|
يك تار موي مادرم شوريده لرستاني خاطراتم سخت رنجم مي دهد گركسي مي بود و مي فهميد رنج ياد باد آن فصلهاي نوبهار شاد مي گشتيم عين شاپرك مهر مي باريد از چشم پدر مادرم مي گفت در اوج نگاه: پيش از آني كافتاب صبحدم كودكان را يك به يك چون نو بهار هاي و هاي اي روزگار نامراد بعد از آن هريك دبستاني شديم مادرم بي آنكه هرگز بشنود سوي ديگر سخت مردي مهربان راستي يكروز پرسيدم پدر از پس آن روزگار كودكي كاش از نو مادرم گردد جوان آنكه با هرخنده جاني ميدميد كو بر و دوش تنومند پدر حال كنجي ساكت و گرم نگاه گرچه در دالان سرد زندگي هاي و هاي اي خاطرات بي حيا
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 13:46  توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی)
|
براي زلال ترين خاطراتي كه به دست خزان سپرده شد.
براي ستاره شب هاي بي پايانم علي بنام خدا هسْوينِ گيونِ تو بارم علي چي چِلَگه طا قَتُ شارِم علي چي دِل اَژ او كَنِن و مِه؟يه مِحا لَه هساره زلفِ شوگارِم علي چي وقوم ودوس و بيگونَه يه بوشِن شونً اَرشووا گلِ دارم علي چي. قلاءُ برج و بيد ا خم سِرُ ژِير كموتر نازو نازارم علي چي من و خَمً دِيه رِفيقِ روژُ شوئيم گِل هيرو اِ گلزارم علي چي شَفَق بي گِه وِتو آسارِءِ كَت تُمرً زونه كَس و كارِم علي چي اَگر هر لِيلَه چي ليوه مُگيرم نَهن گالِم يكه يارم علي چي ويا كُلْتو بِمينِ اِي كَليمه هسوينِ گيونِ توبارم علي چي عبدالعلي ميرزانيا
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 13:40  توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی)
|
بنام خدا همدلي از هم زباني خوشتر است شوريده لرستاني الشتر ايراني بودن فخري است كه هرقوميتي دربرابر آن رنگ مي بازد و هرزباني در ساحت آن احساس بيخودي مي كند زيرا فخر بر ايرانيان سترگ و بشكوه سر را بر اوج آسمان مي برد و فلك را به حسادت وا ميدارد اما در اين ميان هستند اقوامي كه در اين خانواده داراي اصلي و نسبي هستند و در سايه سار ايران بزرگ خودي مي نمايند و بر خويش مي بالند و با انتساب به ايران كهن اين فخر نيز مي برازدشان. اما آيا همه اقوام ايران از نظر نژادي و زباني تفاوتهايي دارند يا به صرف همسايگي جغرافيايي بايد اين يكي، آن يكي را از خود بداند يا به استقلال همسايه احترام بگذارد؟ مي پرسيد چرا اين سوال مطرح مي شود ؟ بله، به خاطر آن است كه مي خواهم راز مگوي خود را بر سر بازارها افشا كنم و از ملامت باكي نداشته باشم جون من يك لك زبانم و مشخصه لك زبانان صداقت و پاكي است و در اين اندك نوشته مي خواهم بگويم زبان من لكي است و اين زبان داراي استقلال است و آنان كه مارا به خود منتسب مي كنند لطف دارند ولي نميدانند كه ما خوديم و آنان خود، سالهاي سال است كه مي گويند لك واژه اي است برگرفته از دو واژه لر و كرد؟!! اما اين فتوا در كجا و از كجا صادر شده كسي نميداند و من هم نميدانم؟!!. عده اي مي گويند لكي شاخه اي از كردي است؟!! ولي كسي نپرسيده :اي بينواياني كه اين فرمانها را صادر مي كنيد برچه اساس نظر ميدهيد ؟ اگر از بخارات معدوي است پس معلوم است به كجا مي انجامد و اگر براساس منبعي است بگوييد كدام منبع است. حدود بيست و پنج سال است كه در لابلاي كتب درجه يك ايراني قبل و بعد از اسلام ول معطلم و در پي يافتن واژه هاي لكي هستم تا شايد اصل و نسب زبانمان بيشتر كاويده شود. لغات كردي و بخارايي و هراتي و طبري و دشتستاني و اوستايي و پهلوي و عربي را زير و رو كرده ام و سرمايه اي اندوخته ام تا باورم شود كه من لك زبانم و زبان لكي من ريشه در كردي ندارد اما باز اين روزها مي بينم كه عده اي بدون داشتن سواد آكادميك و آشنايي به زبانهاي گذشته و حال باز اين زمزمه را تكرار مي كنند كه لكي شاخه اي از كردي است؟!!بنده با وجود ارادت به تمام اقوام ايراني بدون استثناء، اين قول را نه تنها نمي پذيرم بلكه به دلايل زير آن را رد مي نمايم. در اين بررسي از دو زاويه مساله را مي كاوم: ابتدا از ديدگاه آناني كه مسشترق بوده اند و درمورد زبانهاي ايراني ارائه نظر كرده اند و سپس از ديدگاه بررسي واژگاني زبانهاي كردي و لكي. اما در مورد زبان دانان جهاني بايد گفت درست است كه اين بزرگان خدماتي به اين مرزو بوم ارائه داده اند ولي بايد گفت نه تنها گفتار اين بيگانگان وحي منزل نيست بلكه باسوادترين آنها به اندازه يك كودك دبستاني لك زبان بر اين زبان احاطه نداشته اند كه بتوانند نظر ارائه دهند بلكه در بسياري از موارد فتواهاي دور از انسانيت صادر كرده اند ـ ر.ك. مقدمه فقه اللغه ايراني مينيورسكي ، ترجمه كشاورز، در مورد زبان لري ـ ،نوشته ي بزرگاني چون ، مينيورسكي، ادمون دوبد، چامسكي، دوسوسور،نوام، دهخدا ، بهار، خانلري، صفوي، و... را بكاويد و بنگريد كه هيچكدام نگفته اند كه لكي منتسب به كردي است و اگر امروز براساس نقشه هاي كذايي سياسي لك ها و مناطقشان را كرد ميدانند با كمال بي ادبي ، بايد بگويم اين كار خود را فريب دادن است. اما از ديدگاه واژگاني و دستوري بايد گفت اينجانب قاموسهاي كردي و لكي را باهم مقايسه كرده ام و اشتراك آنقدر اندك بود ه كه بر دو گانگي اين دو زبان بيشتر مقر آمدم زيرا همه ميدانند لكي كرمانشاهيان با كردي سنندج نه تنها شبيه نيستند بلكه اختلاف واجي و قاموسي و دستوري و .... نيز دارند. پس چه بهتر است مرا از دوربين دستور زبان بنگرند نه از ديدگاه جغرافياي ناپسند سياسي خود ساخته، بنده به عنوان يك لك زبان كه سالها در دبيرستانها و دانشگاهها تدريس كرده ام و اندك مايه اي از متون گذشته و زبانهاي امروزي را ره توشه خود دارم با احترام بسيار بسيار براي اكراد، اعلام ميكنم كه من خودم هستم و لك زبانم و ، وصله ديگران نمي شوم زيرا نمي پذيرم شاعران و نويسندگان ديارم را درعالم كرد معرفي كنند و اين را توهيني به شعور قومم ميدانم و اميد وارم آنان كه اين كار را انجام ميدهند بخود آيند و بدانند « مانيز مردمانيم» و حريم ما و خود را پاس بدارند. گستاخي را براين شاگرد بي ادب ببخشاييد.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 13:28  توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی)
|
اِ اَرْواوي خرمو سوزونن آگرتيه e arvawy xarmo sowezonen a gertye
ترجمه ؛ از امور كشاورزي فقط خرمن سوزي را ياد گرفته است، كاربرد ضرب المثل ؛ اين عبارت هنگامي به كار مي رود كه فردي به جاي انجام
درست امور متاسفانه اهل خراب كاري و اخلال در امور است . اِآوِ شومَن پِيه ريز كِردن e awe saw man peariz kerden ترجمه ؛ از خوردن آب شب مانده ـ آبي كه يك شب بر آن گذشته باشدـ پرهيز و اجتناب مي كند .
كاربرد ضرب المثل ؛اين عبارت كه بار كنايي دارد براي افرادي به كار مي رود كه بسيار مومن و پرهيز گارند و جوانب احتياط را رعايت مي كنند و حتي از خوردن آبي اين چنيني خود داري مي كنند.
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 9:4  توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی)
|
شوريده لرستاني. غروب تكدرخت خانه ما كلاغي هر غروب زرد پاييز تجسم مي شود در قامت آن نميدانم چه در انديشه دارد بلند و بي دريغ و سايه گستر يقين دارم كه اين سر سبز خاموش هراسي ني زسرما ني زبوران غريب افتاده اينجا سبز در سبز
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 13:49  توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی)
|
چو در اول كلاسم پا نهادم
الفباي دبستان را نوشتم معلم گفت بنويس:آب ليكن گرسنه بودم و نان را نوشتم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 13:46  توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی)
|
به راستی نمیدانم ادبای مارا چه پیش آمده که در مورد هر لفظی بدون رفرنس و سند باب نظر را می گشایند و آنچه از سینه بی کینه ی شان تراوش می کند به خورد نسل جوان ما می دهند مگر یک واژه نمیدانم چه ایرادی بر فضل آقایان وارد می کند؟ بنده معتقدم دانا کسی نیست که همه چیزی را بداند به عکس دانا کسی است که برنادانسته ای خود دانایی داشته باشد.
یکی از موارد دانایی هایی که کار دست دانایان ما داده همین لفظ الشتر است عده ای آن را برگرفته از نام مالک اشتر می دانند و این بیچاره ها نمیدانند که هرگز مالک اشتر به این سرزمین نیامده و در مصر مرده ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 14:48  توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی)
|
عبدالعلی خوب می اندیشد و خوب می فهمد درد شعر را از پنجره خیال و هنر بررسی می کند لکی را خوب می سراید و در فارسی دستی دارد به لطافت بابونه و به رایحه پونه می ماند اهل مطالعه و تحقیق است .....باز هم از ام خواهیم گفت منتظر شاعر بعدی و آثار بعدیها هم باشید
یک اثر لکی از میرزانیا باورنهردی وتم آسارُمي باور نهردِ خَمِ ايوار مي باور نَهردِ وِتِم بيچارُه بيمْ كُل مُزانِن گِه تنيا چارمي باور نَهردِ بِنيشِم تا چني اِ چِلَه عِشقِت وِتِم شو وارمي باور نَهردِ وِتِم اَر شاخَه دارِ عشقِ پيرِم تو هر پَلارمي باور نَهردِ مُلي بي ليزَدِل هر شو پلامار دِلِ آوار مي باوُر نَهردِ هِلاكِ خواوِمْ گُم كِردي دامو وِتِم گاوار مي باور نَهردِ وِتِم اَژ ليلَه تا نالهِ شفق باز پِژارْ لار مي باور نَهردِ قَديمي تيخَكِم پاسارُه كُل يُخ حْوُرً اَر پاسارُمي باور نَهردِ كاواوً بيمُه وآگِر حُرف ناكَس تو آگِر آرمي باور نَهردِ اِ شوءَ زنگ دِلم گُم بي اَسارُه وِتِم آسارُمي باور نهردِ
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 14:23  توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی)
|
بابا نان داد. شوريده لرستاني امشب دلم مي خواهد اي باران ببارم
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 14:25  توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی)
|
اين واژه كه دستمايه بسياري از محققين براي افادات علمي اشان بوده هرگز به حقيقت خود ره نيافته زيرا بسياري از اين محققين اين واژه را با لفظ انگليسي greenبه معني سبز يكي دانسته اند و به بهانه سرسبزي اين كوهساران آن را به اين توجيه اين گونه ناميده اند در حالي كه اين واژه اصيل برگرفته از واژه ( گئِرَ) به معني جاي با ارتفاع و مرتفع مي باشد و بسيارند شاهد مثالهاي (گَر) به معني تپه و كوه و زيباترين نمونه آن لقب گرشاه به معني سلطان كوهستان در متون ما خاصه شاهنامه است. اين واژه گئِرَ هنوز در واژه نامه هاي اوستايي زنده و پوياست .
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 14:13  توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی)
|
آهنگ دريا اشك مي بارد وليكن ديده حاشا مي كند
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 13:52  توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی)
|
از سري مقالات تبارهاي گم شده لغات لكي در ترجمه قرآن قدس رضا حسنوند مدير گروه زبان و ادبيات فارسي دانشگاه پيام نور الشتر آنچه در پي مي آيد از سري مقالاتي است كه در آن به دنبال لغات موجود در زبان فارسي هستيم كه امروزه استعمال ندارند و براي فارسي زبانان غريبه مي نمايند و هنوز در زبان لكي زنده و پر كاربردند و شارحان و علماي ما از آنها بي خبرند و در سه گستره دگرگوني آوايي و كاهش واجي و تك واژه هاي غريب تحقيق شده است.تمام متون ادب پارسي چه نظم و چه نثر ، در اين گستره تحت امعان نظر ند.و اولين كتابي كه تبركا و تيمنا براي كار در نظر گرفته شده است ترجمه كهن قرآن مجيد معروف به « قرآن قدس» است كه به كوشش استاد فهيم و اديب فرهيخته دكتر علي رواقي صورت پذيرفته است. اين ترجمه كه به حوزه ادبي سيستان مربوط است ساختاري منحصر به فرد نسبت به تمام ترجمه هاي كهن دارد.واژه ها ، برابر نهاده ها، افعال، ساختار دستوري جملات و …همه و همه بوي كهنگي و ديرينگي را به مشام مي رساند. و آنچه باعث شد كه كه واژه هاي اين اثر در سه حوزه بالا،مورد مداقه نظر قرار گيرد آن است كه بيشتر اين كلمات حضور بسيار كمتري نسبت به مابقي واژه هاي كهن دارند و از همه مهمتر حضورشان در زبان كهن لكي بود. و اما واژگاني كه در سه حوزه ، دگرگوني آوايي و كاهش واجي و لغات غريب كار شده عبارتند از: آرايشت؛ 7 س كهف ص 185 انا جعلنا ماعلي الارض زينه لها ايما كرديم آن راي ور زمين آرايشتي هنوز در زبان لكي كلماتي مانند آرايش ، آرامش، آسايش، و آمرزش كه داراي شين مصدري اند يعني به اضافت « ت » : آرايشت ، آرامشت، آسايشت، و آمرزشت تلفظ مي شوند كه در اين اثر به كرّات و مرّات به آن بر مي خوريم اِزمان؛
256 بقره ص 8 فلما تبيّن له قال اعلم انّالله علي كل شيء قدير …ازمان ديده ور شد اويرا اين واژه « ازمون» در زبان لكي هنوز بكار مي رود و نقش قيد زمان را بازي مي كند و همينكه و به محض اينكه و بلافاصله و بيدرنگ و …معني ميدهد. اشنخته؛
84 مائده ص 60 ممّاعرفوا الحق …زان اشنختند… واژه اشنخته به معني شناخته و شناس و معرفه و معروف و سرشناس هنوز در كوچه بازار لك گويان به همين صورت و بدون هيچ اختلافي رواج دارد. آفرينشت؛
5 رعد انالفي خلق جديد …ايما در آفرينشي نوا بيد ر.ك. واژه آرايشت. انوز؛
235 بقره ص4 ستذكرونهنّ انوز ياد كنيد ايشان را اين واژه كه دگر كلمه اي از هنوز است و در معني « حالا و فعلاً خواب موقت چرت كوتاه » بكار مي رود و افاده خواهش در آينده دارد در زبان لكي بكار مي رود و آن هنگامي است كه يك نفر بخواهد بخوابد و به اندازه كافي استراحت نكند لذا در مقام شكايت از عدم استراحت گويد: « انوس ـ انوز ـ ارْ چِيَه مِم نَكَت.» يعني فرصتي نشد كه بخوابم، يا حالا حالاها هنوز نخوابيده ام. و ريخت دگرينه انوز ، هنوز مي باشد. آو؛
43 نساء ص34 فلم تجدو فتيممّواصعيداً طيباً نگنديد آوي قصد كنيد خاكي پاك را اين واژه كه در حوزه دگرگوني آوايي در مناطق بسياري ديده مي شود، بسامدي غريب در قرآن قدس داردو زنده ترين واژه جامعه گفتاري لك زبانان است و گذشته از مايع نوشيدني بارهاي كنايي ديگري چون؛ امور ساده و راحت و… دارد. اور؛
12رعد ص 153 و يُنشيء اسحاب الثقال معني آيه در قران قدس ؛ و ورآورد اورهاي گرانبار اين واژه نيز جزء زنده ترين واژه هاي كاربردي زبان لكي است . و ممكن است كسي بگويد: خوب اين همان ابدال بائ به واو است ، بله درست است اما ماندن اين واژه با مدت زمان بيش از هزار و اندي سال در اين زبان جاي تأمل است و آن هم از اين بابت كه قوام فرهنگي زبان لكي اجازه نداده است واژه اي كه مترجمين زمان ترجمه اين اثر كه داراي حساسيت فراواني در گزينش واژه بوده اند از بين برود. آويارگه؛ 205 اعراف ص 100 …واذكر ربك …بالغدو والاصال اياد كن خداوند ترا …به بامداد و آويارگه اين واژه كه در فارسي به « ايوار» بدل شده است از دو قسمت «آويار» و «گه» كه همان گاه يا گاهان توقيت است به معني هنگامه هاي غروب به كار مي رودتشكيل شده است. گرچه اين واژه در فارسي امروزه رخت بربسته ولي در زبان لكي به شكل ايواره درمعني اصيل خود يعني غروبگاهان و دمدمه هاي غروب هنوز باقيمانده است و به صورت بياوان؛ 100يوسف ص 152 و جاء بكم من البدوِ آورد شمارا از بياوان اين واژه هنوز در زبان لكي به عنوان عنصري زنده حضوري تام دارد خاصه در كاربردهاي ادبي.نكته اي كه بايد تذكر داد اين است كه ادبيات منظوم لكي بنابر عللي سالها به تبعيت از ادبيات كردي ، با محاوره دگرگونه بوده است ولي اخيرا با كوشش فرهيختگان اين كار به راه خويش آمده و پيشرفتهاي شگرفي هم حاصل شده است. پنهوم؛
بقره 235ص4 اكننتم في انفسكم پنهام كرديد در نفسهاي شما باز از واژگاني كه از فارسي رخت بر بسته و در يمگان ادبيات لكي ماندگار شده همين واژه پنهوم به معناي كتمان و پنهان است. تاپال؛
23 مريم ص 194 فأجاء المخاض الي جذع النخله آمد اورا درد زادن بي تاپال خرما امروزه كمتر زباني است كه معناي تپل را در كاربردي برابر با پهنا و ساقه و گستره و قدنما و …در زبان لكي نداند زيرا وقتي مي گويند :« تپل سينه يا تپل ديوار» به معني گستره و سينه و قامت است. و اين همان است كه در فارسي اصيل كاربردش را از دست داده است. توضيح بيشتر آنكه در گذشته مردم عشيره براي تهييه سوخت حرارتي زمستان از فضولات دامي استفاده مي كردند و يكي از همين موارد سرگين پهن شده به صورت دايره برروي ديوارها به نام تپاله يا تپالي بوده است.و علت نام گذاري، آن بوده كه چون اين سرگين بر پهنا و ساقه - تپال يا تپل - ديوار جاي داده مي داده اند به اين نام مسمي شده است. تَوَه؛
5 مائده ص50 حَبِطَ عمله …توه شد عمل اوي… امروزه در زبان لكي هرگاه كسي بخواهد از تباه شدن و خستگي مفرط و… دم بزند مي گويد«: تَوَه بيم يعني تبه شدم .» و دقيقا برابر كاملي براي حَبِطَ مي باشد. و اين معني فراتر از معني ديگري چون مشتاق و مايل و … مي باشد كه كلمه توه دارد زيرا آن از باب ديگري است كه شرحش ربطي به اين مدخل ندارد. تِيك؛
يكي ،3 نساء ص 28 و ان خفتم الاتسقطوا في اليتامي ور ترسيد راستي نكنيد تيكي تيك دگر كلمه از طاق و به معني يك و يكي و يك بار و اندك است و در ادب لكي هنوز عدد فرد و هر شيء واحد را تيك بروزن خيك مي گويند.زيرا هنوز لك زبانان نوعي بازي به نام جفت يا تيك دارند كه معمول و متداول است. دروزن؛
137 آل عمران ص21 فانظروا كيف عاقبه المكذبين بنگريد كه چون بود فرجام دروزن گرفتاران ايضا 3 زمر ص 303 هو كذاب كفار او دروزني ناسپاس است گرچه امروز در زبان فارسي معيار نه كسي اين واژه را بكار مي برد و نه آن را در كتابت بكار مي گيرد ولي بايد دانست كه يكي از زنده ترين واژه هاي زبان لكي اين واژه است كه مانند بسياري از واژه هاي زبان دچار كاهش واجي در آخر شده است.و كم نيستند كلماتي كه در زبان لكي به كاهش واجي در آخر مبتلا مي شوند از اين دسته واژه هاي زير را مي شود ذكر كرد؛ بند بن ، قند قن، دروغ درو، روز رو، پند پن، مزد مز،و.. دروشيدار؛
184 آل عمران ص 26 بالبينات والزّبر والكتاب المنير و نوشتيها و كتاب دروشيدار واژه دروشين يا دروشياين ـ درخشيدن و درخشيده شدن ـ يكي ديگر از واژه هايي است كه هم كاربرد تحريري و ادبي دارد و هم در محاورات عادي مردم بر اشياء درخشان و منير و صيقلي اطلاق مي شود.و صورتهاي صرفي مختلف را نيز داراست. دول؛ دلو ،19 يوسف ص 144 فاَدْلي دلوَه فرو هشت دول اوي اگر اين واژه را به جابجايي واجي يا لغزش واجي مبتلا بدانيم يا هر توجيه ديگر، بايد بپذيريم كه در زبان مردم لك زبان بسيار حضوري زنده دارد بگونه اي كه اصطلاح « چرخِ دول » يا چرخ دلو كه همان قرقره و ريسمان آب كشي از چاه است هنوز در زبان لكي به روشني استفاده مي شود.و بايد دانست كه لغزش واجي در زبان لكي مبحث عمده ايست كه به عنوان نمونه به چند مورد اشاره مي شود؛ رقص و شخص و تاكسي و عكس و تقسيم و صفر و درويش و تقصير و ..به ترتيب به صورت زير مورد استفاده قرار مي گيرند؛ رصق و شصخ و تاسكي و عسك و تسقيم و صرف و دوريش و تصقير. رَوَدْكده؛ 121توبه …لايقطعون وادياً و نبرّند رودكده ي …و يجب كرده شهد ايشانرا امروزه در زبان لكي به زيارتگاها و تكايا و اماكني كه جاي رفت و آمد بسيارِ مردم است «رَوَدگَه » مي گويند و معمولا براي مردم نوعي تقدس دارد و اين همان رود كده فارسي اصيل است كه جايگاه خود را در زبان فارسي از دست داده و به زبان لكي پناه آورده و ماندگار شده است .وبا اجازه؛ اينكه علماي ما آن را رود- بستر آب – بر وزن بود مي خوانند درست نمي نمايد زيرا اين واژه به معني باديه عربي و جايي كه مردم رفتن و آمدن در آن دارند مي باشد و اينكه رود هم جاري است با اين معني ـ رفت و آمد – ساز گار نمي نمايد.زيرا رود كده جاي رفت و آمد است و آب فقط در گذار است و بازگشت در كارش نيست. ريزيدن؛ ريز ريز شدن، 98 اسراييل ص 193 قالو أ ءِ ذاكنّا عظاماً …و گفتند بيم استخوانهاي ريزيده يكي از واژه هايي كه بزرگان ادب پارسي در ايراد معنايش اغلب راه را به خطا مي روند واژه « ريزيدن » است كه آن را به معناي پوسيدن مي گيرند، اين معني تا حدي درست است ولي بايد دانست معناي واقعي اين واژه همانطور كه در زبان لكي مانده است و آن اينكه ريزريز شدن و فروريختن از فرط خشكيدگي است به عنوان مثال هرگاه پارچه اي آويزان بماند و سالها آفتاب و باران و باد برآن بگذرد بر اثر اين حوادث استحكام خود را از دست مي دهد و فرو مي ريزد لذا اين معنا با معناي پوسيده شدن يكي نمي نمايد. زَوَر؛
زبر، 26 نحل 167 فخرَّعليهم السقف من فوقهم بيفتاد وريشان شتفت از زور ايشان هنوز در زبان لكي عبارات ؛زَوَر دس ، و زَوَر داشدِن ـ قدرتمند و ضربت و هيبت داشتن ـ استعمال فراواني دارند زيرا زور دس به معني زبر دست و قدرتمند و نيروي مافوق بكار مي رود.و اين واژه در حوزه دگرگوني آوايي جاي دارد . سَرزِك؛
سرچك، انعام ص 75 قنوان ادانيه و جنات من اعناب آن سرزكهاي نزديك و بوستانهاي انگور در ادبيات لكي هنوز به غنچه هاي نورسيده سرچك گويند كه همان سرزك است با ابدال ز به چ . سوريدن ؛ رميدن و فرار كردن، 60 فرقان ص 236 و بيوزود ايشان را سوريدني معني اين واژه باز به علت گم شدن سرنخ معنايي، باز به آن صورت كه شايسته است معني نشده زيرا معني درسته اين واژه به اصطلاح امروزيها جيم شدن و پنهان از ديده ها فرار كردن است ولي معناي ديگري كه دارد و بسيار زيباست اينكه؛ به جايي روي آوردن و نفوذ كردن به قصد ايجاد وجهه. و امروزيها آن را به صورت سُرزدن و سُر گرفتن و غير ذالك بيان مي كنند كه چندان درست نيست. سوز
؛ 99 انعام 75 فاخرجنا منه خَضِراً بيرون آورديم از آن سوزي… يكي از مصطلح ترين واژه هاي مورد كاربرد در حوزه دگرگوني آوايي همين واژه سوز است در معناي رنگ معروف. شو ؛ 60 انعام ص 70 هوالذي يتوفاكم بالليل اويست كه ميراند شمارا به شو واژه شب در زبان لكي امروزه شو تلفظ مي شود و بر اين اساس و با توجه به قدمت ترجمه قرآن قدس مي توانيم بگوييم كه قدمت اين كلمه كه براي كاربرد اين اثر بكار رفته و قطعا در آن روزگار ادبي تر و شيواتر از شب بوده ، بيش از هزار سال است. قصه كردن؛
7 اعراف ص 83 فلنَقُصّنّ عليهم بعلم قصه كنيم وريشان به علم يكي از مواردي كه بيشتر ادباي ما با آن برخورد معنايي درستي ندارند همين قصه و قصه كردن و قصه نمودن و … است زيراادباي فاضل ما كمتر به زبانهاي محلي كه پايه و مايه زبان رسمي است آشنايي دارند خدا رحمت كند دكتر صفا را كه در حماسه سرايي در ايران هرگاه به مسئله مبهمي بر خورد كرده سفارش نموده كه در لهجات محلي دنبالش بگردند و همين امر باعث شده كه در ايراد معاني اغلب راه را به خطا بروند كه اين مورد يكي از آن هزاران است .همه اهل ادب ميدانند قصه معاني بسياري چون ؛شكايت ، داستان، درد دل، و… دارد اما يك معني كه كمتر به آن اشاره شده است معناي گفتگو و مكالمه و ديالوگ و است، زيرا هنوز در زبان لكي قصه به معناي حرف و حرف زدن و قصه كردن در معني حرف زدن و بحث كردن و گفتگو به كار مي رود و در دواوين بسياري از شعرا اين معني نيز ديده مي شود.اين واژه دقيقا مانند واژه « كُسَه » كه يكي از معاني و دگر كلمه هاي گسسته است غريب افتاده است زيرل لك زبانان هرگاه بخواهند پوست ميوه يا قشر روئي چيزي را شكاف مختصري بياندازند به آن شكاف « كُسه » مي گويند و يا به آغاز دريدگي و شكاف بين دوپلك هنوز « كُسه گسستگي » مي گويند؛كسه چيَه م: شكاف چشم. و اين مطلب در مصادر اللغه زوزني ص 316 ذيل واژه قراني انسبات به آن اشاره شده است. كُشتي؛
107 صافات ص 296 فديناه بذبح عظيم و فداكرديم اويرا به كشتي بزرگ يكي ديگر از واژه هايي كه متاسفانه جاي خود را به قرباني عربي داده است « كشتي - حلال گوشتي كه به مناسبتي مذهبي سرش را مي برند- است اين واژه را اگر امروزه در ميان فارسي زبانان بكار ببري بسيار غريب مي نمايد اما امروزه در زبان لكي اين واژه دقيقا همان معني را دارد كه هزاران سال پيش آن را براي گزينش ذيلْ واژه ذبح انتخاب كرده اند و هنوز باقي است. كنك؛ 41 عنكبوت261 و سستر خانهها خانه ي كنك است اوهن البيوت لبيت العنكبوت من نمي دانم كه چندين سال بر واژه « كارتُنك - عنكبوت » گذشته تا به صورت كنك در آمده است زيرا هنوز كشاورزان ما دو چوبه بلند دوسه متري موازي را كه بوسيله رشته هايي چون تار عنكبوت بهم وصل مي شوند تا در جابجايي محصول از آن استفاده كنند كنك مي گويند.و به يقين اين واژه برگرفته از همين حال و هواست. كيلي؛
256 بقره ص7 قد تبين الرّشد من الغي ديده ور شد راستي از كيلي گرچه امروز اين واژه رخت بر بسته و فارسي زبانان معنا و مفهوم آن را نميدانند و نشنيده اند ولي در زبان لكي هنوز اين معنا را دارد و به كسي كه چشمش چپ و يا احول است كجي در بصر دارد مي گويند :چيه مي كِله» يعني چشمش كج يا لوچ يا احول است. و محتمل اين واژه دگر كلمه پهلوي «خوهل» به معني كج باشد كه باز به صورت« خِل» در معني چپ چشم در لكي مانده است. ر.ك. دستور پنج استاد ص 18 گشين؛
30عبس ص 404 حدائق غلباً …و بوستانهاي گشين يكي ديگر از تبارهاي غريب زبان فارسي كه به صورتهاي ؛گَشْن و گَشَن و گشين ضبط شده ، همين واژه است كه به معني انبوه و پر شاخ و برگ و شلوغ و درهم آمده است . اين واژه امروزه در زبان لكي هنوز مانده و ماندگار است و كوچ نشينان و رمه داران براي حفاظت از احشامشان شاخ و برگ درهم تنيده درختان خار دار را در اطراف دامهايشان به صورت ديوار گورده؛ 92 نساء ص 39 فتحرير رقبه مومنه …آزاد كردن گورده مومنه امروزه هنوز زناني كه با داشتن يك فرزند از شوهر قبلي به خانه شوهر دوم مي روند آن بچه را گورده يا گرده مي نامند و از آنجا كه اين بچه در امور زندگي همه كارها را انجام ميدهد و به خاطر ماندن نزد مادرش به لقمه ناني قانع است حكم برده را دارد. گرچه لرها آن را گرده كلاش ـ كسي كه كارش خاراندن پشت ناپدري است ـ مي گويند ولي درست نمي نمايد. گوير؛ اندوه و درد ، 86 يوسف ص 150 قال اشكوا بثّي و حزني گفت مي نالم از گوير خود لك زبانان كسي را كه در اثر درد و اندوه بسيار تكيده و لاغر و غمگين باشد و اين عوامل بر اثر تالمات روحي اش باشد گويند: گويرّيايه؛ يعني از شدت درد تكيده شده است.و تلفظ ديرين آن گـُـيِه رّ « گُويَرّ با واو لب غنچه اي » از مصدر« گـُـيَه رّياين» است. و حضرت استاد خود فرمودند بدون قرينه آن را بروزن كوير خوانده ام حال با پيدا شدن صورت درست آن بايد به صورت ملفوظ لكي خوانده شود. مايگان ؛ بقره 217 يسئلونك عن الشهراحرام مي پرسند ترا از ماههاي حرام كارزار كردن در آن. امروزه فارسي زبانان زوج آفتاب را ماه مي نامند بي آنكه بدانند اين واژه صورت دگرگون شده مايْگ و مانگ است تا به امروز رسيده است لك زبانان ماه را مانگ و مونگ ميگويند و اين همان است كه در اين اثر و در شعر شاعر شهير ادب فارسي عنصري آمده است: به گرمي برايشان يكي بانگ زد كزان بانگ تب لرزه بر مانگ زد ميره؛
شوهر، 76 نحل ص 171 وهو كل علي مولاه اوي عيال است ورميره ي اوي اگر بگوييم مِيره كه علي القاعده بايد با ياي مجهول باشد.به معناي مرد و شوهر، همان «ميردَه» در زبان لكي است سخن را به خطا نرانده ايم زيرا در بحث شناخت واژه اي از نظر معنا ،ميرده همان مِهردِه - كسي كه پرداخت مهريه و كابين زن بر عهده اوست و مَهر دهنده است - است كه طبق قوانين بجا مانده فارسي كهن در لكي، ها به يا بدل مي شود. و متاسفانه مرحوم مينوي در كليله و دمنه ص 218 معني اين واژه را درست بيان نكرده است كه بايد گنه را بر اغتشاش و يا افتادگي متن و يا … نسخه بدانيم زيرا اين واژه در ميان بيش از دو مليون و نيم نفر هنوز به معناي شور بكار مي رود. نرم كردن؛
رام كردن، 32 ابراهيم ص 160 سخر لكم الفلك و نرم كرد شمارا كشتيها يكي از اصطلاحات يا تركيباتي كه امروزه در فارسي خيلي كم يا بندرت بكار مي رود همين تركيب كنايي نرم كردن است كه در زبان لكي در معاني ، راضي كردن وتسليم شدن و اقناع و جلب رضايت و تسخير و نبض كسي را گرفتن و تسليم كردن بكار مي رود. نوا؛ 7 سبأ ص 281 انكم لفي خَلق جديد …شما در آفرينشتي نوا بيد اضافه شدن اين پسوند « ا» كه از اختصاصات كهن فارسي است هنوز در زبان لكي نو مي نمايد و معمولا در آخر صفات بيشتر مي آيد مثلا جمله هاي فارسي : جمع شد و خوب شد و نو شد …به صورت؛ جما بي، و خوئابي و نوابي.. مي آيند كه اين موضوع بيانگر ماندگاري اين قاعده كهن در زبان لكي است. نياوه ؛
47 مومن ص 313 انتم مغنون عنّا نصيبا من النار شما وازكناران هيد ازيما نياوهاي از آتش شك نبايد داشت كه نياوه به معني بهره و نصيب و حظ همان نهاده به معني ذخيره است كه امروز با تغييرات واجي به صورت « نياته » در همين معني ظاهر شده است. وراوشانيدن ؛
97 طه ص 202 لننسفنه في اليم نسفا وراوشانيم آنرا در دريا وراوشانستي اين فعل پيشوندي همان است كه در فارسي به صورت برافشاندن ديده مي شود ولي بايد دانست كه نه هر بر افشاندني را بايد يا اين تركيب بيان كرد بلكه برافشاندن اشيايي كه باعث تلخيص و از هم جدا سازي غث از ثمين مي شود بكار مي رود مانند برافشاندن خرمن براي جدا سازي دانه از كاه،و يا ريختن خاكستر در آب ، گرچه برفشاندن دست در ادب پارسي معني ديگري از اين تركيب است اما درست تر همان است كه ذكر شد هم؛ هستم ، 175 مائده ص 64 من فرود كنار آن هم شمارا در گستره كاهشهاي واجي اين فعل و مابقي خانواده آن در زبان لكي هنوز زنده اند و به صورت؛ هستم هستي هست هستيم هستيد هستند هئم هئي هسِي هئيمو هئينو هئن البته بايدانست كه بسياري از علماي ما لغات كهن را به درستي تلفظ نمي كنند و نمونه واقعي و حقيقي اين مدعا اشعار بابا طاهر لك زبان است كه هركسي آن را به صورتي بجز لكي ميخواند و راه را به خيال خود به درستي مي روند در صورتي كه به تركستان مي روند.و اگر روزي لك زباني باباطاهر را بر ادبا بخواند خواهند دانست كه تفاوت از زمين تا آسمان است. يك دواكند؛
261 بقره ص 8 يضاعفُ يكي دو كردن افزودن امروزه لك زبانان با اين واژه بخوبي آشنايي دارند و ميدانند يكي به دو كردن يعني حرف اضافه زدن و چانه الكي زدن و چيزي بر موضوع افزودن.
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 13:0  توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی)
|
دوبيتي هاي لكي درينم سي بيه سه كـُت داواري مر اِ دنيا ا طور مه كسي هس وشوني روزگاره رمز و رازم تلنجك بسده ي روژ نهاتيم ديتو آخر گرفدار بلا بيم چزاني كس چطوره كار و بارم مليچك بيم لونه ار تك پلم كرد منه ساسر كتي ديونه بيمه زني شيريني و فرهاديت كت حـيه رِ عـمرم سـزوني ولگ پشدم تف ار دنيا بوئر ليژ و بناري اجل هاته ديار مه خزا برد وه گرد مه اجل ديري همالي اِسر كـي آگري هر شو دياره نهه يه رو بچينو بي كسم كي دلم ني غصه هي شو منزلت با زمين داخ و بدن لت و حيره تاو فلك ار اي بنوميمونه هو كه اِ تو هرچي گه بوشن كـل سره مي مـــني چي تو خَـَمينم هوره ني ري درينم سي بيه سه كـت داواري تو چي مونگي مه اژ تو دوير دوير م چمر هات اي دواره هم بيه شو نصي كس ناو اژي حالَ گه ديريم بيِه گِل هوتِل گيونم نموسي چي فرهاي وخده ار نوم سرم دم نكيلونا دلم هرهونه مه بيل جيه رم ســُت اژ تـُنيره يه كاواوه خصه هاتِ ديارم آشنا بيم گـُرّاو دس آرزو ديه ر بي وه ژونه اجل كاري بهه دا رَس نميني زني بوري حيا كه ديه ر ولم كه مه تا آخر اِ ساله گيو نمارم جيه رم ست مر تو كاواوتِه منه مي فلك كارت اري مه هر لچك بي نفس ديرم ا بن گيونا مكيشم رفيقي تو كل اري پا برو بي
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 12:50  توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی)
|
قـُيله كرم گم بيه اِ چيه روژا نماو قـُيله كرم گم بيه
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 16:3  توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی)
|
فره ياته مهم بوري تُني آساره شوگارم فره ياته مهم بوري سِخ و دِخ دُيريت آسا ! بيه مِژ اِبَخَل بختم سُزوني باخِ پرّ دارم فره ياته مهم بوري دُما تو توز و واگيزه شُويوني كركه اميدم هَسُين ئو چيت داوارم فره ياته مهم بوري وه بالِ برژگِت ميرم قسم تاگه قبولم كِي گِه بي تو هر گرِفدارِم فره ياته مهم بوري چه بو اژ راه دلداري تو يه شو باينه بالينم حكيم لاشه تو دارم فره ياته مهم بوري مه تَنيا اِ نوم آبادي چَني چيه مر دراخل بو اُميدِ كل كس ئو كارم فره ياته مهم بوري
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 15:54  توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی)
|
رياست نامه يه شو زمسو تيه م سرد ئو وا
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 15:51  توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی)
|
هاويرت هاويرت آييل بيمو دال پلونمونه مهرد
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 15:44  توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی)
|
آیا تابه حال به معانی و تطورات کلمه هایی مانند:
حون حاون( مهربان) زز تپل رودگه ازمون سرالیژ گرین و.. فکر کرده اید ؟ با ما باشید تا برایتان بگوییم
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 15:38  توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی)
|
به زودی باآثاری از این شاعران آشنا خواهید شد:
عبدالعلی میرزانیا مجتبی حسنوند مهراب حسنوند هادی مومنی بهزاد و بهرام کرم الهی بهادر غلامی حجت مهدوی حمید حسین پور مهدی رشنو و...
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 15:28  توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی)
|
فره ياته مهم بوري چراخم بي كس و كارم فره ياته مهم بوري
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 15:20  توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی)
|
سلطان محمود غزنوي، پارس نژاد
يا ترك نهاد
براستي آشكار نيست كه پادافره كدامين گناه تبار بشكوه ايران را فروگرفت كه ازپس سامانيان تا هزار و اندي سال مردان و ردان اين بوم روي آسايش بر خود نديدند؟ راستي چرا مردمي كه در دامن ديرينه آن همه شوكت و نيرومندي و جهان گيري و جهان گستري پرورش يافتند هنگامه هاي دوري را زيردستِ زبردستاني بيگانه ـ انيران ـ سپري كردند؟ مگر چه پيشامدي دست داد كه خوار داشت مردان ما را تا به آنجا رساند كه در برابر تگين ها و الب ها و ارسلان ها وانگهي خانهاي مغول آيا بي مردي و نا مردمي دامنگير مان شده بود يا نا مردميهاي خودمان سبب شد تا فرزندان بسنده اين دوده و تبار نتوانند ره بجايي برند مگر مازيارها و بابكها و ابومسلمهاي ما چه كم از ترك زادگان آغل پرورده و مغولان بيابانگرد داشتند؟كدامين تبار است در گوي گردان خاك نهاد، كه بگويد يك دم در دانش و خرد و فرهي و فرهنگي سپاهيگري جهان تا بوده و خواهد بود گواه برتري و سر و بر بودن ايرانيان در خرد يكي از دردناك ترين پيشامدهاي ناپسند تبار سخته ايران خانه سپردن به بيگانگان بوده ؛به گونه اي كه بيش ازهزار سال دراين گرداب كران ناپيدا دست و پا زده ايم وهرگز از پيامدهاي اين درنگ نابجا در پذيرش بيگانه نياسوده ايم و اگر در اين درياي طوفاني هر از گاهي پاره تخته اي پيدا شده اگر نبود دو گانگي در انديشه كشور داري در ميان مردان فرهنگ مدار ما بيگانگان بر تختي كه هرگز انديشه غلامي و درباني اش را در خواب هم نمي ديدند نمي آرميدند و بر مردم فرهيخته ما فرمان نمي ر اندند، چه در زنجيره كشور داري ايران كساني جانشين كوروش و خشايارو كمبوجيه « دروصيت نامه اي كه به صورت كلمات قصار آمده است و در باره اعمال قدرت پادشاهي مي باشد كه از قرار معلوم سبكتگين آن را براي پسرش محمود گذاشته است آمده است كه سبكتگين از مردم برسخان كران ايسغ گول بوده كه اكنون جزو قرقيزستان است …بعدها تبار نامه نويسان چاپلوس تبارنامه اي برساخته اند كه نسبت سبكتگين را به يزد گرد سوم و جاي دريغ است كه تركان فرهنگ ناديده روز گار بسياري برما فرمان راندند و براي دل به دست آوردن ايرانيان خود را از نژاد ايراني دانستند[2]. يكي از غلامانيكه سالها بر ما پادشاهي كرد كسي جداي از ،سيف الدوله[3]،يمين المله و امين الدوله[4]،نظام الدين[5]، كهف الدوله والاسلام[6]، حافظ عبادالله، المنتقم من اعداء الله ،ظهير خليفه الله، ناصرالدين و سيف الدوله[7]، محمود ابن سبكتگين داماد البتگين نبود، روزي كه بخسيان تبار و دوده سبكتگين را به يغما بردند كسي باور نمي كرد طفلي را كه الب تگين براي غلامي و بردگي خريده باشد پيش بيني پيشگوي دوره گرد در باره اش درستي پيدانمايد و به جاهاي بلند جاي برسد: «…روزي جمعي مهمان دررسيدند در ميانه ايشان پيري كاهن بودو من با ديگر طفلان در گوشه خرگاه نشسته بودم. پير چشم بر من افكند مرا پيش خود خواندو در كف دست من نگاه افكن و گفت اي پسر بسا شگفتا سبكتگين بي تبار بود كه تبار آفريد و دوده اش بر بخشي بزرگ از جهان فرمان راندند و كارها كردند و جهان خوردند. «ابوالقاسم ملقب به يمين الدوله( متولد 370 هـ . ق.[9] ) فرزند ارشد سبكتگين سومين شاه سلسله غزنوي است. در سال 387 هـ .ق. پس از شكست دادن برادرش اسماعيل بر تخت نشست . در سال 389 هـ .ق. پس از شكست دادن عبدالمك بن نوح ساماني بر خراسان مستولي شد در سال 393 هـ . ق. خلف ابن احمد صفاري حاكم سيستان را شكست داد و زنداني ساخت و سيستان و قهستان را ضميمه حكومت خود ساخت. او دوازده بار به هندوستان حمله كرد و در سال 396 هـ. ق. مولتان را فتح كرد. در سال 420 هـ .ق. ري و اصفهان را از مجد الدوله گرفت ـ « و قسمت عمده كتابخانه نفيس مجدالدوله طعمه آتش محمود شد[10]» ـ و در سال نخستين كار درخشان سبكتگين در فرو نشاندن شورش بلگاتگين شهرگرديز بوده است: « وي در ايام فرمانروايي بلگاتگين به هنگامي كه براي نخستين بارشهر گرديز مورد تهاجم تركان غزنه قرار گرفت ( 364 هـ.ق.) شخصيتي برجسته بود[12].» زيرا تركان غزنه در سال 366 ه.ق امير خود را بر كنار و اورا امير خود مي كنند: « در سال 366 هـ . ق. تركان غزنه حاكم خمار و بي كفايت خود را از فرمانروايي بركنار كردند و سبكتگين را [ براي بسندگي و ارزشش ] به اميري و رهبري خود برداشتند[13] ».سبكتگين براي برانگيختن ايرانيان به ياري خود با يكي از سردمداران شهر زابل پيوند برقرار مي كند و به همين بهانه محمود را زاولي مي گويند « سبكتگين كوشيد تا از طريق به زني گرفتن دختر يكي از محتشمان زابلستان احساسات مردم محل را به سوي خود بكشاند و بر اثر اين پيوند محمود زاده شد و گاه در منابع با اشاره به اين پيوند محمود را محمود زاولي گويند[14].» سبكتگين در شعبان 387ه.ق زندگي را بدرود گفت و از آنجا كه در فرهنگ غزنويان مرده ريگ به پسر كوچكتر مي رسد ـ قانون اوت چگين ـ اسماعيل را جانشين خود مي كند[15]. دسته اي مي گويند اسماعيل از روي نابخردي گنجينه هاي پدر را براي بدست آوردن دل دور و وريهايش هزينه كردبراستي كه چنين نيست زيرا نوشته هاي آن روزگاران گواهي ميدهد كه ياران اسماعيل بنا بر چگونگي روزگار شاهزاده و بيم چيرگي مسعود پيوسته از او در خواست سيم و زر ميكرده اند و اسماعيل هم به نا چار مي پذيرفته « چون ناصرالدين وفات يافت و امارت بر امير اسماعيل پسر او قرار گرفت لشكر گردن طمع دراز كردند و بمال بيعت مطالبت نمودند و او خزاين جهان بر ايشان تفرقه كرد و نطاق او از اعتناق آن منصب تنگ آمد …و سبب را يكي آنكه در طراوت جواني و عنفوان شباب بود … و دوم آنكه از جانب برادر نا ايمن بود و كمال خشونت و شهامت او مي شناخت[16] » .سبكتگين گويي ميدانست كه محمود بسنده تر ازاسماعيل است و به همين بهانه هنگام جانشين كردنش اورا فرمان به پيروي از محمود ميدهد و در گوشش ميخواند كه؛ محمود ترا بر تخت غزنين نخواهد گذاشت : «… و اورا وصيت كرد و گفت: از راي محمود بيرون مشو و با او به ادب زندگاني كن كه مرد دست او نيستي و اگر ترا در غزنين نگذارد با او مكاو و اگر ترا به اميري غزنين بگذارد منتي دان[17].» نخست داو محمود هنگامي است كه امير نوح ابن منصور براي سركوبي سيمجوريان كمك مي طلبدو محمود پس از اين پيروزي لقب ناصرالدين اين يادآوري بايسته است كه؛محمودي كه در هفت سالگي به جانشيني پدر نامزد مي شود: « و نامه اي ديگر نوشت به امرا و نواب و وزرا و گفت همه دانيد كه پدر مرا در سن هفت سالگي وليعهد خود كرد[19]» . درست مانند روزگار پاياني خود و گير و دار فرزندانش در غوغاي پدريان «… و امير محمود هشت ماه در آن بند بماند بعد از آن اورا بيرون آورد و بنواخت و عذر خواست…و جماعتي را كه بدگويي او كرده بودند بخواند و گردن همه را بزد[20].» نژاد محمود
اگر بپذيريم كه پند نامه سبكتگين به فرزندانش درست است و ساختگي نيست و خود را از اعقاب ملوك ايراني ميداند : « …و گويند اين نام به آن سبب بر اين قبيله افتاد كه همانا يكي از ملوك فارس [ به نام بارس خان ] به تركستان افتاده بود و ملك شده و اورا بارسخان خواندندي[21]. » گفت و گوي محمود در نفرين بر دشمنان روبروي خود مي گويد «:خدايا تو حاكمي اگر حق به دست تركان است ايشان را نصرت ده و اگر مراست مرا ياري ده.» خود بهانه اي بر پذيرش اين گفتار است كه غزنويان ايراني بوده اند[22]. محمود با توان آفرين سزاواري كه در چيدمان كشوري و سپاهي و داد و ستد و… داشت براي پيشبرد كارهاي كشوري خود گروهي از سران دودمانها رادر پايتخت براي رايزني دم دست داشت «… اين انجمن منتهي مراتب چيزي بيش از همان هيات مشورت و رايزني نبود …[23].» اين پادشاه بزرگ كه گلگشتش« نبرد با شير بود و گرز صد مني داشت كه آن را گرد سر بگردانيدي و بيست گز بينداختي و استخوان اسب به دست بشكستي و آسياب را از حركت باز مي ايستاند،و هفتاد سه زخم بر تن داشت وتا آخرين دمهاي عمر آشكارشان نساخت[24].» براي بنيادين كردن فرمانروايي خودپيوندهايي با اميران دو ر و ورش انجام داد ، خواهر ايلك خان را به زني گرفت و خواهرش را بعد از فتح سومنات هند به زني به خليفه بغداد داد و خواهر ديگرش ـ حرّه ختلي ـ زن مامون ابن مامون بود. « اما در سال 406 هـ.ق. كه حرّه ختلي خواهر محمود به نكا ح مامون ابن مامون برادر علي در آمد زمينه مداخله غزنويان در خوارزم چيده شد [25].» اگر بگويم محمود سراسر روزگارش را بر پشت زين و در شمشيرزني سپري كرده سخن به گزافه نگفته ايم، او بر هند و ماورالنهر و بغداد و بلخ و بخارا محمود در سال 386 ه.ق پولش را به نام خود در بازار روان كرد. در ربيع الاول سال 388ه.ق برابر مارس 988 م. تاج شاهي بر سر نهاد. محمود گرچه در ميان پادشاهان هزار ساله ايران از هر سوي گزيده «اي محمد، من مي خواهم كه تو از مسعود بر گذري ولي خداي مسعود را مي خواهد[26].» درست اين داستان همان است كه در آغاز كار محمود با اسماعيل برادرش روي داد.محمود با داشتن دشمناني چون علي تگين صاحب بخارا و خوارزم«و مهمتر از همه علي تگين صاحب بخارا و خوارزم را كه از سر سخت ترين شمنان وي بود …[27]،» و بني كاكويه در اصفهان [28]،و سرزمين جيپال هند « عنصري بلخي، فرخي سيستاني، عسجدي مروزي، زينتي، فردوسي طوسي، منشوري سمرقندي، كسايي مروزي، غضايري رازي، ابوريحان بيروني، احمدابن حسن ميمندي، ابوعلي حسن ابن محمدابن ميكال معروف به حسنك وزير، ابونصر مشكان ،[29]» و … در دستگاهش باشند مي سزد كه انديشه اش كمتر به خطا برود. از اين ناسنجيدگيها و لغزشهاي كشور داري محمود كه به گفته خود وي از بزرگترين لغزشهايش بوده؛ يكي بر كنار كردن وزير بسنده اش احمدابن حسن ميمندي و ديگريله كردن تركماناني كه اميرشان را ـ يبغو ـ در بند داشت براي ورود دركشور داريش به بهانه استفاده از مراتع سرسبز خراسان ، هرچند تركمانا ن سالها پيش از اين براي پذيرش اسلام ديگر بيگانه به حساب نمي آمدند و همين رخنه آنان را در دستگاه حكومتي آماده كرد و شد آنچه كه شداين موضوع همان است كه بيهقي به آن اشاره مي كند و گويد: «و ديگر سهو آن بود كه تركمانانرا كه مسته خراسان خورده بودند محمود پادشاهي خوش آغاز بود بدفرجام بود ، زيرا: « نكبت اولاد محمود و از دست شدن خراسان ؛ گرفتن يبغو امير تراكمه بودزيرا بهانه اي شد كه برادر زاده هايش طغرل و الب ارسلان آزارش را غرامت بر محمود كنند[31] » اگر آغاز پادشاهي محمود را كوفتن پولش در نيشابور به سال 386 ه. ق. محمود روزگاري كه براي سركوبي بني كاكويه به اصفهان مي رفت در غزنه زندگي را بدرود گفت در باغ پيروزي به خاك سپرده شد ، و جهاني را از ترس و واهمه وارهاند. منابع
تاريخ ايران از فرو پاشي سامانيان تا آمدن سلجوقيان ، ر.ن. فراي ، ترجمه حسن انوشه ، امير كبير،2536 تاريخ بيهقي ابوالفضل بيهقي به كوشش خطيب رهبر،1368 تاريخ غزنويان، كليفورد ادموند باسورت ترجمه حسن انوشه امير كبير 2536 تاريخ گزيده حمدالله مستوفي به كوشش نوابي امير كبير ترجمه تاريخ يميني جرفادقاني، به كوشش جعفر شعار، بنگاه ترجمه و نشر كتاب ،2537 زين الاخبار گرديزي ويرايش م. ناظم ( چاپ برلين 1928) فرهنگ معين ، اعلام،1363 لغت نامه دهخدا، نرم افزار مجمع الانساب محمد ابن علي ابن محمد شبانكاره اي ، به كوشش مير هاشم محدثي، امير كبير ،1361 [1] -.ر.ك. ج 4 تاريخ ايران ازفروپاشي سامانيان تاآمدن سلجوقيان ،گرد آورنده ر. ن. فراي ترجمه حسن انوشه، ص145 [2] - ر.ك. تاريخ گزيده حمد الله مستوفي به كوشش نوابي امير كبير ص39 [3] -ر.ك. مجمع الانساب شبانكاره به كوشش ميرهاشم محدثي امير كبير ص 37 [4] - زين الاخبار گرديزي ويرايش م . ناظم ـ برلين 1928)ص 354 [5] - ر.ك. مجمع الانساب شبانكاره ، مير هاشم محدثي امير كبير ص51 [6] - همان ص 51 [7] -ر.ك ج 4 تاريخ ايران از فروپاشي سامانيان تا آمدن سلجوقيان ، ر. ن. فراي ، ترجمه حسن انوشه ص 144 [8] -ر.ك. مجمع الانساب شبانكاره مير هاشم محدثي امير كبير ص 37 [9] بنا بر نقل مرحوم دهخدا او متولد 360 هـ . ق. است. [10] - تاريخ عمومي عباس اقبال امير كبير ص 255 [11] - اعلام فرهنگ محمد معين ذيل واژه محمود.. بنابر احتساب مرحوم دهخدا سلطان محمود 61 سال داشته است؟! [12] - ر.ك ج 4 تاريخ ايران از فروپاشي سامانيان تا آمدن سلجوقيان ، ر. ن. فراي ، ترجمه حسن انوشه ص 145 [13] - همان ص 145 [14] -، همان ص 145 [15] بايد دانست كه اين قانون و قاعده در اساطير ايران جاي دارد زيرا هنگامي كه فريدون ملك خود را ميان فرزندان خود تقسيم كرد ايرانشهر راكه مركز حكومت بود به فرزند كوچك خود يعني ايرج داد. ر.ك. حماسه سرايي در ايران دكتر صفا،ص 473 چاپ 1369 [16] - ر.ك. ترجمه تاريخ يميني ص158؛ ايضا ر.ك. تاريخ بيهقي ج اول به كوشش خطيب رهبر ص 65 [17] -ر.ك. مجمع الانساب شبانكاره مير هاشم محدثي امير كبير ص 45 [18] - ر.ك. تاريخ گزيده حمدالله مستوفي به كوشش نوابي چاپ امير كبير ص 392 [19] -همان ص 45 [20] - ر.ك. مجمع الانساب شبانكاره مير هاشم محدثي امير كبير ص 44 [21] - همان ص 37 [22] - همان ص 50 [23] - تاريخ غزنويان، كليفورد ادموند باسورث، امير كبير ترجمه حسن انوشه ص 57 [24] - ر.ك. مجمع الانساب شبانكاره مير هاشم محدثي امير كبير ص 68 [25] -ر.ك ج 4 تاريخ ايران از فروپاشي سامانيان تا آمدن سلجوقيان ، ر. ن. فراي ، ترجمه حسن انوشه ص 152 [26] -ر.ك. مجمع الانساب شبانكاره مير هاشم محدثي امير كبير ص 66 [27] - ر.ك ج 4 تاريخ ايران از فروپاشي سامانيان تا آمدن سلجوقيان ، ر. ن. فراي ، ترجمه حسن انوشه ص 152 [28] - همان 155 [29] - نقل از لغت نامه دهخدا ذيل واژه محمود غزنوي [30] - ر.ك. تاريخ بيهقي به كوشش خطيب رهبر جلد 1 ص 56 دانشگاه تهران [31] - نقل به مضمون: ر.ك. مجمع الانساب شبانكاره مير هاشم محدثي امير كبير ص 60
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 0:43  توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی)
|
بابا طاهر لكزي رضا حسنوند «شوريده لرستاني» الشتر لرستان نميدانم اولين نفري كه بابا طاهر را لر دانست كه بود و چرا اين گناه نسنجيده را به گردن گرفت؟ و اين گناه در نوع خود جالب است زيرا يكي آنكه لك ها را لر دانست در صورتي كه اينگونه نيست و همان قدر لرها و لكها داراي تمايزند كه كردها با تركها، و ديگر آنكه باعث شد تا، كسي ديگرهرگز در فكرتحقيق و شرح و بيان اين به اصطلاح فهلويات نباشد و هماره در هاله اي از ابهام بمانند. براين انتساب زباني افراد، لازمه اش آن است كه به يقين بدانيم كه مباحث و قوانين آن گويش و زبان بر چه منوالي است آنگاه قضاوت كنيم. سالهاست كه ادباي ما شعر شاعراني را كه در گستره زباني فارسي قابل فهم نيست فهلويات مي نامند . ولي هنوز كسي بر نيامده و بگويد اي بابا ديگرذكر تنهاي كلمه فهلويات دردي را دوا نمي كند بلكه بايد دنبال آن بود كه معاني اين اشعار استخراج شود و ريشه زباني و گويشي آنها مشخص شود. يكي از اين قربانيان هميشه تاريخ ادب فارسي بابا طاهر عريان همداني نشين است. و او نيز مانند بسياري از شاعران ما كه زادگاهشان شهري و زيستگاهشان شهر ديگر بوده است به همداني شهرت يافته است و اساسا زادگاهش يكي از شهرهاي لك زبان ـ الشتر ، كوهدشت يا نورآباد ـ بوده است ولي در طول تاريخ ادب پارسي چه دخل و تصرفاتي كه در ديوانش نشده است. در ديوانهايي كه از بابا طاهر بجا مانده است ابياتي به چشم مي خورد كه هيچ سنخيتي با ديگر ابيات ندارد و اين بدان معناست كه ابيات الحاقي در ميان ديگر ابيات بابا طاهر بسيار است و مگر اهل ذوقي اين بيگانگي را حس كند و تشخيص دهد و نگاهي به ابياتي كه مرحوم مينوي در يكي از كتابخانه هاي تركيه ياد داشت كرده است فخامت و نژاده بودن ابيات بابا را مشخص مي كند. ممكن است اهل ذوقي بپرسد كه برهان اين كه بابا لك زبان بوده است چيست؟ بله ، بسيار درست،اصولا در جواب اين سوال يا بايد به تعليقات گذشته در كتب يا دواوين تكيه كرد يا بر اساس محتويات زباني و ادبي موجود در اثر شاعر حكم كرد. و حال ، ماكه از قسم اول بي نصيبيم و مقصر واقعي اين ابهام ،ادباي ما بوده اند كه در اين مورد تحقيقي به عمل نياورده اند. ولي ديوان موجود يا اشعار موجود خود بهترين ميزان براي قضاوت است. هنوز هيچ شاعر و نويسنده اي از «لكـ»ـي بودن زبان بابا طاهر ذكري به ميان نياورده است.و حتي شايد شنيدن اين كلام دود از مخيله اين عزيزان برآسمان برآرد و بگويند : به به ! هردم ازين باغ بري مي رسد. اما نگارنده برآنست كه اين كار را انجام دهد و اينكه ديگران چه گفته اند و نظرشان چيست نه تنها برايم سد راهي نيست بلكه باعثي بر ادامه اين كار خواهد بود و ضمنا حرمتشان را بر اساس تقدم فضل و فضل تقدم پاس مي دارم و به نيكي از آنان ياد خواهم كرد. و اما، اهل فن ميدانند كه در ديوان بابا طاهر واژه هايي وجود دارد كه منحصرند و حتي بزرگان در قرائتشان اشكال دارند البته نه به دليل محقِق نبودن اين عزيزان بلكه به دليل تك واژه بودن و قاموسي نبودن اين واژه ها. و هر واژه اي كه در اشعار بابا به آنها اشاره مي كنم خاص زبان لكي است و در هيچ زباني ديده نمي شوند و اگر كشف غطا شود اهل ذوق تحسين خواهند فرمود كه :احسن و آفرين. ولي واژه هايي كه بايد به آنها اشاره شود عبارتند از: از ته ايمان ـ اژتوئيمان ـ ؛ اين عبارت امروزه به صورت اژتوئيموـ از توئيم، متعلق و وابسته توئيم ـ بكار مي رود و در شكل بصري موجود هيچ ربطي به ايمان و دين و … ندارد. اگر مستان مستيم از ( اژ ) توئيمان وگر بي پا و دستيم از توئيمان اگر گبريم و ترسا و مسلمان به هر ملت كه هستيم از توئيمان آميته:يكي از ويژگيهاي سبكي زبان لكي كاهش واجي در وسط كلمات خاصه حرف خا مي باشد به عنوان مثال در اين كهن زبان فخيم واژه هاي سوخت و فروخت و آميخت را به ترتيب: سُت يا سوت با ضمه سين و كسره واو ؛فِروت ؛آميت و در نهايت با حذف آ ، به مِيت با ياي مجهول بدل مي شود وقس عليهذا…و امروزه در اين زبان هرگاه برّه اي مادر خودرا مي مكد مي گويند ميتي ؛ يعني مكيدش منتها نه به معناي مكيدن بلكه به معنايي آميختگي و يكي شدن تام.پس اگر بابا طاهر مي گويد : اگر دل دلبره دلبر كدومه وگر دلبر دله دل را چه نومه دل و دلبر به هم آميته بينم نذونم دل كيه دلبر كدومه همين معني را در بر دارد. بِلبِل:هنوز در اين زبان و در اين مرزو بوم نام اين پرنده را با كسر هردو با نشانم تولَه و مويم به زاري بي كه بِلبِل هَني وا وُل نشانم بِنامي ـ بَنومِي ـ : يكي ديگر از واژه هاي بكار رفته در اشعار باباطاهر عريان بنا بر يادداشت مرحوم مينوي ، بَنامي است كه امروزه در زبان لكي به صورت « بنومي» بكار مي رود و دگر كلمه بد نامي است بابا طاهر مي گويد: بنامِي نشِّه أيني كه من كِرد بمن هر آن كَرَند هروَد كه من كرد كه ترجمه اش اين است: نكند اين آئيني كه من آورده ام باعت بدنامي شود ، زيرا هرآنچه از من برود همان را در حقم انجام خواهند داد. بِنَوشَه ـ بنفشه ـ :باز از واژه هاي زنده ادب نوشتاري و گفتاري زبان لكي همين واژه بنوشه است گرچه در گستره دگرگوني واجي جاي دارد ولي همين كافيست كه بگوئيم چون اين واژه در زبان فلاني بكار رفته است مي تواند دليلي بر همزباني اش با لك ها باشد. آلاله كوهسارانم تويي يار بنوشه جوكنارانم توئي يار آلاله كوهساران هفته اي بي اميد روزگارانم تويي يار جالون ـ جار + ان جمع ـ : يكي ديگر از واژه هاي كاربردي زبان بابا طاهر جالون است هرچند بنابر نوشته مرحوم مينوي جالوندَ يادداشت شده است ولي از اشتباهات كاتبان پيشين است زيرا اين كلمه نه تنها همان جاران ـ جار يعني صحرا + ان جمع ـ است بلكه بايد گفت طبق قوانين ابدال حاكم بر زبان لكي را به لام بدل شده است و اگر چه متن يادداشت شده توسط مرحوم مينوي به اين صورت است: دال جالوندَ كوهان كرد پرواز… ولي بايد گفت كه درست آن به اين گونه است: دالِ جالون دَ كوهان كرد پرواز : يعني عقاب قدرتمند صحاري از كوهستان به پرواز درآمد، نه آنكه بگوئيم در كوهستان به پرواز درآمد بورِه ـ بيا ـ : از واژه هاي پر بسامد در اشعار بابا طاهر همداني لك زبان همين واژه است كه خاص زبان لكي است و هاي آخر اين واژه ياي مجهول يا هاي بيان حركت است و به معني بيا مي باشد. بورهِ اي روي تو باغ و بهارم خيالت مونس شبهاي تارم خدا دونه كه در دنياي فاني بغير از عشق تو كاري ندارم بوره كز ديده جيحوني بسازيم بوره ليلي و مجنوني بسازيم فريدون عزيم رفته از دست بوره از نو فريدوني بسازيم و…. تولي ـ تولَه ـ : واژه اي ديگر كه خود بابا طاهر به گياه بودن و و نشاندن ـ كشت كردن ـ آن اشاره كرده همين توله يا تولي با ياي مجهول است كه امروزه هنوز كاربردي زنده دارد و مضافا عبارت نشاندن به معني درختكاري هنوز در اين زبان بكار مي رود . بنگريد به يادداشت مرحوم مينوي: نشانم تولَه و مويم به زاري بي كه بِلبِل هَني وا وُل نشانم :گياه توله را كشت خواهم كرد و به زاري خواهم گريست شايد دوباره گل را با بلبل آشتي دهم. تَه كِت ـ كنار و پيشت ـ: هنوز لك زبانان اين واژه ـ تَه ك ـ را با قدرت و كاربرد معنايي در زبان خود دارند و به معنا ي نزد و پيش و عقيده از آن افاده معنا مي كنند. ته كت نازنده چشمان سرمه سايي ته كت زيبنده بالا دلربايي ته كت مشكين دو گيسو در قفا يي به مو واجي كه سر گردان چرايي :چشمان سرما سائيده و قد و بالاي دلربا و گيسوان مشكين داري يا پيش توست ـ اسباب جنون عاشق ـ آنگاه مي پرسي چرا آشفته اي؟ دِرِّك :باز از واژگاني كه جاي هيچ بحث و شبهه اي ندارد و لكي خاص و خالص است همين واژه دِرّك ـ خار به معناي عام ـ است كه باز راهگشاي فهم زبان بابا طاهر است. شب تار و بيابان پر درّك بي در اين ره روشنايي كمترك بي گر از دستت برآيد پوست از تن بيفكن تا كه بارت كمترك بي دِيرِم ـ دارم ـ :اين واژه به كسر دال و راء، از امروزي ترين واژه هاي زبان لكي است.ندانستن تلفظ درست اين لفظ باعث شده است كه به صورتهاي دور از واقع خوانده و تلفظ شود. و عجيب آن است كه صورتهاي صرفي اين لفظ در زمان و اشخاص مختلف يكي از بسامدهاي فراوان را در اشعار باباطاهر به خود اختصاص داده است. دلي نازك به سان شيشه ديرِم اگر آهي كشم انديشه ديرِم سرشكم گر بود خونين عجب نيست مو آن نخلم كه در خون ريشه ديرِم يا مو از قالوا بلي تشويش ديرِم گنه از برگ ( برف و) بارون ( دارون درختها )بيش ديرم اگر لا تقنطوا دستم نگيره مو از يا ويلنا دل ريش ديرم ديري بر وزن پيري باياي مجهول : ـ داري ـ اين واژه نيز از بسامد بسيار بالايي برخوردار است و جاي شك و ترديد ندارد زيرا اين واژه هنوز در زبان لكي استعمال تام و تمام دارد. رو همه رو: اين گروه كلمه در بر دارنده دوويژگي مختص به زبان لكي است . نخست آنكه لك زبان هاهنوز روز را رو و روژ تلفظ مي كنند و ديگر آنكه عبارت امروزي « اِمرّو هما رّو » به معني امروز همه ي روز ؛ به معني تمامي روز و از اول تا آخر روز، هنوز كاربرد تام دارد و لذا قابل قياس با اين عبارت بابا طاهر است كه مي فرمايد: رو همّه رو ورايم گرد گيتي شوو درآيه و او سنگي نهم سر سوته ـ سوخته ـ : در شرح كلمات گذشته گفتيم كه بعضي از « ه » هاي آخر كلمات بيانگر ياي مجهولند و اين جا نيز يكي از آن موارد است و به معناي سوخته آمده است. و نكته اي كه قابل شرح است اينكه نگارنده ترجيح ميدهد كه نسخ تصحيح شده بازاري بابا طاهر را بر نسخ تصحيح شده ي به دست ادبا را ارج بنهد زيرا بازاريان فقط كار بازاري ارايه مي دهند و صورت كار را خراب نمي كنند ولي ادبا معمولا بر اساس ذوق يا قراين يا … اصل موضوع را تحريف مي كنند. پس اگر بابا طاهرمي گويد: نواي ناله غم اندوته ذونه عيار قلب و خالص بوته ذونه بيا سوته دلان باهم بناليم كه قدر سوته دل دل سوته ذونه درست و به اصالت نزديك تر است. گِلِگـَشت: سالهاي زيادي بود كه از خود مي پرسيدم : مگر چه تفاوتي بين معناي اين واژه در زبان لكي با معناي آن در زبان فارسي وجود دارد؟ راستي نه آن است كه لغتي چه بسا در طول تاريخ تلفظش فراموش شده باشد؟ و اين يكي هم در دايره شمول اين پرسش واقع شود؟سالها گذشت تا آنكه به اين نتيجه رسيدم كه ؛ اين واژه با كسر گاف اول و اسكان و كسر لام و فتح گاف دوم، درست تر است زيرا در زبان لكي دو مصدر داريم يكي به صورت « گيلياين» در معني گشتن و دور زدن و برگشتن و ديگري همان«گشتن» است. حال با توجه به مطالب فوق بايد گفت كه گِلِگشت به معني دور زدن و گردش و رفت آمد وميدان تحرك و وو مي باشد نه گشتن ميان گلها و تفريح گلانه ؟! زيرا صورت دومي در همين زبان وجود دارد كه قضيه رابهتر ثابت مي كند و آن ،«گشتِ گِيل» به معني رفت و برگشت و تفريح و ديد و بازديد است. حال با اين توصيفات بنگريد كه معناي اين بيت بابا طاهر چسان بهتر درك مي شود. بهار آمد به صحرا و در و دشت جواني هم بهاري بود و بگذشت سر قبر جوانان لاله رويد دمي كه مهوشان آيند به گِلگَشت مَكَه: دگر كلمه مكن در زبان لكي همين مكه است كه امروزه آشناي گوش و زبان لك زبانهاست پريشان سنبلان پرتاب مكه خمارين نرگسان پر خواب مكه بريني ته كه دل از ما بُريني برينه روزگار اشتاب مكه نَذاني:در بسياري از نسخ باباطاهر اين واژه اصيل از سر ناداني به نداني بدل شده كه بسيار نادرست است زيرا هنوز اين فعل« ذِناستن » در معناي دانستن كاربرد تام دارد. تُه كه ناخوانده اي علم سماوات تُه كه نابرده اي ره در خرابات تُه كه سود و زيان خود نذاني به ياران كي رسي هيهات هيهات واتن: از ديگر مواردي كه باباطاهر بكار برده و هنوز در جامعه لك زبانان استعمال به روز دارد همين واژه واتن از ريشه واچ و واچه و با ابدال گاف گفتن به واو ـ گفتن ـ است و صورتهاي ديگرش كاملا مورد استفاده در گفتار مردم واقع است؛ واتِم يا وتم وتمو يا واتْمو واتِت يا وتِت واتْتو يا وتْتو واتِي يا وِتي واتو يا وتو مانند واتَه: گفته و نقل قول و ضرب المثل و صورتهاي صرفي در زمانها و اشخاص مختلف. ديم آلاله اي در دامن خاك واتم آلاليا كي چينمت بار بگفتا باغبان معذور ميدار درخت دوستي دير آوره بار وِي شَه: با ياي مجهول در وي و هاي بيان حركت،به معني ؛ پيش و كنار و در گردن و دين و حق و ووومي باشد و اگر لك زباني مي گويد: حَقِم وِي شَه ؛ يعني حقم پيش اوست. هزاران دل به غارت برده وي شه هزارانت دگر خون كرده وي شه هزاران داغ ريش ارْ ويشم اشمرد هنو نشمرده اژ نشمرده وي شه :هزاران دل غارت شده و خون گشته پيش اوست. هزاران داغ دل را براو شمردم و چه بسيار داغهاي به حساب نيامده پيش اوست. هني: باز از ديگر موارد جزم و بدون ترديد در اشعار بابا طاهر واژه « هني؛ هنوز و حالا حالاها و ديگر » است كه از هر لك زبان ناخوانده درسي بپرسي به يقين قبول خواهد كرد كه بله اين موضوع درست است . هني در زبان ما وجود دارد. به نقل از دستنوشته مرحوم مينوي؛ يا كَم دُردي هني درْ يه نبُد بار يا كِم خورديد گهان پيدا نبْد يار يه:از اسامي اشاره به نزديك در زبان لكي واژه ي « يَه ؛اين » است كه بابا طاهر بعد از هزار سال آن را حفظ كرده است و گويد: يا كَم دُردي هني درْ يَه نبُد بار يا كِم خورديد گهان پيدا نبْد يار تُه يا تُ: از واژه هاي كليدي زبان بابا طاهر همين واژه است كه بايد با واو مجهوا يعني لفظي بين ضمه و واو ملفوظ در كلمه «او» خوانده شود. و بسياري از بزرگان آن را به سليقه خود اشتباه خوانده اند. دلم ميل گل باغ تُه ديره ـ ديري ـ درون سينه ام داغ تُه ديره بشِم آلاله زاران لاله چينِم وينم آلاله هم داغ تو ديره تَه يا ،تَ: اين داده نيز كه در زبان بابا طاهر وجود دارد جانشين معنايي «ترا و يا از آنِ » مي باشد.و اگر اين دوبيتي به اين صورت خوانده شود بهتر است: به صحرا بنگرم صحرا تَه وينم به دريا بنگرم دريا تَه وينم به هرجا بنگرم كوه و در و دشت نشان از قامت رعنا تَه وينم و دقيقا اين دو بيتي را سعدي دريك بيت آورده و مي گويد: به جهان خرم از آنم كه جهان خرم ازوست عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست رُيْت ريخته و عاري از پوشش:اين واژه نيز از هماناني است كه در شناسايي زباني باباطاهر به ماكمك مي كند تا زبانش دانسته شود. يكي از واژه هايي كه حتي امروز در زبان لكي از آن استفاده گفتاري مي كنند همين واژه است به معني اخير« ريخته و فرو رخته و آويزان آبشاري ،پرّ ريخته و عاري از پوشش » .و اگر باباطاهر مي گويد: مسلسل زلف بر رخ ريته دِيري گل و سنبل به هم آميته دِيري پريشان چون كري زلف دو تارا به هر تاري دلي آويته ديري حتي لفظ « كَري » به معني كني، در ميان لك زبانان واژه اي زنده و پر كاربرد است. جُرَّه:به معني زبر و زرنگ و جريده و سبك و نوجوان: جرّه بازي بدم رفتم به نخجير سبك دستي زده بر بال مو تير برو غافل مچر در كوهساران هرآن غافل چره غافل خوره تير ديم:به معني ديدم و مشاهده كردم،از زنده ترين واژه هاي گفتاري زبان لكي است. ديم آلاله اي در دامن خاك واتم آلاليا كي چينمت بار بگفتا باغبان معذور ميدار درخت دوستي دير آوره بار
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 0:40  توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی)
|
آیا میدانید تک واژه هایی که بزرگان ادب پارسی در مورد معنی آنها راه را به درستی پیدا نکرده اند در زبان فخیم لکی جای دارند؟ به زودی در این مورد با شما بحث خواهیم کرد.
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 22:9  توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی)
|
به زودی آثاری زیبا و ماندگار از این شاعران را در وبلاگ خواهید خواند:
عبدالعلی میرزا نیا سیروس ستاروند مهراب حسنوند مجتبی حسنوند هادی مومنی بهزاد کرم الهی بهرام کرم الهی مهدی رشنو و ..
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 21:23  توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی)
|
گذري و نظري بر چند ضرب المثل در زبان لكي: رضا حسنوند « شوريده لرستاني» ضرب المثلهاي لكي گنجينه اي بكر و پر محتوايند. در اين جملات و عبارات كوتاه دنيايي از رمز و راز نهفته است، جوينده مي تواند در اين ميانه از مباحث اسطوره و رد پاي تاريخ هزاران ساله تا مسائل نوين امروزي را در يابد كه متاسفانه قرباني شدن اين زبان در معبد مركزنشينان لرّ،پرده اي از ابهام را فراروي اين زبان فخيم كشيده است ، كه انشاالله شرح و ايضاح اين ابهام در « سري مقالاتي تحت عنوان :تبارهاي گمشده »واضح و تبيين خواهد شد.اما ضرب المثلها كه خود آيينه تمام نماي فرهنگ هر قومند بهترين جايگاه براي تحقيقند كه نگارنده در اين باب ابتدا به توضيحي در مورد نشان اساطيري يك ضرب المثل پرداخته و اميدوار است كه بتواند اين سلسله مقالات را ابتر نماند؟!اما اصل بحث: وتونه بيه ليل كوئي كي ( يا ،كِي نومتَه؟ وت حالامي ژنم نحواستيه. vetona bealil kuei ki?(ke nomta) Veti hālāme žanem na howāstea بهلول را گفتند اهل كجايي ؟( يا نامت چيست؟)گفت : هنوز زن نگرفته ام. اين ضرب المثل شايد براي بسياري از آنان كه با ريشه هاي اساطيري زبان لكي آشنايي نداشته باشند و در اين وادي غوري نكرده اند خنده دار و چه بسا مبهم و تحريف شده به نظر برسد.و خواننده اي از خود بپرسد كه چيستي نام و كجايي بودن چه ربطي به زن گرفتن دارد؟ اما خوانندگان اهل ذوق و آشنا با متون كهن و اساطيري ما مي دانند كه يكي از آداب آييني ايرانيان نام كردن و يا نامگذاري كودكانشان بوده كه تا مرحله زن گرفتن اسمي برآنها نمي نهاده اند و حتي در بررسي دقيقي خواهيم ديد كه ملل ديگر نيز اين رسم را داشته اند. شاهد مدعاي ما مطلبي از شاهنامه اين كهن سترگ نامه باستان است كه يادگار هزاران سال فرهيختگي و انديشمندي پدران ما در گير و دار زندگي است. در شاهنامه ميخوانيم آنگاه كه: فريدون مي خواست براي سه پسر خود كه هنوز نامي بر آنها نهاده نشده بود زن بگير تا علاوه بر تشكيل نهاد خانواده نامي نيز بر آنها بنهد قصد پيوند با شاه هاماوران را مي بندد ومقدمات كار را انجام مي دهد و فريدون خود در آزموني حماسي و نبرد مندانه پسران خود را مي آزمايد تا بر اساس خلق و خو و برخورد بخردانه آنها با حوادث نامي بر آنها بنهد. فريدون چونان اژدهايي دمان بر پسران خود ظاهر مي شود و هريك را به گونه اي مي آزمايد و از آنان برخوردي مي بيند و سپس ناپديد مي شود و بعد از آن مجلسي مي آرايد و پسران خود را مي نوازد و مي گويد آن اژهايي را كه با آن به مقابله برخاستيد من بودم كه آزمودمتان. و حالابشنويد از زبان ماندگار ترين مرد عرصه حماسه پير طابران:
و زين پس دختران شاه هاماوران ،عروسان خود را نيز نام و ما مي بينيم كه اين مثل با عمر بيش از هزاران سال خود با اندك تغييري هويت خود را حفظ كرده است. و مثال اساطيري ديگري براي اثبات مدعاي ما ضرب المثلي ديگر است با عنوان: بيژن نوم نائاشدي ژن حواسدي نوم اير آشتي. Bižan nom nā āšdi žan howāsdi nomeir āšdi بيژن (فلاني) نامي نداشت ولي زن گرفت و نامي دركرد و مشهور شد. و چه بسيارند ضرب المثلهاي ذيقيمتي كه ريشه در آنسوي اساطير و تاريخ دارند و از سرمايه هاي علمي و ادبي ما هستند ولي خود نميدانيم و در اين گستره چه بسا ضرب المثلهاي بسياري هستند كه كثرت استعمال آنان را از صورت اصلي دور كرده است و كمتر كسي متوجه اصل آن عبارات و ضرب المثلها مي شود. يكي از اين موارد كه امروزه استعمال زيادي دارد عبارت زير است؛ چيه م كلگْ ، كاسه نموئيني.چشمِ گنده كاسه را نمي بيند. . čeam kaleġ kāsa nemawini اين ضرب المثل در مورد افراد بي دست و پايي كه در راه رفتن ، مواظب اشياي جلوي پاي خود نيستد و كاسه و كوزه ها را به هم مي ريزند بكار مي رود،افراد چلمن، اما اگر پرسيده شود كه چرا نمي گويند،: چشمِ گنده بشقاب يا قندان يا سيني يا… را نمي بيند؟ كسي نميداند جوابي ارائه دهد و اگر پاسخي هم شنيده شود از سر « من درآوردي » خواهد بود. اما اصل مطلب: اين ضرب المثل ساختار گفتاري آن به هم خورده و از صورت درست : چيه مِ گلِگْ كاسه، نموئيني. چشمي كه كاسه و حدقه اش درشت باشد نمي بيند. به اين روز افتاده است.و امروزه در علم پزشكي اصلي اثبات شده است كه افرادي كه كاسه يا چشمشان درشت است به علت تشكيل نابجاي كانون ديد، از بينايي درستي برخوردار نيستند و بايد با عينك اين مشكل برطرف شود. لذا گذشتگان ما به اين مسأله علمي واقف بوده اند و اين عبارت را بكار برده اند ولي متاسفانه گذشت روزگار صورت نحوي عبارت را دگرگون كرده است. اما ضرب المثل بعد: يزد دويره گز نزيكه. يزد دور است گز كه نزديك است. اين ضرب المثل براي افرادي بكار مي رود كه لافهاي زيادي مي زنند و مي گويند چنانبود و چنين بود و فلان بود و بهمان بود و لذا كسي از حضار بنابر اعتراض مي گويد حالا يزد كه فاصله بسياري دارد فداي سرت گز و متر و مقياس كمتر كه ميسر است يالا بفرما و نشان بده؟! اما بحث اينجاست كه اصل اين ضرب المثل آيا به همين صورت بوده و لفظ يزد بي مقدمه وارد اين عبارت شده است؟ مي گوييم نه.زيرا اصل مثل اينگونه بوده ؟ يَكي وِتي باوَه مي داشت اژ ايره تا يزدَه مَه پَه رّيا؟! يَكي تِر وتي :يزد دويره گَز گِه نزيكه؟! يكي مي گفت :پدري داشتم كه از اينجا تا يزد مي توانست بپرد. ديگري گفت: يزد كه دور است ولي براي امتحان گز و متر كه وجود دارد؟! Yki veti bāwami dāšt až eira tā yzda maparryā Yaki ter veti كه مرور زمان عبارت را به نيمي از اصل بدل كرده بي كه، كسي بداند گرچه اقتصاد كلام باعث اختصار گفتار مي شودولي بايد دانست كه ريشه مثلها كجاست و به كجا ختم مي شوند. مثل بعدي مي گويند: هرگوا فلوني پشميه فلوني اِ پتِرا كتيه …و اين است عاقبت ضرب المثلهاي ما.
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 10:40  توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی)
|
مقايسه سرگذشت حضرت موسي [1](ع) با فريدون و داراب[2] در شاهنامه رضا حسنوند « شوريده لرستاني» كارشناس ارشد زبان و ادبيات فارسي تشابهات زندگي افراد خاصه مشاهير عالم ، براي هر فردي جالب خواهد بود. در زندگي موسي ، خود به تنهايي عليه فرعون قيام مي كند وياران اورا در نيل غرق مي كند و ... . اما ، اين سه شخصيت معروف و جهان آشنا داراي تشابهات بسيار زيبايي ديدن اين خواب دليل مي كند كه مولودي آيد در اين سالها كه ملك تو از دست بشود و هلاك تو بردست او باشد و ...[3] .» بر همين اساس فرعون دستور مي دهد كه متولدين پسر را به محض خبر دار شدن از تولدشان نابود كنند تا شايد فرد مورد نظر نيزدر اين گير و دار از بين برود. ولي از آنجا كه هرساله پيران مي مردند و كودكان را در چنين وضعيتي مادر موسي تولد نوزاد خود را از خواهرش هم اما تقدير كار خود را مي كند و اوهام و پندارهاي بي اساس نيز كار خودرا ، مادر موسي بدون نشان حاملگي بار خود را برزمين مي نهد و از ترس آن را در صندوقي مي نهد و به دستان نيل مي سپارد اتفاق آسماني چنان رقم آسيه و فرعون صندوقي را برآب مي بينند آن را از آب مي گيرند و درش را باز مي كنند و كودكي در آن مي يابند فرعون قصد كشتن اورا دارد اما آسيه مي گويد: اورا نكش به آن اميد كه « فرعون آسيه را مي گويد: چه نام نهيم اورا ؟ آسيه مي گويد: موساً لانّه وجد بين الماء والشجر ، اورا موسي بناميم براي آنكه اورا از ميان آب و شجر يافتند. [7]» بنابر اين از اينجا به بعد تعبير عملي رويا و خواب ديدن حاكمِ ظالم ؛ روزگار صاحب رويا را مي آشوبد. ولي از آنجا كه تقدير بايد رقم بخورد لهذا فرعون برسفره خود كسي را مي پرورد كه بعدا طومارش را همين خانه پرورد در هم مي پيچد. در داستان فريدون نيز حاكم ظالم كه همان ضحاك باشد خواب « ضحاك شبي خوابي وحشتناك ديد و خواب گزاران را براي تعبير فراخواند اما داستان ديگري كه بسيار شبيه به اين دو داستان است داستان در داستان داراب حاكم وقت و دشمن داراب كسي نيست جز مادر داراب ، اين بار حاكم و شورشي هردو در يك خانواده زندگي مي كنند ، حكايت زندگي كردن حاكمان و شورشياني كه آينده حكومت ها را به دست مي گيرند منحصر به اين داستان نيست بلكه سيري طولاني و ممتد دارد و شاهد مثال زيباي آن درگيري هاي اعضاي خانواده پادشاهان براي تصاحب حكومت هاست .و بسيار اتفاق مي افتد كه دست پرورده پادشاهي ، عليه مخدوم خود توطئه مي كند و برجايش مي نشيند. « هماي چهرزاد بار دار بود كه پدرش بهمن كه شوهرش نيز بود در گذشت نكته جالب توجه آنكه اين فرزندرا ، كه چون موسي در آب آياساختار اين واژه ، چونان واژه موسي كه به معني از ميان آب و درخت ها گرفته شده و متشكل از دار ـ درخت ـ و آب مي باشد ، نيست؟! و آيا نظر كريستن سن در اين باره درست نمي نمايدكه؟ « ... آسياباني اورا [ داراب] بيافت و دارآب ناميد زيرا ميان درختان (دار) + آب يافته بودند[12]. »اين داستان در شاهنامه چنين ... هماي آمد و تاج بر سر نهاد البته داستان ها ي ديگري در ملل مختلف وجود دارد كه به اين داستان ها ماننده است مثلا ، « اگر پدر بزرگ پرسئوس راه خود را دنبال مي كرد هرگز او زاده نتيجه اي كه از بحثهاي فوق و داستان ها ي اسطوره اي بدست مي آيد اين است كه براي اهل خرد به يقين تعجب انگيز خواهد بود: الف: موسي و فريدون و داراب هرسه براي بدست گرفتن حكومت و ايجاد اوضاع بهتر قيام مي كنند. ب: هرسه نفر بوسيله مادرانشان از معركه خطر دور مي شوند ج: نامي از پدر اين سه بصورت موثر در داستان ها وجود ندارد. د: در دومورد يعني سرگذشت موسي و داراب ، اقدام مادر در نهان كردن حاملگي و درآب انداختن بچه درصندوقچه و گماردن مراقب دركنار رودخانه و ... ، كاملا مشترك است. هـ : وجه تسميه داراب ـ از آب گرفته شده دار+ آب ـ و موسي ـ مو يعني آب + شا به معني درخت ـ دقيقا يكي است و به عبارتي ، الاسم يدل علي المسمي. و: در مورد موسي و فريدون قتل افراد بي گناه باعث خيزش و قيام و فريدون نيز در پي كشته شدن[20] پسران كاوه و قيام آن آهنگر؛ از البرز پايين مي آيدو حكومت را بدست مي گيرد. ز: در داستان موسي وزيري بنام هارون كه برادر موسي است و جود دارد و در داستان فريدون نيز برادران فريدون اولين مشاوران اويند بگونه اي كه قبل از نبرد با ضحاك ابتدا به ديدن آنها مي رود. ح: در داستان موسي خواهرش در كنار نيل صندوق را تا مقصد مي پايد و در داستان داراب دو مرد اين كار را مي كنند. ط: نكته آخر اينكه با توجه به حضور عنصر آب ، گرچه موسي و داراب با توجه به نقش مهم و سازنده آب وطي مسير رودخانه در گيرودار سرنوشت واقع شده اند و لي فريدون در ارتفاعات و دشتها بزرگ شده ولي باز بايد دانست كه فريدون نيز در پايان حكومت ضحاك براي دستگير كردنش از رود فرات مي گذرد تا باز آب اين عنصر مهم طبيعت نقش خود رابه زيبايي ايفا كرده باشد. همان گونه كه موسي براي غلبه بر فرعونيان بر او لازم آمد تا از رود نيل بگذرد و نجات يابد. و ..... اما داستان فريدون در شاهنامه باختصار چنين آمده است: ...از آن پس برامد زايران خروش در مرور سرگذشت اين سه نفر تشابهاتي وجود دارد كه خواننده را به شك واميدارد كه از خود بپرسد؛ راستي نكند اين سه نفر تكرار هم ديگرند ولي در زمان هاي مختلف و با چهره هاي ديگر؟ ولي به هر حال بايد اين مقوله بررسي شود و به نتايجي بيانجامد. جمع بندي داستان ها ي موسي و فريدون و داراب 1- موسي و فريدون در محيطي كه پسران تازه تولد 2- موسي و فريدون و داراب بعد از تولد ، از مادر دور مي شوند. 3- موسي و داراب به دست آب سپرده مي شوند و فريدون را در دامان خاك مي پرورند. 4- موسي و داراب هردو توسط كساني كه صاحب فرزند 5- موسي در دامان كسي بزرگ مي شود كه بعدا بر او 6- سرانجام موسي و فريدون و داراب براريكه حكومت 7- هرسه نفر نهايتا به موطن اصلي خود باز مي گردند. [1] - براي اطلاع بيشتر در مورد زندگاني حضرت موسي ر.ك. تفسيرسوره مباركه قصص در ج 5 كشف الاسرار ميبدي صص 269- 362 [2] - دراخبارالطوال دينوري به كوشش مهدوي دامعاني نشر ني ص52 ، گويد:خماني پادشاه شد و پسري زاييد كه همان دارا پسر بهمن است. [3] - ج 3 تفسير روض الجنان ابوالفتوح رازي از ا نتشارات كتابخانه آيت الله مرعشي نجفي سال 1404 هـ .ق. ، ص 505 [4] تاريخ طبري ، محمد جرير طبري ، ترجمه ابوالقاسم پاينده ، نشر اساطير ، چاپ پنجم 1375 صص 296 [5] - ابوالفتوح رازي ، روض الجنان (قم: انتشارات كتابخانه مرعشي ، ج 4) ص 187 [6] - ر.ك. آيه مباركه 9 از سوره قصص [7] - ابوالفتوح رازي ، روض الجنان . ص 188: لازم به ذكر است كه موسي را موشِه (mosheh) گويندبه معني از آب كشيده شده. ر.ك. فرهنگ لغات قرآن ، پروفسور عباس ، نشر رؤيا ، 2535 ، ص 532 و در ج 1 ص 189 كشف الاسرار در مورد واژه موسي چنين آمده است: ... موسي بزبان عبري موشِي گويند و « مو » آب باشد و ، شا درخت ، اورا به نزديك آب و درخت يا فتند آنگه كه يافتند در سراس فرعون. اين مضمون در ج 6 ص 124 و در ص 299 ج 1 تاريخ طبري نيز آمده است . [8] - منصور رستگارفسايي، فرهنگ نامهاي شاهنامه ، ... ، 600 [9] - همان ، ص 817 [10] - منصور رستگارفسايي، فرهنگ نامهاي شاهنامه ، ... ، ص 374 [11] محمد جرير طبري ، تاريخ طبري ترجمه ابوالقاسم پاينده (تهران: نشر اساطير ، چاپ پنجم 1375 )ص 485 [12] - كريستن سن ، كيانيان(تهران: ، نشر علمي فرهنگي ، چاپ پنجم ، ترجمه ذبيح الله صفا ، 1368 )ص215 ، البته اين مطلب را حكيم توس به خوبي در اين يك بيت بيان كرده است: ...سيم روز كردند داراب نام كزآب روانيافتندش كنام... [13] - مقايسه شود با خواهر موسي كه در كنار نيل مقصد صندوق را مي پاييد. [14] - مقايسه شود با بي فرزندي فرعون و نگهداري و پرورش فرعون موسي را بجاي فرزند خويش. [15] -[15] ابوالقاسم فردوسي ،شاهنامه .داستان هماي چهرزاد [16] - مقايسه شود با منوچهر نوه دختري فريدون . [17] - مقايسه شود با گازر ي كه داراب را از آب گرفت [18] - لوسيلا برن ، ص 85 ، باز براي تشابه چنين داستان ها يي ر.ك. ص 44 همين اثر. [19] - ر.ك. به آيه مباركه 15 از سوره قصص [20] - ضمنا تا قبل از قتل هابيل همه حيوانات بصورت مختلط برزمين مي زيسته اند ولي پس از اين اتفاق حيوانات از هم مي رمند و هركدام به شكلي ديگر مي زيند.ر.ك. قصص الانبيا ، جزايري ، ترجمه يوسف عزيزي ، انتشارات آگاه ، چاپ دوم 1376 ، صص117و118 [21] ابوالقاسم فردوسي، شاهنامه. صص 33تا52
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 9:52  توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی)
|
دين و اسطوره رضا حسنوند « شوريده لرستاني» كارشناس ارشد زبان و ادبيات فارسي
در صفحه هاي اخير به مباحث اسطوره در جوامع يونان و مصر اشاراتي كرديم ولي براي آنكه مبحث دين و اسطوره خود مبحث جداگانه اي باشد و به تنهايي مورد تامل و امعان واقع شود ذكري از آن به ميان نياورديم تادر اين مبحث به آن بپردازيم كه مهمترين مبحث پيوند دهنده مباحث اين اوراق است.« همه اديان حتي ابتدايي ترين آن ها يك هستي شناسي است. بودن چيزهاي مقدس و شخصيتهاي الهي را آشكارا مطرح مي كند و با اين عمل جهاني را بنياد مي نهد[2].» از آنجا كه دين نيز مانند اسطوره مي تواند از شاخصه هاي بشر باشد بنا بر اين زمان در باور ديني رنگ اسطوره به خود مي گيرد و اگر حكمي دين شايد كهن ترين هم زاد بشر باشد و به همين خاطر در مورد قدمت دين تصور نمي شود نيازي به بحث وجود داشته باشد زيرا خداوند بزرگ اولين انساني را كه آفريد ، پيغمبر خدا حضرت آدم بود كه بدون آن كه امتي داشته باشد يا اورا بر امتي فرستاده شده باشد پاي به عرصه عالم نهاد و اين خود بديهي ترين برهان بر اثبات ادله قدمت دين است و به عبارتي ديگر دين اولين هديه خداست كه همزمان با اولين تنفس بشر به انسان عطا شده است. و دين چيزي نيست كه قابل انكار باشد زيرا دين در وجود ذره ذره ي عناصر انسان وجود دارد و به عقيده بيشتر خردمندان « مركز سازنده فضاي اساطيري در بيشتر اديان قلب است[4].» اگر در بسياري از علوم و يا دانسته هاي بشر گه گاهي بي خدايي موقتا اگر بگوييم دين در جوامع اسطوره اي هميشه وجود داشته به آن خاطر بوده كه، انسان اسطوره اي مي خواهد براساس مباني معنوي و پايه هاي ارتقا در كره خاكي خويش را افلاكي كند و پاي برفرق زمين و زمينيان بنهد « و از ديدگاه ديني امكان دارد كه انسان به سرچشمه بازگردد و در جهاني نو بزيد[5]» پس چنين انساني نمي تواند خود را دور از دين نگاه دارد و آنگاه ادعا كند كه به منتهي الآمال اسطوره اي خود و اگر كسي بگويد اسطوره از نظر تقدم و تاخر پيش از دين ملموس بوده سخني به گزافه نگفته است ومي توان وصلت افراد محرم را در خانواده هاي باستاني نشانه نبود شرع و يا عدم حضور رسمي دين دانست. و وقتي كه باورمنديهاي اسطوره اي انسان ها را مي كاويم در مي يابيم كه انسان ها در تمام قرون نيازمند به دين بوده اند وبا شدت [1] - محمد ضيمران ، ...، ص 7 [2] - ميرچا الياده ، اسطوره ، رؤيا ... ،...، ص 18 [3] - ارنست كاسيرر ،...، ص201 [4] - داريوش شايگان، بتهاي ذهني و خاطره ازلي ،... ، ص188 [5] - ميرچا الياده، اسطوره و رمز در انديشه ، از مجموعه جهان اسطوره شناسي ، نرجمه جلال ستاري (تهران: نشرمركز ، ، 1381) ص 101 [6] - داريوش شايگان، بتهاي ذهني و خاطره ازلي،... ، ص107 [7] - ميرچا الياده، اسطوره ، رؤيا ... ،... ، ص 58 [8] - داريوش شايگان ، بتهاي ذهني و خاطره ازلي،... ، ص187 [9] - هينلز، ...، ص 85
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 9:50  توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی)
|
خوش نام ترین واژه هایی ای عشق
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 9:48  توسط رضا حسنوند(شوریده لرستانی)
|
|