهاي اين درنگ نابجا در پذيرش بيگانه نياسوده ايم و اگر در اين درياي طوفاني هر از گاهي پاره تخته اي پيدا شده
 و راهي به سوي خود گرداني مردان ايران مي برده چون سوئي كم درخشا، درخشيده و سپس در سراب آرزوها ناپيدا شده است.

      اگر نبود دو گانگي در انديشه كشور داري در ميان مردان فرهنگ مدار ما بيگانگان بر تختي كه هرگز انديشه غلامي و درباني اش  را در خواب هم نمي ديدند  نمي آرميدند و  بر مردم فرهيخته ما فرمان نمي ر اندند، چه در زنجيره كشور داري  ايران كساني جانشين كوروش و خشايارو كمبوجيه
 و بهرام و خسرو پرويز شدند كه غلامان، آنها رابراي بردگي از شورشيان خريده بودند:

         « دروصيت نامه اي كه به صورت كلمات قصار آمده است و در باره اعمال قدرت پادشاهي مي باشد كه از قرار معلوم سبكتگين آن را براي پسرش محمود گذاشته است آمده است كه سبكتگين از مردم برسخان كران ايسغ گول بوده كه اكنون جزو قرقيزستان است بعدها تبار نامه نويسان چاپلوس تبارنامه اي برساخته اند كه نسبت سبكتگين را به يزد گرد سوم
مي رساند
سبكتگين در جنگي كه ميان قبايل ترك در گرفت به اسارت درآمد و درنخشب به بردگي فروخته شد و عاقبت البتگين وي را
 [ براي غلامي ] از برده فروشي خريد[1]
 

و جاي دريغ است كه تركان فرهنگ ناديده روز گار بسياري برما فرمان راندند و براي دل به دست آوردن ايرانيان خود را از نژاد ايراني دانستند[2].                                                 يكي از غلامانيكه سالها بر ما پادشاهي كرد  كسي جداي از ،سيف الدوله[3]،يمين المله و امين الدوله[4]،نظام الدين[5]، كهف الدوله والاسلام[6]، حافظ عبادالله، المنتقم من اعداء الله ،ظهير خليفه الله، ناصرالدين و سيف الدوله[7]، محمود ابن سبكتگين داماد البتگين نبود،

روزي كه بخسيان تبار و دوده سبكتگين را به يغما بردند  كسي باور نمي كرد طفلي را كه الب تگين براي غلامي و بردگي خريده باشد پيش بيني پيشگوي دوره گرد در باره اش درستي پيدانمايد و به جاهاي بلند جاي برسد:

      «روزي جمعي مهمان دررسيدند در ميانه ايشان پيري كاهن بودو من با ديگر طفلان در گوشه خرگاه نشسته بودم. پير چشم بر من افكند مرا پيش خود خواندو در كف دست من نگاه افكن و گفت اي پسر بسا شگفتا
و عجايب كه بر سر تو خواهد گذشت و ترا دولتي بزرگ مي نمايد و نسل تو همه پادشاهان خواهند بود[8]

سبكتگين بي تبار بود كه تبار آفريد و دوده اش بر بخشي بزرگ از جهان فرمان راندند و كارها كردند و جهان خوردند.

    «ابوالقاسم ملقب به يمين الدوله( متولد 370 هـ . ق.[9] ) فرزند ارشد سبكتگين سومين شاه سلسله غزنوي است. در سال 387 هـ .ق.  پس از شكست دادن برادرش اسماعيل بر تخت نشست . در سال 389 هـ .ق. پس از شكست دادن عبدالمك بن نوح ساماني بر خراسان مستولي شد در سال 393 هـ . ق. خلف ابن احمد صفاري حاكم سيستان را شكست داد و زنداني ساخت و سيستان و قهستان را ضميمه حكومت خود ساخت.

او دوازده بار به هندوستان حمله كرد و در سال 396 هـ. ق. مولتان را فتح كرد.

در سال 420 هـ .ق. ري و اصفهان را از مجد الدوله گرفت ـ « و قسمت عمده كتابخانه نفيس مجدالدوله طعمه آتش محمود شد[10]» ـ و در سال
421 هـ .ق. بر اثر سل جان سپرد .حكومتش 33 سال و عمرش 51 سال بود[11]

نخستين كار درخشان سبكتگين در فرو نشاندن شورش  بلگاتگين شهرگرديز بوده است:

    « وي در ايام فرمانروايي بلگاتگين به هنگامي كه براي نخستين بارشهر گرديز مورد تهاجم تركان غزنه قرار گرفت ( 364 هـ.ق.) شخصيتي برجسته بود[12].» زيرا تركان غزنه در سال 366 ه.ق امير خود را بر كنار و  اورا امير خود مي كنند:

     « در سال 366 هـ . ق. تركان غزنه حاكم خمار و بي كفايت خود را از فرمانروايي بركنار كردند و سبكتگين را [ براي بسندگي و ارزشش ] به اميري و رهبري خود برداشتند[13] ».سبكتگين براي برانگيختن ايرانيان به ياري خود با يكي از سردمداران شهر زابل پيوند برقرار مي كند و به همين بهانه محمود را زاولي مي گويند « سبكتگين كوشيد تا از طريق به زني گرفتن دختر يكي از محتشمان زابلستان احساسات مردم محل را به سوي خود بكشاند و بر اثر اين پيوند محمود زاده شد و گاه در منابع با اشاره به اين پيوند محمود را محمود زاولي گويند[14]

سبكتگين در شعبان 387ه.ق زندگي را بدرود  گفت  و از آنجا كه در فرهنگ غزنويان مرده ريگ به پسر كوچكتر مي رسد ـ قانون اوت چگين ـ اسماعيل را جانشين خود مي كند[15]. دسته اي مي گويند اسماعيل از روي نابخردي گنجينه هاي پدر را براي بدست آوردن دل دور و وريهايش هزينه كردبراستي كه چنين نيست زيرا نوشته هاي آن روزگاران گواهي ميدهد كه ياران اسماعيل بنا بر چگونگي روزگار شاهزاده و بيم چيرگي مسعود پيوسته از او در خواست سيم و زر ميكرده اند و اسماعيل هم به نا چار مي پذيرفته
 است:

      « چون ناصرالدين وفات يافت و امارت بر امير اسماعيل پسر او قرار گرفت لشكر گردن طمع دراز كردند و بمال بيعت مطالبت نمودند و او خزاين جهان بر ايشان تفرقه كرد و نطاق او از اعتناق آن منصب تنگ آمد و سبب را يكي آنكه در طراوت جواني و عنفوان شباب بود و دوم آنكه از جانب برادر نا ايمن بود و كمال خشونت و شهامت او مي شناخت[16] » .سبكتگين گويي ميدانست كه محمود بسنده تر ازاسماعيل است و به همين بهانه هنگام جانشين كردنش اورا فرمان به پيروي از محمود ميدهد و در گوشش ميخواند كه؛ محمود ترا بر تخت غزنين نخواهد گذاشت :

     « و اورا وصيت كرد و گفت: از راي محمود بيرون مشو و با او به ادب زندگاني كن كه مرد دست او نيستي و اگر ترا در غزنين نگذارد با او مكاو و اگر ترا به اميري غزنين بگذارد منتي دان[17]

     نخست داو محمود هنگامي است كه امير نوح ابن منصور براي سركوبي سيمجوريان كمك مي طلبدو محمود پس از اين پيروزي لقب ناصرالدين
 و سيف الدوله را دريافت مي كند [18].

    اين يادآوري بايسته است كه؛محمودي كه در هفت سالگي به جانشيني پدر نامزد مي شود:

    « و نامه اي ديگر نوشت به امرا و نواب و وزرا و گفت همه دانيد كه پدر مرا در سن هفت سالگي وليعهد خود كرد[19]» .

درست مانند روزگار پاياني خود و گير و دار فرزندانش در غوغاي پدريان
 و پسريان گرفتار مي آيد و براي آنكه ديگر غلامان از پس سبكتگين به پادشاهي برسند كاري ميكنند كه سبكتگين محمود را هشت ماه زندان كند كه پس از يكرويه شدن و براستي انجاميدن كار سخن چينان از زندان آزاد مي شود سخن چينان به سزاي كردار خود مي رسند:

     « و امير محمود هشت ماه در آن بند بماند بعد از آن اورا بيرون آورد و بنواخت و عذر خواستو جماعتي را كه بدگويي او كرده بودند بخواند و گردن همه را بزد[20]

 

 

 

نژاد محمود

     اگر بپذيريم كه پند نامه سبكتگين به فرزندانش درست است و ساختگي نيست و خود را از اعقاب ملوك ايراني ميداند :

     « و گويند اين نام به آن سبب بر اين قبيله افتاد كه همانا يكي از ملوك فارس [ به نام بارس خان ] به تركستان افتاده بود و ملك شده و اورا بارسخان خواندندي[21]. » گفت و گوي محمود در نفرين بر دشمنان روبروي خود مي گويد «:خدايا تو حاكمي اگر حق به دست تركان است ايشان را نصرت ده و اگر مراست مرا ياري ده.» خود بهانه اي بر پذيرش اين گفتار است كه غزنويان ايراني بوده اند[22].

محمود با توان آفرين سزاواري كه در چيدمان كشوري و سپاهي و داد و ستد و داشت براي پيشبرد كارهاي كشوري خود گروهي از سران دودمانها رادر پايتخت براي رايزني دم دست داشت « اين انجمن منتهي مراتب چيزي بيش از همان هيات مشورت و رايزني نبود [23]

اين پادشاه بزرگ كه گلگشتش« نبرد با شير بود و گرز صد مني داشت كه آن را گرد سر بگردانيدي و بيست گز بينداختي و استخوان اسب به دست بشكستي و آسياب  را از حركت باز مي ايستاند،و هفتاد سه زخم بر تن داشت وتا آخرين دمهاي عمر آشكارشان نساخت[24].» براي بنيادين كردن فرمانروايي خودپيوندهايي با اميران دو ر و ورش انجام داد ، خواهر ايلك خان را به زني گرفت و خواهرش را بعد از فتح سومنات هند به زني به خليفه بغداد داد  و خواهر ديگرش ـ حرّه ختلي ـ زن مامون ابن مامون بود.

 « اما در سال 406 هـ.ق. كه حرّه ختلي خواهر محمود به نكا ح مامون ابن مامون برادر علي  در آمد زمينه مداخله غزنويان در خوارزم چيده شد [25]

اگر بگويم محمود سراسر روزگارش را بر پشت زين و در شمشيرزني سپري كرده سخن به گزافه نگفته ايم، او بر هند و ماورالنهر و بغداد و بلخ و بخارا
و مصر و روم ـ عثماني ـ
چيرگي داشته است.

محمود در سال 386 ه.ق پولش را به نام خود در بازار روان كرد. در ربيع الاول سال 388ه.ق برابر مارس 988 م. تاج شاهي بر سر نهاد.

محمود گرچه در ميان پادشاهان هزار ساله ايران از هر سوي گزيده
و دستچين است اما اين يادآوري بايسته است كه؛همانگونه كه سبكتگين در جانشيني اسماعيل بجاي خود محمود را بسنده تر ميدانست محمود نيز در پايان فرمانروايي اش  با نامزدي امير محمد به جاي خود از سوي امير مسعود آرامش انديشه نداشت و گويي پايان و فرجام كار را ميدانست و با امير محمد مي گفت:

    «اي محمد، من مي خواهم كه تو از مسعود بر گذري ولي خداي مسعود را مي خواهد[26]

درست اين داستان همان است كه در آغاز كار محمود با اسماعيل برادرش روي داد.محمود با داشتن دشمناني چون علي تگين صاحب بخارا و خوارزم«و مهمتر از همه علي تگين صاحب بخارا و خوارزم را كه از سر سخت ترين شمنان وي بود [27]،» و بني كاكويه در اصفهان [28]،و سرزمين جيپال هند
 و
. محمودبراي امپراطوري اسلام كمبودي بجاي نهشت مگر نابخرديهايي ناپسند ازو سر زد كه هرگز پيامد آن لغزشها بر آورده نشد زيرا از پادشاهي كه بيش از چهارصد شاعر و خردمند من جمله:

« عنصري بلخي، فرخي سيستاني، عسجدي مروزي، زينتي، فردوسي طوسي، منشوري سمرقندي، كسايي مروزي، غضايري رازي،  ابوريحان بيروني، احمدابن حسن ميمندي، ابوعلي حسن ابن محمدابن ميكال معروف به حسنك وزير، ابونصر مشكان ،[29]»  و در دستگاهش باشند مي سزد كه انديشه اش كمتر به خطا برود.

از اين ناسنجيدگيها و لغزشهاي كشور داري محمود كه به گفته خود وي از بزرگترين لغزشهايش بوده؛ يكي بر كنار كردن وزير بسنده اش احمدابن حسن ميمندي و ديگريله كردن تركماناني كه اميرشان را ـ يبغو ـ در بند داشت  براي ورود دركشور داريش به بهانه استفاده از مراتع سرسبز خراسان ، هرچند تركمانا ن سالها پيش از اين براي پذيرش اسلام ديگر بيگانه به حساب نمي آمدند و همين رخنه آنان را در دستگاه حكومتي آماده كرد و شد آنچه كه شداين موضوع همان است كه بيهقي به آن اشاره مي كند و گويد:

     «و ديگر سهو آن بود كه تركمانانرا كه مسته خراسان خورده بودند
 و سلطان ماضي آنها را به شمشير به بلخان انداخته بوداستمالت كرد و بخواند  تا زيادتِ لشكر باشد و ايشان بيامدند و
رنجها رسيد[30]

محمود پادشاهي خوش آغاز بود بدفرجام بود ، زيرا:

      « نكبت اولاد محمود و از دست شدن خراسان ؛ گرفتن يبغو امير تراكمه بودزيرا بهانه اي شد كه برادر زاده هايش طغرل و الب ارسلان آزارش را غرامت بر محمود كنند[31] »

   اگر آغاز پادشاهي محمود را كوفتن پولش در نيشابور به سال 386 ه. ق.
و مرگش را در پنجشنبه 24 ربيع الاخر 421 ه.ق بدانيم روزگاري نزديك 35 سال را در اسب سواري و شمشير زني و كشور گشايي به سر برده است.

محمود روزگاري كه براي سركوبي بني كاكويه به اصفهان مي رفت در غزنه زندگي را بدرود  گفت در باغ پيروزي به خاك سپرده شد ، و جهاني را از ترس و واهمه وارهاند.

 

منابع

تاريخ ايران از فرو پاشي سامانيان تا آمدن سلجوقيان ، ر.ن. فراي ، ترجمه حسن انوشه ، امير كبير،2536

تاريخ بيهقي ابوالفضل بيهقي به كوشش خطيب رهبر،1368

 تاريخ غزنويان، كليفورد   ادموند باسورت ترجمه حسن انوشه امير كبير  2536

تاريخ گزيده حمدالله مستوفي به كوشش نوابي امير كبير

ترجمه تاريخ يميني جرفادقاني، به كوشش جعفر شعار، بنگاه ترجمه و نشر كتاب ،2537

زين الاخبار گرديزي ويرايش م. ناظم ( چاپ برلين 1928)

فرهنگ معين ، اعلام،1363

لغت نامه دهخدا، نرم افزار

مجمع الانساب محمد ابن علي ابن محمد شبانكاره اي ، به كوشش مير هاشم محدثي، امير كبير ،1361



[1] -.ر.ك. ج 4 تاريخ ايران ازفروپاشي سامانيان تاآمدن سلجوقيان ،گرد آورنده  ر. ن. فراي ترجمه حسن انوشه، ص145

[2] - ر.ك. تاريخ گزيده  حمد الله مستوفي به كوشش نوابي امير كبير ص39

[3] -ر.ك. مجمع الانساب شبانكاره به كوشش ميرهاشم محدثي امير كبير ص 37

 

[4] - زين الاخبار گرديزي  ويرايش م . ناظم ـ برلين 1928)ص 354

[5] - ر.ك. مجمع الانساب شبانكاره ،  مير هاشم  محدثي امير كبير ص51

[6] - همان ص 51

[7] -ر.ك ج 4 تاريخ ايران از فروپاشي سامانيان تا آمدن سلجوقيان ، ر. ن. فراي ، ترجمه حسن انوشه  ص 144

[8] -ر.ك. مجمع الانساب شبانكاره  مير هاشم محدثي امير كبير ص 37

[9] بنا بر نقل مرحوم دهخدا او متولد 360 هـ . ق. است.

[10] - تاريخ عمومي عباس اقبال امير كبير ص 255

[11] - اعلام فرهنگ محمد معين ذيل واژه محمود.. بنابر احتساب مرحوم دهخدا سلطان محمود 61 سال داشته است؟!

[12] - ر.ك ج 4 تاريخ ايران از فروپاشي سامانيان تا آمدن سلجوقيان ، ر. ن. فراي ، ترجمه حسن انوشه  ص 145

[13] - همان  ص 145

[14] همان ص 145

[15] بايد دانست كه اين قانون و قاعده در اساطير ايران جاي دارد زيرا هنگامي كه فريدون ملك خود را ميان فرزندان خود تقسيم كرد ايرانشهر راكه مركز حكومت بود به فرزند كوچك خود يعني ايرج داد. ر.ك. حماسه سرايي در ايران دكتر صفا،ص 473 چاپ 1369

[16] - ر.ك. ترجمه تاريخ يميني ص158؛ ايضا ر.ك. تاريخ بيهقي ج اول به كوشش خطيب رهبر ص 65

[17] -ر.ك. مجمع الانساب شبانكاره  مير هاشم محدثي امير كبير ص 45

[18] - ر.ك. تاريخ گزيده حمدالله مستوفي به كوشش نوابي چاپ امير كبير ص 392

[19] -همان ص 45

[20] - ر.ك. مجمع الانساب شبانكاره  مير هاشم محدثي امير كبير  ص 44

[21] - همان ص 37

[22] - همان ص 50

[23] - تاريخ غزنويان، كليفورد ادموند باسورث، امير كبير ترجمه حسن انوشه  ص 57

[24] - ر.ك. مجمع الانساب شبانكاره  مير هاشم محدثي امير كبير ص 68

[25] -ر.ك ج 4 تاريخ ايران از فروپاشي سامانيان تا آمدن سلجوقيان ، ر. ن. فراي ، ترجمه حسن انوشه  ص 152

[26] -ر.ك. مجمع الانساب شبانكاره  مير هاشم محدثي امير كبير ص 66

[27] - ر.ك ج 4 تاريخ ايران از فروپاشي سامانيان تا آمدن سلجوقيان ، ر. ن. فراي ، ترجمه حسن انوشه  ص 152

[28] - همان 155

[29] - نقل از لغت نامه دهخدا ذيل واژه محمود غزنوي

[30] - ر.ك. تاريخ بيهقي به كوشش خطيب رهبر جلد 1 ص 56 دانشگاه تهران

[31] - نقل به مضمون: ر.ك. مجمع الانساب شبانكاره  مير هاشم محدثي امير كبير ص 60



نوشته شده توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی) در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386

.:: ::.





باباطاهر لکزی

بابا طاهر لكزي

 

رضا حسنوند «شوريده لرستاني» الشتر لرستان

نميدانم اولين نفري كه بابا طاهر را لر دانست كه بود و چرا اين گناه نسنجيده را به گردن گرفت؟ و اين گناه در نوع خود جالب است زيرا يكي آنكه لك ها را لر دانست  در صورتي كه اينگونه نيست  و همان قدر لرها  و لكها داراي تمايزند كه كردها با تركها، و ديگر آنكه باعث شد تا، كسي ديگرهرگز در فكرتحقيق و شرح و بيان  اين به اصطلاح فهلويات نباشد و هماره در هاله اي از ابهام بمانند. براين  انتساب زباني افراد، لازمه اش آن است كه  به يقين بدانيم كه  مباحث و قوانين آن گويش و زبان بر چه منوالي است آنگاه قضاوت كنيم.

سالهاست كه ادباي ما شعر شاعراني را كه در گستره زباني فارسي قابل فهم نيست فهلويات مي نامند . ولي هنوز كسي بر نيامده و بگويد اي بابا ديگرذكر تنهاي كلمه فهلويات دردي را دوا نمي كند بلكه بايد دنبال آن بود كه معاني اين اشعار استخراج شود و ريشه زباني و گويشي آنها مشخص شود.

يكي از اين قربانيان هميشه تاريخ ادب فارسي بابا طاهر عريان همداني نشين است. و او نيز مانند بسياري از شاعران ما كه زادگاهشان شهري و زيستگاهشان شهر ديگر بوده است به همداني شهرت يافته است و اساسا زادگاهش يكي از شهرهاي لك زبان ـ الشتر ، كوهدشت يا نورآباد ـ بوده است ولي در طول تاريخ ادب پارسي چه دخل و تصرفاتي كه در ديوانش نشده است. در ديوانهايي كه از بابا طاهر بجا مانده است ابياتي به چشم مي خورد كه هيچ سنخيتي با ديگر ابيات ندارد و اين بدان معناست كه ابيات الحاقي در ميان ديگر ابيات بابا طاهر بسيار است و مگر اهل ذوقي اين بيگانگي را حس كند و تشخيص دهد و نگاهي به ابياتي كه مرحوم مينوي در يكي از كتابخانه هاي تركيه  ياد داشت كرده است فخامت و نژاده بودن ابيات بابا را مشخص مي كند.

ممكن است اهل ذوقي بپرسد كه برهان اين كه بابا لك زبان بوده است چيست؟

بله ، بسيار درست،اصولا در جواب اين سوال يا بايد به تعليقات گذشته در كتب يا دواوين  تكيه كرد يا بر اساس محتويات زباني و ادبي موجود در اثر شاعر حكم كرد. و حال ، ماكه از قسم اول بي نصيبيم و مقصر واقعي اين ابهام ،ادباي ما بوده اند كه در اين مورد تحقيقي به عمل نياورده اند. ولي ديوان موجود يا اشعار موجود خود بهترين ميزان براي قضاوت است.

هنوز هيچ شاعر و نويسنده اي از «لكـ»ـي بودن زبان بابا طاهر ذكري به ميان نياورده است.و حتي شايد شنيدن اين كلام دود از مخيله اين عزيزان برآسمان برآرد و بگويند : به به ! هردم ازين باغ بري مي رسد.

 اما نگارنده برآنست كه اين كار را انجام دهد و اينكه ديگران چه گفته اند و نظرشان چيست  نه تنها برايم سد راهي نيست بلكه باعثي بر ادامه اين كار خواهد بود و ضمنا حرمتشان را بر اساس تقدم فضل و فضل تقدم پاس مي دارم و به نيكي از آنان ياد خواهم كرد.

و اما،

اهل فن ميدانند كه در ديوان بابا طاهر واژه هايي وجود دارد كه منحصرند و حتي بزرگان در قرائتشان اشكال دارند البته نه به دليل محقِق نبودن اين عزيزان بلكه به دليل تك واژه بودن و قاموسي نبودن اين واژه ها. و هر واژه اي كه در اشعار بابا به آنها اشاره مي كنم خاص زبان لكي است و در هيچ زباني ديده نمي شوند و اگر كشف غطا شود اهل ذوق تحسين خواهند فرمود كه :احسن و آفرين.

ولي واژه هايي كه بايد به آنها اشاره شود عبارتند از:

 

 

از ته ايمان ـ اژتوئيمان ـ ؛ اين عبارت امروزه به صورت اژتوئيموـ از توئيم، متعلق و وابسته توئيم ـ بكار مي رود و در شكل بصري موجود هيچ ربطي به  ايمان و دين و ندارد.

اگر مستان مستيم از ( اژ ) توئيمان

وگر بي پا و دستيم از توئيمان

اگر گبريم و ترسا و مسلمان

به هر ملت كه هستيم از توئيمان

آميته:يكي از ويژگيهاي سبكي زبان لكي كاهش واجي در وسط كلمات خاصه حرف خا مي باشد به عنوان مثال در اين كهن زبان فخيم واژه هاي سوخت و فروخت و آميخت را به ترتيب:

سُت يا سوت با ضمه سين و كسره واو ؛فِروت ؛آميت و در نهايت با حذف آ ، به مِيت با ياي مجهول بدل مي شود وقس عليهذاو امروزه در اين زبان هرگاه برّه اي مادر خودرا مي مكد مي گويند ميتي ؛ يعني مكيدش منتها نه به معناي مكيدن بلكه به معنايي آميختگي و يكي  شدن تام.پس اگر بابا طاهر مي گويد :

اگر دل دلبره دلبر كدومه

وگر دلبر دله دل را چه نومه

دل و دلبر به هم آميته بينم

نذونم دل كيه دلبر كدومه

همين معني را در بر دارد.

بِلبِل:هنوز در اين زبان و در اين مرزو بوم نام اين پرنده را با كسر هردو با
بر زبان مي رانند و گواه صحت اين تلفظ يكي از يادداشتهاي مرحوم مينوي از روي اشعار باباطاهر است كه در نسخه اي خطي در تركيه يافته است.ر.ك. ج 2 تاريخ ادبيات در ايران دكتر صفا ص 385

نشانم تولَه و مويم به زاري             بي كه بِلبِل هَني وا وُل نشانم

 

بِنامي ـ بَنومِي ـ : يكي ديگر از واژه هاي بكار رفته در اشعار باباطاهر عريان بنا بر يادداشت مرحوم مينوي ،  بَنامي است كه امروزه در زبان لكي به صورت « بنومي» بكار مي رود و دگر كلمه بد نامي است بابا طاهر مي گويد:

بنامِي نشِّه أيني كه من كِرد          بمن هر آن كَرَند هروَد كه من كرد

كه ترجمه اش اين است:

نكند اين آئيني كه من آورده ام باعت بدنامي شود ، زيرا هرآنچه از من برود همان را در حقم انجام خواهند داد.

 

 

 

 

بِنَوشَه ـ بنفشه ـ :باز از واژه هاي زنده ادب نوشتاري و گفتاري زبان لكي همين واژه بنوشه است گرچه در گستره دگرگوني واجي جاي دارد ولي همين كافيست كه بگوئيم چون اين واژه در زبان فلاني بكار رفته است مي تواند دليلي بر همزباني اش با لك ها باشد.

آلاله كوهسارانم تويي يار

بنوشه جوكنارانم توئي يار

آلاله كوهساران هفته اي بي

اميد روزگارانم تويي يار

جالون ـ جار + ان جمع ـ : يكي ديگر از واژه هاي كاربردي زبان بابا طاهر جالون است هرچند بنابر نوشته مرحوم مينوي جالوندَ  يادداشت شده است ولي از اشتباهات كاتبان پيشين است زيرا اين كلمه نه تنها همان جاران ـ جار يعني صحرا + ان جمع ـ است بلكه بايد گفت طبق قوانين ابدال حاكم بر زبان لكي را به لام بدل شده است و اگر چه متن يادداشت شده توسط مرحوم مينوي به اين صورت است:

دال جالوندَ كوهان كرد پرواز

ولي بايد گفت كه درست آن به اين گونه است:

دالِ جالون دَ  كوهان كرد پرواز

: يعني عقاب قدرتمند صحاري از كوهستان به پرواز درآمد، نه آنكه بگوئيم در كوهستان به پرواز درآمد

بورِه ـ بيا ـ : از واژه هاي پر بسامد در اشعار بابا طاهر همداني لك زبان همين واژه است كه خاص زبان لكي است و هاي آخر اين واژه ياي مجهول يا هاي بيان حركت است و به معني بيا مي باشد.

 

بورهِ اي روي تو باغ و بهارم

خيالت مونس شبهاي تارم

خدا دونه كه در دنياي فاني

بغير از عشق تو كاري ندارم

 

بوره كز ديده جيحوني بسازيم

بوره ليلي و مجنوني بسازيم

فريدون عزيم رفته از دست

بوره از نو فريدوني بسازيم

و.

 

تولي ـ تولَه ـ : واژه اي ديگر كه خود بابا طاهر به گياه بودن و و نشاندن ـ كشت كردن ـ آن اشاره كرده همين توله يا تولي با ياي مجهول است كه امروزه هنوز كاربردي زنده دارد  و مضافا عبارت نشاندن به معني درختكاري هنوز در اين زبان بكار مي رود . بنگريد به يادداشت مرحوم مينوي:

نشانم تولَه و مويم به زاري             بي كه بِلبِل هَني وا وُل نشانم

:گياه توله را كشت خواهم كرد و به زاري خواهم گريست شايد دوباره گل را با بلبل آشتي دهم.

تَه كِت ـ كنار و پيشت ـ: هنوز لك زبانان اين واژه ـ تَه ك ـ را با قدرت و كاربرد معنايي در زبان خود دارند و به معنا ي نزد و پيش و عقيده از آن افاده معنا مي كنند.

ته كت نازنده چشمان سرمه سايي

ته كت زيبنده بالا دلربايي

ته كت مشكين دو گيسو در قفا يي

به مو واجي كه سر گردان چرايي

:چشمان سرما سائيده و قد و بالاي دلربا و گيسوان مشكين داري يا پيش توست ـ اسباب جنون عاشق ـ آنگاه مي پرسي چرا آشفته اي؟

دِرِّك :باز از واژگاني كه جاي هيچ بحث و شبهه اي ندارد و لكي خاص و خالص است همين واژه دِرّك ـ خار به معناي عام ـ است كه باز راهگشاي فهم زبان بابا طاهر است.

شب تار و بيابان پر درّك بي

در اين ره روشنايي كمترك  بي

گر از دستت برآيد پوست از تن

بيفكن تا كه بارت كمترك بي

 

دِيرِم ـ دارم ـ :اين واژه به كسر دال و راء، از امروزي ترين واژه هاي زبان لكي است.ندانستن تلفظ درست اين لفظ باعث شده است كه به صورتهاي دور از واقع خوانده و تلفظ شود. و عجيب آن است كه صورتهاي صرفي اين لفظ در زمان و اشخاص مختلف يكي از بسامدهاي فراوان را در اشعار باباطاهر به خود اختصاص داده است.

دلي نازك به سان شيشه ديرِم

اگر آهي كشم انديشه ديرِم

سرشكم گر بود خونين عجب نيست

مو آن نخلم كه در خون ريشه ديرِم

 

 

يا

مو از قالوا بلي تشويش ديرِم

گنه از برگ ( برف و) بارون ( دارون  درختها )بيش ديرم

اگر لا تقنطوا دستم نگيره

مو از يا ويلنا دل ريش ديرم

ديري بر وزن پيري باياي مجهول : ـ داري ـ  اين واژه نيز از بسامد بسيار بالايي برخوردار است و جاي شك و ترديد ندارد زيرا اين واژه هنوز در زبان لكي استعمال تام و تمام دارد.

رو همه رو: اين گروه كلمه در بر دارنده دوويژگي مختص به زبان لكي است . نخست آنكه لك زبان هاهنوز روز را رو و روژ تلفظ مي كنند و ديگر آنكه عبارت امروزي « اِمرّو هما رّو » به معني امروز همه ي روز ؛ به معني تمامي روز و از اول تا آخر روز، هنوز كاربرد تام دارد و لذا قابل قياس با اين عبارت بابا طاهر است كه مي فرمايد:

رو همّه رو ورايم گرد گيتي             شوو درآيه و او سنگي نهم سر

سوته ـ سوخته ـ : در شرح كلمات گذشته گفتيم كه بعضي از « ه » هاي آخر كلمات بيانگر ياي مجهولند و اين جا نيز يكي از آن موارد است و به معناي سوخته آمده است. و نكته اي كه قابل شرح است اينكه نگارنده ترجيح ميدهد كه نسخ تصحيح شده بازاري بابا طاهر را بر نسخ تصحيح شده ي به دست ادبا را ارج بنهد زيرا بازاريان فقط كار بازاري ارايه مي دهند و صورت كار را خراب نمي كنند ولي ادبا معمولا بر اساس ذوق يا قراين يا اصل موضوع را تحريف مي كنند. پس اگر بابا طاهرمي گويد:

نواي ناله غم اندوته ذونه

عيار قلب و خالص بوته ذونه

بيا سوته دلان باهم بناليم

كه قدر سوته دل دل سوته ذونه

درست و به اصالت نزديك تر است.

گِلِگـَشت: سالهاي زيادي بود  كه از خود مي پرسيدم :

مگر چه تفاوتي بين معناي اين واژه در زبان لكي با معناي آن در زبان فارسي وجود دارد؟ راستي نه آن است كه  لغتي چه بسا در طول تاريخ تلفظش فراموش شده باشد؟ و اين يكي هم در دايره شمول اين پرسش واقع شود؟سالها گذشت تا آنكه به اين نتيجه رسيدم كه ؛

اين واژه با كسر گاف اول  و اسكان و كسر لام و فتح گاف دوم، درست تر است زيرا در زبان لكي دو مصدر داريم يكي به صورت « گيلياين» در معني گشتن و دور زدن و برگشتن و ديگري همان«گشتن»  است. حال با توجه به مطالب فوق بايد گفت كه گِلِگشت به معني دور زدن و گردش و رفت آمد وميدان تحرك  و وو مي باشد نه گشتن ميان گلها و تفريح گلانه ؟! زيرا صورت دومي در همين زبان وجود دارد كه قضيه رابهتر ثابت مي كند و آن ،«گشتِ گِيل»  به معني رفت و برگشت و تفريح و ديد و بازديد است. حال با اين توصيفات بنگريد كه معناي اين بيت بابا طاهر چسان بهتر درك مي شود.

بهار آمد به صحرا و در و دشت

جواني هم بهاري بود و بگذشت

سر قبر جوانان لاله رويد

دمي كه مهوشان آيند به گِلگَشت

مَكَه: دگر كلمه مكن در زبان لكي همين مكه است كه امروزه آشناي گوش و زبان لك زبانهاست

پريشان سنبلان پرتاب مكه

خمارين نرگسان پر خواب مكه

بريني ته كه دل از ما بُريني

برينه روزگار اشتاب مكه

نَذاني:در بسياري از نسخ باباطاهر اين واژه اصيل از سر ناداني به نداني بدل شده كه بسيار نادرست است زيرا هنوز اين فعل« ذِناستن » در معناي دانستن كاربرد تام دارد.

 

تُه كه ناخوانده اي علم سماوات

تُه كه نابرده اي ره در خرابات

تُه كه سود و زيان خود نذاني

به ياران كي رسي هيهات هيهات

واتن: از ديگر مواردي كه باباطاهر بكار برده و هنوز در جامعه لك زبانان استعمال به روز دارد همين واژه واتن از ريشه واچ و واچه و با ابدال گاف گفتن به واو  ـ گفتن ـ است و صورتهاي ديگرش كاملا مورد استفاده در گفتار مردم واقع است؛

واتِم    يا    وتم                          وتمو   يا     واتْمو

واتِت  يا    وتِت                     واتْتو    يا    وتْتو

واتِي     يا     وِتي                      واتو  يا     وتو

مانند واتَه: گفته و نقل قول و ضرب المثل و صورتهاي صرفي در زمانها و اشخاص مختلف.

 

ديم آلاله اي در دامن خاك

واتم آلاليا كي چينمت بار

بگفتا باغبان معذور ميدار

درخت دوستي دير آوره بار

وِي شَه: با ياي مجهول در وي و هاي بيان حركت،به معني ؛ پيش و كنار و در گردن و دين و حق و ووومي باشد و اگر لك زباني مي گويد: حَقِم وِي شَه ؛ يعني حقم پيش اوست.

هزاران دل به غارت برده وي شه

هزارانت دگر خون كرده وي شه

هزاران داغ ريش ارْ ويشم اشمرد

هنو نشمرده اژ نشمرده وي شه

:هزاران دل غارت شده و خون گشته پيش اوست. هزاران داغ دل را براو شمردم و چه بسيار داغهاي به حساب نيامده پيش اوست.

هني: باز از ديگر موارد جزم و بدون ترديد در اشعار بابا طاهر واژه « هني؛ هنوز و حالا حالاها و ديگر » است كه از هر لك زبان ناخوانده درسي بپرسي به يقين قبول خواهد كرد كه بله اين موضوع درست است . هني در زبان ما وجود دارد.

به نقل از دستنوشته مرحوم مينوي؛

يا كَم  دُردي هني درْ يه نبُد بار

يا كِم خورديد گهان پيدا نبْد يار

يه:از اسامي اشاره به نزديك در زبان لكي واژه ي « يَه ؛اين » است كه بابا طاهر بعد از هزار سال آن را حفظ كرده است و گويد:

 يا كَم  دُردي هني درْ يَه نبُد بار

يا كِم خورديد گهان پيدا نبْد يار

 

تُه يا تُ: از واژه هاي كليدي زبان بابا طاهر همين واژه است كه بايد با واو مجهوا يعني لفظي بين ضمه و واو ملفوظ در كلمه «او» خوانده شود. و بسياري از بزرگان آن را به سليقه خود اشتباه خوانده اند.

دلم ميل گل باغ تُه ديره ـ ديري ـ

درون سينه ام داغ تُه ديره

بشِم آلاله زاران لاله چينِم

وينم آلاله هم داغ تو ديره

تَه يا ،تَ: اين داده نيز كه در زبان بابا طاهر وجود دارد جانشين معنايي «ترا و يا از آنِ » مي باشد.و اگر اين دوبيتي به اين صورت خوانده شود بهتر است:

 

به صحرا بنگرم صحرا تَه وينم

به دريا بنگرم دريا تَه وينم

به هرجا بنگرم كوه و در و دشت

نشان از قامت رعنا تَه وينم

و دقيقا اين دو بيتي را سعدي دريك بيت آورده و مي گويد:

به جهان خرم از آنم كه جهان خرم ازوست

عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست

 

 

رُيْت ريخته و عاري از پوشش:اين واژه نيز از هماناني است كه در شناسايي زباني باباطاهر به ماكمك مي كند تا زبانش دانسته شود. يكي از واژه هايي كه حتي امروز در زبان لكي از آن استفاده گفتاري مي كنند همين واژه است به معني اخير« ريخته و فرو رخته و آويزان آبشاري ،پرّ ريخته و عاري از پوشش » .و اگر باباطاهر مي گويد:

 مسلسل زلف بر رخ ريته دِيري

گل و سنبل به هم آميته دِيري

پريشان چون كري زلف دو تارا

به هر تاري دلي آويته ديري

حتي لفظ « كَري » به معني كني، در ميان لك زبانان واژه اي زنده و پر كاربرد است.

جُرَّه:به معني زبر و زرنگ و جريده و سبك و نوجوان:

جرّه بازي بدم رفتم به نخجير

سبك دستي زده بر بال مو تير

برو غافل مچر در كوهساران

هرآن غافل چره غافل خوره تير

ديم:به معني ديدم و مشاهده كردم،از زنده ترين واژه هاي گفتاري زبان لكي است.

ديم آلاله اي در دامن خاك

واتم آلاليا كي چينمت بار

بگفتا باغبان معذور ميدار

درخت دوستي دير آوره بار

 

 

 

 

 

 

 



نوشته شده توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی) در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386

.:: ::.





سوال
آیا میدانید تک واژه هایی که بزرگان ادب پارسی در مورد معنی آنها راه را به درستی پیدا نکرده اند در زبان فخیم لکی جای دارند؟ به زودی در این مورد با شما بحث خواهیم کرد.

نوشته شده توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی) در جمعه دوازدهم بهمن 1386

.:: ::.





شاعران لک زبان
به زودی آثاری زیبا و ماندگار از این شاعران را در وبلاگ خواهید خواند:

عبدالعلی میرزا نیا

سیروس ستاروند

مهراب حسنوند

مجتبی حسنوند

هادی مومنی

بهزاد کرم الهی

بهرام کرم الهی

مهدی رشنو

و ..



نوشته شده توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی) در جمعه دوازدهم بهمن 1386

.:: ::.





رد پای یک صرب المثل لکی در اسطوره

گذري  و نظري بر چند ضرب

 

 

المثل در زبان لكي:

 

رضا حسنوند

« شوريده لرستاني»

ضرب المثلهاي لكي گنجينه اي بكر و پر محتوايند. در اين جملات و عبارات كوتاه دنيايي از رمز و راز نهفته است، جوينده مي تواند در اين ميانه از مباحث اسطوره و رد پاي تاريخ هزاران ساله تا مسائل نوين امروزي را در يابد كه متاسفانه قرباني شدن اين زبان در معبد مركزنشينان لرّ،پرده اي از ابهام را فراروي اين زبان فخيم كشيده است ، كه انشاالله شرح و ايضاح اين ابهام در « سري مقالاتي تحت عنوان :تبارهاي گمشده »واضح و تبيين خواهد شد.اما ضرب المثلها كه خود آيينه تمام نماي فرهنگ هر قومند بهترين جايگاه براي تحقيقند كه نگارنده در اين باب ابتدا به توضيحي در مورد نشان اساطيري يك ضرب المثل پرداخته و اميدوار است كه بتواند اين سلسله مقالات را ابتر نماند؟!اما اصل بحث:

وتونه بيه ليل كوئي كي ( يا ،كِي نومتَه؟ وت حالامي ژنم نحواستيه.

vetona bealil kuei ki?(ke nomta)

Veti hālāme žanem na howāstea 

بهلول را گفتند اهل كجايي ؟( يا نامت چيست؟)گفت : هنوز زن نگرفته ام.

اين ضرب المثل شايد براي بسياري از آنان كه با ريشه هاي اساطيري زبان لكي آشنايي نداشته باشند و در اين وادي غوري نكرده اند خنده دار و چه بسا مبهم و تحريف شده به نظر برسد.و خواننده اي از خود بپرسد كه چيستي نام و كجايي بودن چه ربطي به زن گرفتن دارد؟

اما خوانندگان اهل ذوق و آشنا با متون كهن و اساطيري ما مي دانند كه يكي از آداب آييني ايرانيان نام كردن و يا نامگذاري كودكانشان بوده كه تا مرحله زن گرفتن اسمي برآنها نمي نهاده اند و حتي در بررسي دقيقي خواهيم ديد كه ملل ديگر نيز اين رسم را داشته اند. شاهد مدعاي ما مطلبي از شاهنامه اين كهن سترگ نامه باستان است كه يادگار هزاران سال فرهيختگي و انديشمندي پدران ما در گير و دار زندگي  است. در شاهنامه ميخوانيم آنگاه كه:

فريدون مي خواست براي سه پسر خود كه هنوز نامي بر آنها نهاده نشده بود زن بگير تا علاوه بر تشكيل نهاد خانواده نامي نيز بر آنها بنهد قصد پيوند با شاه هاماوران را مي بندد ومقدمات كار را انجام مي دهد و فريدون خود در آزموني حماسي و نبرد مندانه پسران خود را مي آزمايد تا بر اساس خلق و خو و برخورد بخردانه آنها با حوادث نامي بر آنها بنهد. فريدون چونان اژدهايي دمان بر پسران خود ظاهر مي شود و هريك را به گونه اي مي آزمايد و از آنان برخوردي مي بيند و سپس ناپديد مي شود و  بعد از آن مجلسي مي آرايد و پسران خود را مي نوازد و مي گويد آن اژهايي را كه با آن به مقابله برخاستيد من بودم كه آزمودمتان. و حالابشنويد از زبان ماندگار ترين مرد عرصه حماسه  پير طابران:

 

فريدون نام پسر بزرگ خود را كه در آزمون سعي بر سالم ماندن از حوادث داشته سلم مي نامد:

كنون نامتان ساختستيم نغز
چنان چون ببايد سزاوار مغز
توئي مهترين سلم نام توباد
به گيتي پراكنده كام تو باد
كه جستي سلامت ز چنگ نهنگ
به گاه گريزِش نكردي درنگ
دلاور كه ننديشد از پيل و شير
تو ديوانه خوانش مخوانش دلير
اما فرزند ميانين خود را كه سركشي و تيزي و تندي به كار مي برد «تورّ» مي نامدو
:

ميانين كز آغاز تيزي نمود
از آتش مرو را دليري فزود
ورا تور خوانيم شير دلير
كجا ژنده پيلش نيارد به زير
هنر خود دليري است بر جايگاه
كه بد دل نباشد سزاوار گاه
دگر كهترين مرد با سنگ و چنگ
كه با شتاب است و هم با درنگ
زخاك و زآتش ميانه گزيد
چنان كز ره هوشياري سزيد
دلير جوان چون هشيوار بود
به گيتي  جز اورا نبايد ستود
كنون ايرج اند رخورد نام اوي
در مهتري باد فرجام اوي
بدان كو به آغاز شيري نمود
به گاه درشتي دليري فزود


ر.ك .

نامه باستان كزازي ،شرح شاهنامه،ج 1 صص 65 و66

 

 

و زين پس  دختران شاه هاماوران ،عروسان خود را نيز نام
مي نهد:آرزو، آزاده خو و سهي.

و ما مي بينيم كه اين مثل با عمر بيش از هزاران سال خود با اندك تغييري هويت خود را حفظ كرده است.

و مثال اساطيري ديگري براي اثبات مدعاي ما ضرب المثلي ديگر است با عنوان:

بيژن نوم نائاشدي ژن حواسدي نوم اير آشتي.

Bižan nom nā āšdi žan howāsdi nomeir āšdi

بيژن (فلاني) نامي نداشت ولي زن گرفت و نامي دركرد و مشهور شد.

و چه بسيارند ضرب المثلهاي ذيقيمتي كه ريشه در آنسوي اساطير و تاريخ دارند و از سرمايه هاي علمي و ادبي ما هستند ولي خود نميدانيم و در اين گستره چه بسا ضرب المثلهاي بسياري هستند كه كثرت استعمال آنان را از صورت اصلي دور كرده است و كمتر كسي متوجه اصل آن عبارات و ضرب المثلها مي شود. يكي از اين موارد كه امروزه استعمال زيادي دارد عبارت زير است؛

چيه م كلگْ ، كاسه نموئيني.چشمِ گنده كاسه را نمي بيند.

.

čeam kaleġ kāsa nemawini

اين ضرب المثل در مورد افراد بي دست و پايي كه در راه رفتن ، مواظب اشياي جلوي پاي خود نيستد و كاسه و كوزه ها را به هم مي ريزند بكار مي رود،افراد چلمن،

اما اگر پرسيده شود كه چرا نمي گويند،: چشمِ گنده بشقاب يا قندان يا سيني يا را نمي بيند؟ كسي نميداند جوابي ارائه دهد و اگر پاسخي هم شنيده شود از سر « من درآوردي » خواهد بود.

اما اصل مطلب:

اين ضرب المثل ساختار گفتاري آن به هم خورده و از صورت درست :

چيه مِ گلِگْ كاسه، نموئيني.

چشمي كه كاسه و حدقه اش درشت باشد نمي بيند.

 به اين روز افتاده است.و امروزه در علم پزشكي اصلي اثبات شده است كه افرادي كه كاسه يا چشمشان درشت است به علت تشكيل نابجاي كانون ديد، از بينايي درستي برخوردار نيستند و بايد با عينك اين مشكل برطرف شود. لذا گذشتگان ما به اين مسأله علمي واقف بوده اند و اين عبارت را بكار برده اند ولي متاسفانه گذشت روزگار صورت نحوي عبارت را دگرگون كرده است.

اما ضرب المثل بعد:

يزد دويره گز نزيكه.

 yazd doweira  gaz  nazyka

يزد دور است گز كه نزديك است.

اين ضرب المثل براي افرادي بكار مي رود كه لافهاي زيادي مي زنند و مي گويند چنانبود و چنين بود و فلان بود و بهمان بود و لذا كسي از حضار بنابر اعتراض مي گويد حالا يزد كه فاصله بسياري دارد فداي سرت گز و متر و مقياس كمتر كه ميسر است يالا بفرما و نشان بده؟!

اما بحث اينجاست كه اصل اين ضرب المثل آيا به همين صورت بوده و لفظ يزد بي مقدمه وارد اين عبارت شده است؟

مي گوييم نه.زيرا اصل مثل اينگونه بوده ؟

يَكي وِتي باوَه مي داشت اژ ايره تا يزدَه مَه پَه رّيا؟!

يَكي تِر وتي :يزد دويره گَز گِه نزيكه؟!

يكي مي گفت :پدري داشتم كه از اينجا تا يزد مي توانست بپرد.

ديگري گفت: يزد كه دور است ولي براي امتحان گز و متر كه وجود دارد؟!

Yki veti bāwami dāšt až eira tā yzda maparryā

Yaki ter veti yazd doweira gaz ge nazika

كه مرور زمان عبارت را به نيمي از اصل بدل كرده بي كه، كسي بداند گرچه اقتصاد كلام باعث اختصار گفتار مي شودولي بايد دانست كه ريشه مثلها كجاست و به كجا ختم مي شوند.

مثل بعدي مي گويند:   هرگوا  فلوني پشميه فلوني اِ پتِرا كتيه

 

 و اين است عاقبت ضرب المثلهاي ما.



نوشته شده توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی) در جمعه دوازدهم بهمن 1386

.:: ::.





مقایسه زندگی موسی و فریدون در عالم اسطوره

مقايسه سرگذشت

حضرت موسي [1](ع)

با

فريدون و داراب[2]

 در شاهنامه

رضا حسنوند

« شوريده لرستاني»

كارشناس ارشد زبان و ادبيات فارسي

 

تشابهات زندگي افراد خاصه مشاهير عالم  ،  براي هر فردي جالب خواهد بود.
و در صدد يافتن توجيهات و يا دلايلي برخواهد آمد كه چرا چنين شده تا چنان شود و ... . در زندگي داراب و موسي و فريدون  ،  نكات قابل توجهي نهفته است . به عنوان مثال در به حكومت رسيدن فريدون كسي به نام كاوه زمينه گستر قيام و شورش مي شود تا وضعيت اقتضاي بر تخت نشستن فريدون را داشته باشد . ولي در به حكومت رسيدن داراب  ،  رشادت و يلي و قدرت مندي او در ميان ديگر هم سالان  ،  باعث مي شود كه نژاد شاهانه اش برملا شود و خود نيز به جستجوي نياكان بپردازد و نهايت ،  پادشاه شود.

در زندگي موسي  ،  خود به تنهايي عليه فرعون قيام مي كند وياران اورا در نيل غرق مي كند و ... .

اما ،  اين سه شخصيت معروف و جهان آشنا داراي تشابهات بسيار زيبايي
 در زندگي و سرنوشت
 مي باشند كه خواننده را به شگفت مي دارند. به عنوان مثال
 در زندگي حضرت موسي مي خوانيم كه :« فرعون خوابي هايل ديده كه آتشي از محله بني اسراييل برآمد و به يك  روايت از بيت المقدس ،  و گرد سراي او برآمد و اورا بسوخت و ... معبران گفتند:

 ديدن اين خواب دليل مي كند كه مولودي آيد در اين سالها كه ملك تو از دست بشود و هلاك تو بردست او باشد و ...[3] .» بر همين اساس فرعون دستور مي دهد كه متولدين پسر را به محض خبر دار شدن از تولدشان نابود كنند تا شايد فرد مورد نظر نيزدر اين گير و دار از بين برود. ولي از آنجا كه هرساله پيران مي مردند و كودكان را
 مي كشتند جمعيت بني اسراييل روبه كمي مي نهاد تا آن كه اين سخن را به فرعون رساندند او نيز گفت يك سال در ميان مواليد پسر را بكشيد و به همين خاطر بود كه هارون و موسي در سال هايي كه كودكان پسر را نمي كشتند متولد شدند[4]. و موسي
 در چنين اوضاع و احوالي متولد مي شود.

 در چنين وضعيتي مادر موسي تولد نوزاد خود را از خواهرش هم
 پنهان مي كند  تا آنجا كه روزي كه به قصد كاري به بازار مي رود براي آنكه مبادا فرزندش به دست ماموران فرعون بيفتد آن را در تنور خاموش نان پزي
مي نهد و هنگاهي كه خاله موسي به قصد نان پزي  تنور را روشن مي كند بي آنكه بداند كودكي در آن تنور خوابيده شعله را سرگرم كار خود مي كند  ،  مادر موسي سر
مي رسد تنور را پر از آتش مي بيند ، آشفته و آسيمه سر مي شود و  به سرعت به سراغ تنور مي رود و ناگاه مي بيند «.... موسي در ميان آتش بود و آتش گرد او مي گرديد و اورا گزند نمي كرد [5].» و موسايي كه آب سرنوشتش را بايد رقم بزند ابتدا آتش را تجربه مي كند.و به نوعي كهن الگوي آب  يا « آركي تايپ » حضور خود راپيشاپيش اعلام
مي كند.

اما تقدير كار خود را مي كند و اوهام و پندارهاي بي اساس نيز كار خودرا ،  مادر موسي بدون نشان حاملگي  بار خود را برزمين مي نهد و از ترس آن را در صندوقي مي نهد و به دستان نيل مي سپارد اتفاق آسماني چنان رقم
مي خورد كه كودك سرگردان در رود نيل وارد شعبه اي از رود خانه مي شود كه آن شعبه از منظرگاه فرعون رد مي شده.

 آسيه و فرعون صندوقي را برآب مي بينند آن را  از آب مي گيرند و درش را باز مي كنند و كودكي در آن مي يابند

فرعون قصد كشتن اورا دارد اما آسيه مي گويد: اورا نكش به آن اميد كه
 آرامشي باشد برايمان[6]. فرعون بچه را امان ميدهد . و بعد از انس به آن طفل
 و تسليم نادانسته فرعون در برابر تقدير الهي روزي؛

« فرعون آسيه را مي گويد:

 چه نام نهيم اورا ؟

آسيه مي گويد:

موساً لانّه وجد بين الماء والشجر ،  اورا موسي بناميم  براي آنكه اورا از ميان آب و شجر يافتند. [7]»

 بنابر اين از اينجا به بعد تعبير عملي رويا و خواب ديدن حاكمِ ظالم ؛ روزگار صاحب رويا را مي آشوبد. ولي از آنجا كه تقدير بايد رقم بخورد لهذا فرعون برسفره خود كسي را مي پرورد كه بعدا طومارش را همين خانه پرورد در هم مي پيچد.

در داستان فريدون نيز حاكم ظالم كه همان ضحاك باشد خواب
 مي بيند كه  سه نفر از كاخ شاهي به قصد نبرد  به سويش مي آيند ،  يكي كهتر  و دو ديگر مهتر و و با گرز گاوسار بر سرش مي كوبند اين سخن را با نديمان در ميان مي نهد ولي نمي تواند آشفتگي اش را پنهان كند تا آنكه از معبران مي خواهد تا اين خواب اورا تعبير كنند سه چهار روز معبران چيزي نمي گويند تا شب چهارم ضحاك برمعبرين
 مي آشوبد تا نهايتا يكي از معبران خردمند تعبير درست خوابش را براي او بازگو
مي كند و حتي كشته شدن پدر فريدون يعني آبتين و گاوي به نام برمايه را نيز به او ياد آور مي شوند.

 « ضحاك شبي خوابي وحشتناك ديد و خواب گزاران را براي تعبير فراخواند
 و آنان پس از چند روز او را گفتند: فريدون ظهور خواهد كرد و جاي ترا خواهد گرفت.
 و بخت ترا بخاك خواهد افكند[8].   ... و موبدان قبلا تعبير خواب ضحاك از تولد فريدون  را به او خبر داده بودند و روزبانان ضحاك مترصد بودند تا اورا به محض تولد دستگير
 و نابود سازند .....مادر فريدون .... فريدون را به مرغزاري مي برد و به نگهبان مي سپرد
و پس از سه سال مادرش اورا به كوه البرزمي برد.[9]» فرانك مادر فريدون فرزندش را به مرغزاري مي برد و به دست مردي پاك ميدهد تا از شير ماده گاوي بنام برمايه اورا پرورش دهد ولي جاسوسان ضحاك پس از پي بردن به اين موضوع گاو را نيز مي كشند و فرانك فرزندش را به مردي درستكار برقله اي مي سپارد و مي گويد اين فرزند من سر انجمن خواهد شد اورا نيك بدار . فريدون تا شانزده سال بر آن قله مي زيد و سپس پايين مي آيد و ماجرا ار از زبان مادرش جويا مي شود و مادر نيز همه چيز را با او در ميان مي نهد.و هنگام قيام كاوه آهن گر  مردم اورا از كوه به شهر مي آورند و بر تخت مي نشانند.

 

 

 

 

 

 

 

 

اما داستان ديگري كه بسيار شبيه به اين دو داستان است داستان
 داراب و هماست:

در داستان داراب حاكم وقت و دشمن داراب كسي نيست جز مادر داراب  ،  اين بار حاكم و شورشي هردو در يك خانواده زندگي مي كنند ، حكايت زندگي كردن حاكمان و شورشياني كه آينده حكومت ها را به دست مي گيرند منحصر به اين داستان نيست بلكه سيري طولاني و ممتد دارد و شاهد مثال زيباي آن درگيري هاي اعضاي خانواده پادشاهان براي تصاحب حكومت هاست .و بسيار اتفاق مي افتد كه دست پرورده پادشاهي ،  عليه مخدوم خود توطئه مي كند و برجايش مي نشيند.

« هماي چهرزاد بار دار بود كه پدرش بهمن كه شوهرش نيز بود در گذشت
 و هماي خود به پادشاهي نشست و از آنجا كه سخت دل بسته پادشاهي بود پس از آنكه اورا پسري آمدتولد فرزند را از همه نهان كرد و شايع ساخت كه كودك وي مرده است
و پس از آنكه هشت ماه دايه اي فرزند اورا پرورش داد هماي فرزند را در صندوقي پر زر و سيم و گوهر و مرجان نهاد و به آب فرات سپرد و دو تن را  نيز به دنبال صندوق روانه كرد تا بدانند صندوق به دست چه كسي مي افتد صندوق بر آب مي رفت و تا به دست گازري افتاد...[10] .» در تاريخ طبري ضمن بيان اين داستان  ،  مي گويد:« ...اورا به رود كر استخر يا رود بلخ افكند و...به دست آسيابي افتاد... . [11]» در چنين داستان هايي معمولا واژه هاي نماديني وجود دارد كه در بيشتر ماجرا ها حضور دارند و اين واژه ها عبارتند از: رود ،  صندوق ،  به آب سپردن ،  صندوق به دست گازر يا آسيابان افتادن و ....

 نكته جالب توجه آنكه اين فرزندرا ،  كه چون موسي در آب
 انداخته مي شود و چو ن موسي  كساني از دور مسير اورا در رود تعقيب مي كنند داراب نام مي نهند كه در شباهت معنايي جاي تامل و دقت دارد.

آياساختار اين واژه ،   چونان واژه موسي كه به معني از ميان آب و درخت ها گرفته شده و متشكل از دار ـ درخت ـ و آب مي باشد ،  نيست؟! و آيا نظر كريستن سن در اين باره درست نمي نمايدكه؟ « ... آسياباني اورا [ داراب]  بيافت و دارآب 

ناميد زيرا ميان درختان (دار) + آب  يافته بودند[12]. »اين داستان در شاهنامه چنين
 آمده است:

... هماي آمد و تاج بر سر نهاد
يكي راه و آيين ديگر نهاد
به راي و به داد از پدر برگذشت
همي گيتي از دادش آباد گشت
...چو هنگام زادنش آمد فراز
زشهر و زلشكر همي داشت راز
...نهاني پسر زاد و با كس نگفت
همي داشت آن نيكويي در نهفت
بياورد آزاده تن دايه را
يكي پاك و باشرم و با مايه را
كسي كو زفرزند او نام برد
چنين گفت كان پاك زاده بمرد
همان تاج شاهي به سر بر نهاد
همي بود بر تخت پيروز و شاد
...بدين سان همي بود تا هشت ماه
پسر گشت ماننده رفته شاه
بفرمود تا درگري ـ درود گرـ  پاك مغز
يكي تخته جست از دركار نغز
يكي خرد صندوق از چوب خشك
بكردند ون برزد برو قير و مشك
ببستند بس گوهر شاهوار
ببازوي آن كودك شير خوار
نهادش به صندوق در نرم نرم
به چيني پرندش بپوشيد گرم
زپيش همايش برون تاختند
به آب فرات اندر انداختند
پس اندر همي رفت پويان دو مرد[13]
كه تا آب با شيرخواره چه كرد
بگازر گهي كاندرو بود سنگ
سرجوي را كارگه كرده تنگ
يكي گازر آن خرد صندوق ديد
بپوييد وز كارگه بركشيد
چو بگشاد گسترده ها برگرفت
بماند اندآن كار گازر شگفت
چو بيگاه گازر بيامد زرود
بدو جفت او گفت هست اين درود
كه بازآمدي جامه ها نيم نم
بدين كاركرد از كه يابي درم
دل گازر از درد پژمرده بود
يكي كودك زيركش مرده بود[14]
زن گازر از درد كودك نوان
خليده رخان تيره گشته روان
بدو گفت گازر كه بازآر هوش
ترا زشت باشد ازين پس خروش
كنون گر بماند سخن در نهفت
بگويم به پيش سزاوار جفت
درآن جوي صندوق ديدم يكي
نهفته بدو اندرون كودكي
چو من برگشادم در بسته باز
بديدار آن خردم آمد نياز
چو آن جامه ها برزمين برنهاد
سر تنگ صندوق را برگشاد
زن گازر آن ديد خيره بماند
برو بر جهان آفرين را بخواند
...بدو گفت گازر كه اين را بجان
خريدار باشيم تا جاودان
كه اين كودك نامداري بود
گر او در جهان شهرياري بود
زن گازر اورا چو پيوند خويش
بپرورد چونان كه فرزند خويش
سيم روز داراب كردند نام
كزآب روان يافتندش كنام......[15]


 البته داستان ها ي ديگري در ملل مختلف وجود دارد كه به اين داستان ها ماننده است مثلا ،

«  اگر پدر بزرگ پرسئوس راه خود را دنبال مي كرد هرگز او زاده
 نمي شد.آكريسيوس پادشاه آرگوس پدر يك دختر زيبا بنام دانائه بود اما از اين كه پسري نداشت دل شكسته بود ،  هنگامي كه با يك پيش گو در باره نداشتن وارث مذكر صحبت مي كرد به او گفته شد كه او صاحب پسري نخواهد شد اما صاحب يك نوه مذكر خواهد شد[16] كه به حكم سرنوشت قاتل پدر بزرگ خود خواهد بود.... او دانائه را در برجي مفرغين زنداني كرد ... زئوس با او درآميخت و  پرسئوس متو لدشد ...وي نجار خود را مجبور كرد كه صندوقي بسازد و دانائه را مجبور كرد كه فرزندش درآن بنشيند و آنهارا را به دريا افكند ... آنها جان سالم بدر بردند ... ماهيگير شريفي آنها را يافت و به مراقبت آنها همت گماشت[17] تا ... .[18]»

نتيجه اي كه  از بحثهاي فوق و داستان ها ي اسطوره اي  بدست مي آيد اين  است كه براي اهل خرد به يقين تعجب انگيز خواهد بود:

الف: موسي و فريدون و داراب هرسه براي بدست گرفتن حكومت و ايجاد اوضاع بهتر قيام مي كنند.

ب: هرسه نفر بوسيله مادرانشان از معركه خطر دور  مي شوند

ج: نامي از پدر اين سه بصورت موثر در داستان ها  وجود ندارد.

د: در دومورد يعني سرگذشت موسي و داراب  ،  اقدام مادر در نهان كردن حاملگي و درآب انداختن بچه درصندوقچه و گماردن مراقب دركنار رودخانه و ... ،  كاملا مشترك است.

هـ : وجه تسميه داراب ـ از آب گرفته شده دار+ آب  ـ و موسي ـ مو  يعني آب + شا  به معني درخت ـ  دقيقا يكي است و به عبارتي  ،  الاسم يدل علي المسمي.

و: در مورد موسي و فريدون قتل افراد بي گناه باعث خيزش و قيام
مي شود به گونه اي كه موسي با كشتن فردي قبطي با يك مشت[19] ،  سر به شورش بر مي دارد و بعد از سالها دوباره به شهر خود برمي گردد و ...  ،  

 و فريدون نيز در پي كشته شدن[20] پسران كاوه و قيام آن آهنگر؛ از البرز پايين مي آيدو حكومت را بدست مي گيرد.

ز: در داستان موسي  وزيري بنام هارون كه برادر موسي است و جود دارد و در داستان فريدون نيز  برادران  فريدون اولين مشاوران اويند بگونه اي كه قبل از نبرد با ضحاك ابتدا به ديدن آنها مي رود.

ح: در داستان موسي خواهرش در كنار نيل صندوق را تا مقصد مي پايد و در داستان داراب دو مرد اين كار را مي كنند.

ط:  نكته آخر اينكه با توجه به حضور عنصر آب ،  گرچه موسي و داراب با توجه به نقش مهم و سازنده آب وطي مسير  رودخانه در گيرودار سرنوشت واقع شده اند و لي فريدون در ارتفاعات و دشتها بزرگ شده ولي باز بايد دانست كه فريدون نيز در پايان حكومت ضحاك براي دستگير كردنش از رود فرات مي گذرد تا باز آب اين عنصر مهم طبيعت نقش خود رابه زيبايي  ايفا كرده باشد. همان گونه كه موسي براي غلبه بر فرعونيان بر او لازم آمد تا از رود نيل بگذرد و نجات يابد. و .....

 

 

 

اما داستان فريدون  در شاهنامه باختصار چنين آمده است:

...از آن پس برامد زايران خروش
پديد آمد از هر سويي جنگ و جوش
شنودند كانجا يكي مهتر است
پر از هول شاه يكي اژدها پيكر است
سواران ايران همه شاهجوي
نهادن يكسر به ضحاك روي
سوي تخت جمشيد بنهاد روي
چو انگشتري كرد گيتي بروي
...چو ضحاكش آورد ناگه به چنگ
يكايك ندادش زماني درنگ
به ار ّش سراسر به دو نيم كرد
جهان را ازو پاك بي بيم كرد
 ...چو ضحاك شد بر جهان شهريار
برو ساليان انجمن شد هزار
شده بر بدي دست ديوان دراز
به نيكي نرفتي سخن جز به راز
...چنان بد كه هر شب دو مرد جوان
چه كهتر چه از تخمه پهلوان
خورشگر ببردي به ايوان شاه
همي ساختي راه درمان شاه
بكشتي و مغزش بپرداختي
مرآن اژدها را خورش ساختي
...در ايوان شاهي شبي دير ياز
به خواب اندرون بود با ارنواز
چنان ديد كز كاخ شاهنشهان
سه جنگي پديد آمدي ناگهان
دو مهتر يكي كهتر اندر ميان
به بالاي سرو و به فر كيان
دمان پيش ضحاك رفتي به جنگ
زدي بر سرش گرزه گاورنگ
همي تاختي تا دماوند كوه
كشان و دوان از پس اندر گروه
يكي بانگ بر زد بخواب اندرون
كه لرزان شد آن خانه صد ستون
بجستند خورشيد رويان زجاي
از آن غلغل نامور كدخداي
... سخن سربسر موبدانرا بگوي
پژوهش كن و راستي بازجوي
نگه كن كه هوش تو بردست كيست
زمردم شمار ار زديو و پريست
شه پرمنش را خوش آمد سخن
كه آن سرو سيمين برافكند بن
سپهبد بهر جا كه بد موبدي
سخندان و بيدار دل بخردي
زكشور به نزديك خويش آوريد
بگفت آن جگر خسته خوابي كه ديد
لب موبدان خشك و رخساره تر
زبان پرزگفتار با يكدگر
همه موبدان سر فكنده نگون
پر از هول دل ديدگان پر زخون
از آن نامداران بسيار هوش
يكي بود بينا دل و تيز گوش
خردمند و بيدار و زيرك بنام
كزان موبدان او زدي پيش گام
بدو[ به ضحاك]گفت پردخته كن سرزباد
 كه جز مرگ را كس زمادر نزاد
...كسي را بود زين سپس تخت تو
بخاك اندرآرد سر و بخت تو
كجا نام او آفريدون بود
زمين را سپهري همايون بود
چو او زايد از مادر پر هنر
بسان درختي شود بارور
بمردي رسد بركشد سربه ماه
كمر جويد و تاج و تخت و كلاه
بدو گفت ضحاك ناپاك دين
چرا بنددم از منش چيست كين
دلاور بدو گفت گر بخردي
كسي بي بهانه نسازد بدي
برآيد بدست تو هوش پدرش
ازآن درد گردد پر از كينه سرش
يكي گاو برمايه خواهد بدن
جهانجوي را دايه خواهد بدن
تبه گردد آن هم بدست تو بر
بدين كين كشد گرزه گاو سر
چو بشنيد ضحاك بگشاد گوش
زتخت اندر افتاد و زو رفت هوش
...چو آمد دل نامور بازجاي
به تخت كيان اندر آور پاي
نشاند فريدون بگرد جهان
همي باز جست آشكار و نهان
برآمد برين روزگار دراز
كشيد اژدها فش به تنگي فراز
خجسته فريدون زمادر بزاد
جهان را يكي ديگر آمد نهاد
...همان گاو كش نام برمايه بود
زگاوان ورا برترين پايه بود
شده انجمن برسرش بخردان
ستاره شناسان و هم موبدان
كه كس در جهان گاو چونان نديد
نه از پيرسر كاردان شنيد
زمين كرده ضحاك پر گفت و گو ي
بگرد جهاني بدين جستجوي
فريدون كه بودش پدر آبتين
شده تنگ برآبتين بر زمين
گرفتند و بردند بسته چو يوز
برو بر سرآورد ضحاك روز
خردمند مام فريدون چو ديد
كه بر جفت او بر چها بد رسيد
فرانك بدش نام و فرخنده بود
به مهر فريدون دل آكنده بود
پر از داغ دل خسته روزگار
همي رفت پويان بدآن مرغزار
كجا نامور گاو برمايه بود
كه بايسته برتنش پيرايه بود
به پيش نگهبان آن مرغزار
خروشيد و باريدن خون در كنار
بدو گفت كين كودك شير خوار
زمن روزگاري بزنهار دار
پدروارش از مادر اندر پذير
وزين گاو نغزش بپرور به شير
وگر باره خواهي روانم تراست
گروگان كنم جان بدان كت هواست
نشد سير ضحاك از آن جستجوي
شد از گاو گيتي پر از گفتگوي
دوان مادر آمد سوي مرغزار
چنين گفت با مرد زنهار دار
كه انديشه اي در دلم ايزدي
فراز آمدست از ره بخردي
همي كرد بايد كزين چاره نيست
كه فرزند و شيرين روانم يكيست
ببرم پي از خاك جادوستان
شوم تا سر مرز هندوستان
شوم ناپديد از ميان گروه
برم خوب رخ را به البرز كوه
بياورد فرزند را چون نوند
چو مرغان برآن تيغ كوه بلند
يكي مرد ديني برآن كوه بود
كه از كار گيتي بي اندوه بود
فرانك بدو گفت كاي پاك دين
منم سوگواري زايران زمين
بدان كين گرانمايه فرزند من
همي بود خواهد سر انجمن
ترابود بايد نگهبان او
پدروار لرزنده بر جان او
...چو بگذشت ازآن برفريدون دو هشت
 زالبرز كوه اندرآمد بدشت
بر مادر آمد پژوهيد و گفت:
كه بگشاي برمن نهان از نهفت
...فريدون چوبشنيد بگشاد گوش
زگفتار مادر برآمد به جوش
...چنان بد كه ضحاك را روز و شب
بنام فريدون گشادي دولب
...از آن پس چنين گفت با مهتران
كه اي پر هنر باگهر بخردان
... يكي محضر اكنون ببايد نوشت
كه جز تخم نيكي سپهبد نكشت
...هم آنگه يكايك زدرگاه شاه
برآمد خروشيدن دادخواه
ستم ديده را پيش او خواندند
برنامدارانش بنشاندند
بدو گفت مهتر بروي دژم
كه برگوي تا ازكه ديدي ستم
...بفرمود پس كاوه را داخواه
كه باشد بدان محضر اندر گواه
چو برخواند كاوه همه محضرش
سبك سوي پيران آن كشورش
خروشيد كاي پايمردان ديو
بريده دل از ترس گيهان خديو
...چو كاوه برون شد زدرگاه شاه
برو انجمن گشت بازار گاه
...فريدون چو گيتي برآن گونه ديد
جهان پيش ضحاك وارونه ديد
سوي مادر آمد كمر برميان
به سر بر نهاده كلاه كيان
كه من رفتني ام سوي كارزار
ترا جز نيايش مباد ايچ كار
...فريدون سبك ساز رفتن گرفت
سخن را زهر كس نهفتن گرفت
... نهاد از برتخت ضحاك پاي
كلاه كئي جست و بگرفت جاي
...برآن گونه ضحاك را بسته سخت
سوي شيرخوان برد بيدار بخت
ازو نام ضحاك چون خاك شد
جهان از بد او همه پاك شد[21]

در مرور سرگذشت اين سه نفر تشابهاتي وجود دارد كه خواننده را به شك واميدارد كه از خود بپرسد؛ راستي نكند اين سه نفر تكرار هم ديگرند ولي در زمان هاي مختلف و با چهره هاي ديگر؟ ولي به هر حال بايد اين مقوله بررسي شود و به نتايجي بيانجامد.

جمع بندي داستان ها ي موسي و فريدون و داراب

1-           موسي و فريدون در محيطي كه پسران تازه تولد
 را
مي كشند  به دنيا مي آيند ،  اما داراب در دامان زني زندگي را
مي آغازد كه با تولدش موافق نيست.

2-                           موسي و فريدون و داراب بعد از تولد ،  از مادر دور مي شوند.

3-                           موسي و داراب به دست آب سپرده مي شوند و فريدون را در دامان خاك مي پرورند.

4-           موسي و داراب هردو توسط كساني كه صاحب فرزند
نمي شوند از آب نجات مي يابند.

5-           موسي در دامان كسي بزرگ مي شود كه بعدا بر او
 مي شورد.

6-           سرانجام موسي و فريدون و داراب براريكه حكومت
 مي نشينند و تقدير به تحقق مي پيوندد.

7-                           هرسه نفر نهايتا به موطن اصلي خود باز مي گردند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



[1] - براي اطلاع بيشتر در مورد زندگاني حضرت موسي ر.ك. تفسيرسوره مباركه قصص در ج 5 كشف الاسرار ميبدي صص 269- 362

[2] - دراخبارالطوال دينوري به كوشش مهدوي دامعاني نشر ني  ص52  ،  گويد:خماني پادشاه شد و پسري زاييد كه همان دارا پسر بهمن است.

[3] - ج 3  تفسير روض الجنان ابوالفتوح رازي از ا نتشارات كتابخانه آيت الله مرعشي نجفي سال 1404 هـ  .ق.   ،   ص 505

[4] تاريخ طبري   ،   محمد جرير طبري  ،   ترجمه ابوالقاسم پاينده  ،   نشر اساطير  ،   چاپ پنجم 1375 صص 296

[5] - ابوالفتوح رازي ، روض الجنان (قم:  انتشارات كتابخانه مرعشي   ،   ج 4)  ص 187

[6] - ر.ك. آيه مباركه 9 از سوره قصص

[7] - ابوالفتوح رازي ، روض الجنان .   ص 188: لازم به ذكر است  كه موسي را موشِه (mosheh) گويندبه معني از آب كشيده شده. ر.ك. فرهنگ لغات قرآن   ،   پروفسور عباس  ،   نشر رؤيا ،   2535  ،   ص 532

 و در ج 1 ص 189 كشف الاسرار در مورد واژه موسي چنين آمده است: ... موسي بزبان عبري موشِي گويند و « مو » آب باشد و   ،   شا  درخت  ،   اورا به نزديك آب و درخت يا فتند آنگه كه يافتند در سراس فرعون. اين مضمون در ج 6 ص 124 و در ص 299 ج 1 تاريخ طبري نيز آمده است .

[8] - منصور رستگارفسايي،  فرهنگ نامهاي شاهنامه ، ... ،   600

[9] - همان     ،  ص 817

[10] -  منصور رستگارفسايي،  فرهنگ نامهاي شاهنامه ، ... ،  ص 374

[11] محمد جرير طبري ، تاريخ طبري     ترجمه ابوالقاسم پاينده  (تهران:  نشر اساطير  ،   چاپ پنجم 1375 )ص 485

[12] - كريستن سن ، كيانيان(تهران:  ،   نشر علمي فرهنگي  ،   چاپ پنجم  ، ترجمه ذبيح الله صفا  ،   1368 )ص215  ،   البته اين مطلب را حكيم توس به خوبي در اين يك بيت بيان كرده است:

...سيم روز كردند داراب نام

كزآب روانيافتندش كنام...

[13] - مقايسه شود با خواهر موسي كه در كنار نيل مقصد صندوق را مي پاييد.

[14] - مقايسه شود با بي فرزندي فرعون  و نگهداري و پرورش فرعون موسي را بجاي فرزند خويش.

 

[15] -[15] ابوالقاسم فردوسي ،شاهنامه  .داستان هماي چهرزاد

[16] - مقايسه شود با منوچهر نوه دختري فريدون .

[17] - مقايسه شود با گازر ي كه داراب را از آب گرفت

[18] -  لوسيلا برن  ، ص 85  ،   باز براي تشابه چنين داستان ها يي ر.ك. ص 44 همين اثر.

[19] - ر.ك. به آيه مباركه 15 از سوره قصص

[20] - ضمنا تا قبل از قتل هابيل همه حيوانات بصورت مختلط برزمين مي زيسته اند ولي پس از اين اتفاق حيوانات از هم مي رمند و هركدام به شكلي ديگر مي زيند.ر.ك. قصص الانبيا  ،   جزايري  ،   ترجمه يوسف عزيزي  ،   انتشارات آگاه  ،   چاپ دوم 1376  ،  صص117و118

[21] ابوالقاسم فردوسي، شاهنامه. صص 33تا52



نوشته شده توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی) در جمعه دوازدهم بهمن 1386

.:: ::.





دین و اسطوره

                                           دين و اسطوره

 

رضا حسنوند

« شوريده لرستاني»

كارشناس ارشد زبان و ادبيات فارسي

 

 

 

« بايد اسطوره را مظهر واقعيتي به شمار آورد كه نيازهاي عميق ديني و اخلاقي[انسانها ] را برآورده
 مي سازد[1]

در صفحه هاي اخير به مباحث اسطوره در جوامع يونان و مصر اشاراتي كرديم ولي براي آنكه مبحث دين و اسطوره خود مبحث جداگانه اي باشد و به تنهايي مورد تامل و امعان واقع شود ذكري از آن به ميان نياورديم تادر اين مبحث  به آن بپردازيم كه مهمترين مبحث پيوند دهنده مباحث اين اوراق است.« همه اديان حتي ابتدايي ترين آن ها يك هستي شناسي است. بودن چيزهاي مقدس و شخصيتهاي الهي را آشكارا مطرح مي كند و با اين عمل جهاني را بنياد مي نهد[2]

از آنجا كه دين نيز مانند اسطوره مي تواند از شاخصه هاي بشر باشد بنا بر اين زمان در باور ديني رنگ اسطوره به خود مي گيرد و اگر حكمي
 صادر مي شود براي تمام زمانها و مكانها ساري و جاري است. به عبارتي ديگر هيچ پيامبري نيامده تا بگويد:  از امروز تا فردا بايد اين حكم جاري باشد و پس فردا تعطيل؛ زيرا « در بينش پيامبران زمان فقط آينده است و زمان گذشته و حال در اين زمان
 محو مي شود و....هستي بشر در آينده تعالي پيدا مي كند[3].» و بايد دانست كه در دين هرگززمان هويت خود را از دست نمي دهد و ثابت است در حالي كه در اسطوره
به عكس عمل مي شود.

دين شايد كهن ترين هم زاد بشر باشد و به همين خاطر در مورد قدمت دين تصور نمي شود نيازي به بحث وجود داشته باشد  زيرا خداوند بزرگ اولين انساني را كه آفريد ، پيغمبر خدا حضرت آدم بود كه  بدون آن كه امتي داشته باشد يا اورا بر امتي فرستاده شده باشد پاي به عرصه عالم نهاد و اين خود بديهي ترين برهان بر اثبات ادله قدمت دين است و به عبارتي ديگر دين اولين هديه خداست كه همزمان با اولين تنفس بشر  به انسان عطا شده است. و دين چيزي نيست كه قابل انكار باشد زيرا دين در وجود ذره ذره ي عناصر انسان وجود دارد و به عقيده بيشتر خردمندان « مركز سازنده فضاي اساطيري در بيشتر اديان قلب است[4]

 اگر در بسياري از علوم و يا دانسته هاي بشر گه گاهي بي خدايي موقتا
 جلوه كرده باشد در زمينه اسطوره حرفي از جدايي دين و اسطوره به ميان نيامده است.و آمال و رفتار ديني مردان اسطوره شاهدي قوي بر اين مدعاست.

اگر بگوييم دين در جوامع اسطوره اي هميشه وجود داشته به آن خاطر بوده كه، انسان اسطوره اي مي خواهد براساس مباني معنوي و پايه هاي ارتقا در كره خاكي خويش را افلاكي كند و پاي برفرق زمين و زمينيان بنهد « و از ديدگاه ديني امكان دارد كه انسان به سرچشمه بازگردد و در جهاني نو بزيد[5]»  پس چنين انساني نمي تواند خود را دور از دين نگاه دارد و آنگاه ادعا كند كه به منتهي الآمال اسطوره اي خود
 رسيده است و توان گفت دين و اسطوره دو بال پرواز براي انسانند و  از آنجا كه خدا
 در اسطوره جايگاهي مستحكم دارد لذا « هراسطوره [اي] تجلي الهي و تجلي مقدسي نيز هست[6].» اين تقدس به گونه اي بوده كه« در زمان سرآغاز[عصر اسطوره] ايزدان به زمين مي آمدند و با آدميان آميزش داشتند و انسان ها مي توانستند با بالا رفتن از كوه و...به آسمان بروند[7]

و اگر كسي بگويد اسطوره از نظر تقدم و تاخر پيش از دين ملموس  بوده سخني به گزافه نگفته است ومي توان وصلت افراد محرم را در خانواده هاي باستاني نشانه نبود شرع و يا عدم حضور رسمي دين دانست. و وقتي كه باورمنديهاي اسطوره اي انسان ها را مي كاويم در مي يابيم كه انسان ها در تمام قرون نيازمند به دين بوده اند وبا شدت
 و ضعف هاي  متفاوتي برمقياس و موازين ديني زيسته اند وهميشه خواسته اند تا
با« رسوخ به فضاي اساطيري بيش از هرچيز رفع حجاب از متعلقات نفس كنند[8].»واين انسان ها ميدانسته اند« مقياس ديني براي مطالعه هرپديده اي لازم است زيرا دين تحويل پذير به هيچ پديده اي ديگر نيست.» بنابر اين ،  اسطوره مي توانسته زمينه ساز حضور دين در جوامع و ايفاگر نقش هاي مختلفي بوده باشد بر اين اساس است كه
 « نقش اسطوره ها در دين متمايز كردن دين از حكايت ها ست[9] .» و به همين دليل ايرانيان بخرد كه سالها در مسير تمدن و اسطوره قدم زده بودند در پذيرش دين فرهنگي اسلام از تمام ملل آن عصر انديشمندانه تربرخورد كردند وضمن پذيرش دين اسلام ،  آن را نيز رونق و غنا بخشيدند.

 

 

 

 

 



[1] - محمد ضيمران ،  ...،  ص 7

[2] - ميرچا الياده ،  اسطوره  ،  رؤيا ... ،...، ص 18

[3] - ارنست كاسيرر  ،...، ص201

[4] - داريوش  شايگان،  بتهاي ذهني و خاطره ازلي  ،... ، ص188

[5] - ميرچا الياده، اسطوره و رمز در انديشه ،  از مجموعه جهان اسطوره شناسي ، نرجمه جلال ستاري (تهران: نشرمركز ،  ، 1381) ص 101

[6] - داريوش شايگان، بتهاي ذهني و خاطره ازلي،...  ،  ص107

[7] - ميرچا الياده،  اسطوره  ،  رؤيا ... ،... ،  ص 58

[8] - داريوش شايگان ، بتهاي ذهني و خاطره ازلي،... ، ص187

[9] - هينلز، ...، ص 85



نوشته شده توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی) در جمعه دوازدهم بهمن 1386

.:: ::.





تقدیم به ادب دوستان
 

خوش نام ترین واژه هایی ای عشق
تو زمزمه نی خدایی ای عشق
در قحطی واژه ها نگنجی اما
محصول اجابت دعایی ای عشق



نوشته شده توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی) در جمعه دوازدهم بهمن 1386

.:: ::.





Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by shaeranelakzaban
This Themplate By Theme-Designer.Com

منوی اصــــلی -------------------- Menu

دربــــــــــــــاره -------------------- About

دوستـــــــــــان -------------------- Links

آرشـــــــــیو -------------------- Archive

پیشـــــین -------------------- Previous

لینکستان -------------------- LinkDump

دیگر مــــوارد -------------------- Others

امکانات جانبی
theme-designer.com