گفته های زخم
شوریده لرستانی
سیب دارم سیب لبنان زخم زخم
تازه مانند شهیدان زخم زخم
غنچه هایی دارم از عهد بهار
همچو میناب و دبستان زخم زخم
این دل در سینه دایم در تپش
پیکری دارد چو ایران زخم زخم
می فرازم سربه میدان نبرد
گفته ها دارم زمیدان زخم زخم
درکجای شاهنامه دیده اید
رستمی در زابلستان زخم زخم
می شکوفم بازسبز سبزسبز
می نشینم زیرباران زخم زخ
میکشم خورشید را از روی تو
میشناسم غنچه را از بوی تو
میتوانم دید صد موج بهار
جمله را در قامت دلجوی تو
خفته گلهای بهشت اندر بهشت
در شکنج پیچ و تاب موی تو
کس ندیده در ازل تا روز حشر
میوه ای زیبا تر از لیموی تو
میشود شمشیر خم بیند اگر
آن هلال هندی ابروی تو
تو را دیدند آهو آفریدند
ز چشمت سحر و جادو آفریدند
شفای دردمندان لبت را
رطب همراه لیمو آفریدند
به وصف نازکیهای تن تو
مثالش را یکی مو آفریدند
ملائک در ازل دیدند رویت
در آن حضرت هیاهو آفریدند
ز رشک نکهت شهد لبانت
به کام غنچهها بو آفریدند
برای دوری از عشقت به منبر
هزاران ذکر نیکو آفریدند
ایکاش برایت غزلی ناب بگویم
در آن غزل از حوصله آب بگویم
از واژه بخواهم که به یاری من آیند
تا از عطش طفلک بیتاب بگویم
یاری طلبم از همه تا دست دهد باز
زان غنچه ی پژمرده ی بیخواب بگویم
بر سر خود میشوم آوار من
لحظه یک بار نه صد بار من
درد بر درد است خشت و خاک من
ارگ مخروب بم است انگار من
شهر نیشابور بعد از یورشم
داده از کف سقف و هم دیوار من
خانهام شد میهمان رعد و برق
دامنی پر دارم از رگبار من
کودکی در حسرت یک روز خوب
ماندهام در دامن پندار من
بیثمر شاخی به گلزار حیات
حس نکرده بر تن خود بار من
دارم از پیش از تولد روز و شب
با تمام بخت خود پیکار من
خشک برگ دامن خشکیده دشت
بیخبر از گردش گلزار من
غنچهای در وسعت این دشت نیست
مجلسی دارم سراسر خار من
باغ بهار, [۱۷.۰۴.۲۵ ۱۵:۰۵]
ای آفت جان مرا رها کن
با غمزه مرا کم آشنا کن
من طاقت عاشقی ندارم
یک دم به فراق مبتلا کن
بگذر تو زما و دیگری را
دروادی عشق پر بلا کن
تیری دوسه از کمان ابرو
بر سینه ی خسته ام رها کن
فکری تو برای این دل من
یک روز به خاطر خدا کن
آماده که پیش پات میرم
لطفی کن و وعده را وفا کن
لبخند تو همچو نوش داروست
اکنون که فتاده ام دوا کن
دستان دعا بر آسمان است
از آن همه یک دعا روا کن
درگیر نمی شود دعایم
یک بار برای ما دعا کن
یروز مادرم را من در نماز دیدم
درهای آسمان را انگار باز دیدم
سجاده اش معطر بوی بهشت می داد
بر چادر نمازش گل های ناز دیدم
خندید آسمان ها بارید دانه ی شوق
روزی که مادرم را غرق نیاز دیدم
با کس نمی توان گفت آن روز حال خود را
چون در قنوت مادر بسیار راز دیدم
پیش از نماز جانم تاریک و بی صفا بود
بعد از نماز جان را آیینه ساز دیدم
جمعی فرشته ی ناز در آن نسیم زیبا
با مادرم در آنجا من در نماز دیدم
شوریده لرستانی
موجم و دریا نمیخواهد مرا
صبحم و فردا نمیخواهد مرا
همچو خاشاکی به دست بادها
ریگم و صحرا نمیخواهدمرا
یک قدم دارم به پایان بهار
بلعجب یلدا نمیخواهد مرا
دامنی پر دارم از مرجان و در
باز هم دریا نمیخواهد مرا
خستهام از این همه تکرارها
همچو برگی در کف جوبارها
می شود روز و وزان پس باز شب
میشود گسترده از نو خوان تب
میشود آشفته بازاری به پا
غم شود از نو دوباره کد خدا
مینشینم بر لب جویی که در آن آب نیست
میخورم اندوه چشمی را که جای خواب نیست
جویباری پر ز ماهی من چوبوفی کور و لنگ
یک هدایت گر برای رشته قلاب نیست
گرچه خامش سینهای دارم پر از فریاد لیک
در کف خنیاگر دل زخمه و مضراب نیست
خشکسالی شد نصیب دیدههای پرزآب
دشت باران دیده دایم بسترسیلاب نیست
درپس آیینه هایی از غبارآسوده ام
کس شب ابری نگاهش بررخ مهتاب نیست
میرویم و میرویم از یادها
چون هجوم ناگهان بادها
در حریم آسمان بی ستون
کس نمیماند مگر فرهادها
میرود بر باد خاک آبها
حاصل ما چیست غیر از یادها
مینشیند در دل و دامان کوه
سایه بیرنگی از فریادها
دادها را نیست پایاب گذر
بسته پلها بر سر بیدادها
طبع گیتی گر به سوی خیر بود
ما نمیکردیم این امدادها
دشمنان آمده تا از من و ما ما ببرند
وانچه داریم در آیینه فردا ببرند
این جماعت که ز چنگیز نشانی دارند
آمده تا بار دگر بلخ به یغما ببرند
شوکت ما همه را مات نموده است شگفت
قصد آن کرده نشابور و بخارا ببرند
ما نه آنیم که در هیمنه ولولهها
جان آشوبی ما را به تماشا ببرند
شیر آشفته خشمیم که در روز نبرد
نگذاریم که جان از یم هیجا ببرند
حسرتم نو میشود هر بار میبینم تو را
غرق حسرت میشوم انگار میبینم تو را
که جغد خاطرات شوم را او میکشم
بر سرای کهنهام آوار میبینم تو را
غنچه میمانی که در ناورد پاییز بلند
ناشکفته رونق هر دار میبینم تو را
گرچه نخل قامتت را سر نباشد ای دریغ
در میان بیسران سردار میبینم تو را
کاش بودی تا که میگفتم به حزن
میروم از یاد خود هر بار میبینم تو را
دیشب تمام خویش را در خواب دیدم
خشکیده برگی در کف سیلاب دیدم
دید م تمام خویش را چون موج میرفت
گاهی به زیر موج و گه بر اوج میرفت
پشت سرم پر دامنی از حسرت و آه
میرفت آه روشنم تاحضرت ماه
چون کودکی گم کرده مادر میدویدم
گم کرده دست و پا و هم ، سر میدویدم
پیوسته دلم به شور و آه است
اندوه بلند تا به ماه است
زین غصه که دارم از برادر
انگار که یوسفم به چاه است
در راه فتاده چاه بسیار
هشداربرادراین نه راه است
اندر پس شیشههای رنگی
دیدن غلط است نی نگاه است
ای گمشدگان کوی حیرت
این راه تمام اشتباه است
با اینهمه کشتگان صحرا
انگار یزید بیگناه است
شرمنده روزگار خویشم
وامانده کاروبار خویشم
عمریست قلم به دست اما
ناگفته یک از هزار خویشم
در گستره غبار هستی
هم اسبم و هم سوار خویشم
در بین تمام گفتههایم
ناگفته ی وصف یار خویشم
چون اسب پریش دشت ماتم
حیرت زده غبار خویشم
یک روز چو باد خسته دشت
یک روز دگر کنار خویشم
با آنکه قرار در تنم نیست
گمگشته رهگذار خویشم
قاضی چو بپرسد از گناهم
خود کرده گناهکار خویشم
در ملک دلم همیشه خشکیست
من ابرم و خود بهار خویشم
سهراب دلم فتاده در دشت
من رستم و سوگوار خویشم
تا بیژن آرزو به چاه است
مانند منیژه زار خویشم
مارا به کشتن میدهد آخر دوچشم مست تو
آغشته خواهد شد شبی در خون دل این دست تو
دامان اقیانوسها پیش از تو بس آرام بود
دریا بسی آشفته شد تا دید چشم مست تو
از جام چشمت مست مست هم نیستها هم هرچه هست
گردد بلندای زمان هرکو که او شد پست تو
تنها نه من در دام تو در جان عالم نام تو
جان هزاران رام تو دست دلم پا بست تو
دریای چشمت پر زموج آشفته ی چشم تو اوج
دل ماهی اندر مه شود افتد اگر در شست تو
شاه خراسو شوریده لرستانی
گاهی کبوتر میشوم با حس و حال عاشقی
مهمان گنبد میشوم من باکمال عاشقی
درمان نمیگردد دمی دلتنگی دیرینهام
تاباز حاصل میشود از نو مجال عاشقی
حیرانم از هوش و خرد از هوشیاری هم دو صد
در گنبد جان کرده جا هر شب ملال عاشقی
سیلم ولیکن ایستا موجم خموش و بیصدا
بااینهمه بایاد او دارم زلال عاشقی
لوتینی دیدارتم شاه خراسو یارتم
دیرم مه اژتو روژو شوصدها سوال عاشقی
یه رو نیه بی تو بوئم ا فکرعشق تو نوئم
تابیه ا روژ ازل هرسال سال عاشقی
رودیم ولی حوصله ی آب نداریم
آشفته ی دشتیم و سر خواب نداریم
ما غرقه ی طوفان نمازیم صدافسوس
یک دم خبر از مسجد و محراب نداریم
رستم صفتانیم که در گستره ی رزم
اندوه بخون خفتن سهراب نداریم
میسوزم و کس کنار من نیست
زین قوم کسی نگار من نیست
از این همه غنچه های زیبا
یک غنچه به شاخسار من نیست
از حال دلم اگر بپرسی
دل در کف جسم زار من نیست
منصورم و دار عشق بر دوش
حلاج وشی به دار من نیست
مادر بزگ خوبم
لبخند صبح دريا مادر بزرگ خوبم
تعبير ناز رويا مادر بزرگ خوبم
دستان مهربانش دشتي پر از شقايق
مهرش روز چو يلدا مادر بزگ خوبم
هرگز دريغ كي داشت در اوج خستگيهاش
از من نسيم لالا مادر بزرگ خوبم
گرمي گرفت جانم اندوه هردو عالم
يادش همي تسلي مادر بزرگ خوبم
لطف تمام عالم لطف زلال جاري
در دامنش مهيا مادربزرگ خوبم
یوسف حادثه
خبر آورد کسی کز تو خبر می آید
کوله پشتی پراز خون جگر می آید
خبر آورد که پیراهن صد پاره تو
بهر بینایی چشمان پدر می آید
جاده با آمدنت دست تکان خواهد داد
بوی چشمان تو از حلقه در می آید
یوسف حادثه این بار نه چون نوبت پیش
برسردوش اهالی زسفر می آید
رعد و برقی که به اعماق جنون میتازید
آنک آرام زمیدان خطر می آید
استخوانی دو سه ماندست به همراه پلاک
عشق را حوصله از اینهمه سر می آید
با گریه زخم خویش را هرشب مداوا می کنم
می خندم و پیش همه از گریه حاشا می کنم
تاکس نداند حال من در پیش چشم دیگران
نازکترین اندوه را با خنده معنا می کنم
از این دل آشفته ام هردم حمایت میکنم
این طفل توفان زاد را چون دایه لالا می کنم
تا آنکه شاید بردمد صبحی پر از لبخند ها
چون پیر ها با عمر خود دارم مدارا می کنم
انشا که از ما دور شد دیگر نمانده حرف و زان
ایام عمر رفته را باخویش املا می کنم
گم میشوم در خویشتن گاهی برای سالها
آسوده میگردم دمی از قیلها وز قالها
زآشفته گویی خسته ام میشویم این اوراق را
تاکمترک برهم خورد از گفته ی من حالها
من یقین دارم که می آید بهار
میشکوفد خنده های روزگار
رخت بر میبندد این سرمای سخت
میشکوفد گل بر و دوش بهار
قطره جاری میشود برچهر گل
میفرازد سر عروس روزگار
بغض معنا میشود در دشتها
میرود قطره به سمت جویبار
من یقین دارم که در صبحی قشنگ
در هوایی تازه دور از هرغبار
میشتابد آفتاب از سمت عشق
میفشاند زلفها دیوانه وار
کودکان در ازدحام خنده ها
میروند آسوده سوی جوکنار
یک نفر گاه اذان خواهد سرود
من یقین دارم که می آید بهار
رضا حسنوند
این گفته زبنده یادگاری دنبال هنر مرو بخواری
بگرای به سوی اهل بازار اوراق بشوی هرچه داری
تا چند پی کمان ابرو چشم سیه و رخ تتاری
فرهاد مگر چه کرد عمری بیهوده بغیر درد و زاری
در عشق و هنر ثمر مجویید جز حسرت و آه و بقراری
درعشق خرت همیشه لنگ است نه بار برد نه هم سواری
زلفان کمند و چشم زیبا بی زر نکنند هیچ کاری
یک عمر اگر به شعر کوشی هر دم سخنان نغز آری
گربر سر سفره ی شبانه یک جرعه ی آب و نان نیاری
در دشت پر از امید هستی جز خار برای خود نکاری
می گفت هنروری مجرب دنبال هنر مرو بخواری
@shooridehlorestany
آبستن نور
تقدیم به بلند سرو همه ی دشتها اباعبدالله الحسین( ع)
ای مرد! چه کردی که جهانی همه شوراست
باعشق تو آفاق هم آبستن نور است
در حضرت این ولوله کاندر طلب توست
سرنای قیامت چو یکی ناله ی مور است
نادیده اگر زلزله ی لحظه ی محشر
این موج؛ تجلی گه آن نفخه ی صور است
من در عجبم زین همه پروانه ی راهت
یارب مگراین حادثه ی یوم نشور است
درمحضر دریا همه چون موج پریشند
این قطره ی طوفانی آغاز ظهور است
میخواندت آن سرو بلند همه ی دشت
ماندن نسزد ؛ خیز؛ که هنگام عبور است
نام تو یکی واژه و اما به حقیقت
تفسیر بلند همه آیات زبور است
تا جبهه بخاک تو بسایند ملایک
جان همه دیوانه صفت مست غرور است
سنجیدن این عشق که در سینه خلق است
از حوصله ی دانش امروز به دور است
میگفت :خداوند هم از روی شگفتی
ای مرد! چه کردی که جهانی همه شور است
کار ندارم
شاعر شده با قافیه ها کار ندارم
گرقافیه معیوب شود عار ندارم
همقافیه با صخره کنم واؤه ی دیوار
من باک ازین صخره و دیوار ندارم
گرقافیه تکرار شود بیت به بیتم
حاشا که ملال از غم تکرار ندارم
عمریست که درگیر قوافی شده کارم
زین روست که یک مصرع پربار ندارم
کارم شده پیوستن اشعار و دگر هیچ
من حوصله ی گرمی بازار ندارم
گر وزن غزلها شود از دایره خارج
گو باش ؛ به اصلاح من اصرار ندارم
بگذار که آشفته شود وزن غزلها
شاعر شده با قافیه ها کار ندارم
صد بار اگر اهل دلی خرده بگیرد
من گوش به این قصه و رفتار ندارم
بس شعر من آشفته و بی وزن و قوافی است
جز شعر و غزلهای دل آزار ندارم
از بس که به حرف دگران گوش نکردم
یک دوست که منعم کند از کار ندارم
@shooridehlorestany
ساقی بده آن باده را کز خویشتن سیرم کند
جز دیدگان مست تو از جمله دلگیرم کند
ساقی بریز آن باده ای کزخوردن یک جرعه اش
چون شیرنر بر درگهت یک عمر زنجیرم کند
ای کاش در باغ رخت لبخندهایت واشود
تامست لبخندت شوم شوق تو تکثیرم کند
ترسم درین دشت عطش چون کودکان بادیه
ناخورده خرمای لبت طفلم ولی پیرم کند
تاچند گویم الامان ترسم که ابروی کمان
روزی تهمتن گردد و مهمان یک تیرم کند
یزارها
آیینه ی افکارها
رضت جسنوند
هرلحظه ویران میشود آیینه افکار ها
چون باد کو پیچدهمی در وسعت نیزار ها
پیوسته جان آشوبی ام از گفتگوی ناکسان
گلبرگ میلرزد بخود از ریزش رگبارها
غم میشود مهمان من هرچند دارم بسته در
شبرو نیاندیشد همی از قفل بر بازار ها
تکثیر می گردد غمت چون بغضهای پیشتر
صوتی که راهش سد شود سازد زخود تکرارها
غم آید و غم می رود چون غنچه لب دارم به هم
آیینه کی افشا کند بردیگران رخسار ها
تا می وزد یاد لبت گفتن نمی ماند مرا
لکنت براشوبد بهم سررشته گفتارها
مرگ است که ختم آرزوهاست
پایان تمام آرزوهاست
عمری چوحباب مرکب باد
وانگاه سکوت های و هو هاست
من معتقدم بهشت اینجاست
جز این سخن گزاف گوهاست
این رفتن ما و من به نوبت
بشکستن یک یک سبوهاست
با ارج ترین گزاره عشق
آیینه ی نیک خلق و خوهاست
گناه 🌺🌺🌺
شوریده لرستانی
عاشق شده ام گناهم این است
ای قوم ؛ من اشتباهم این است
اندیشه ندارم از ملامت
دانند همه که راهم این است
من دغدغه با کسی ندارم
در زلزله جان پناهم این است
هرگز نرود نظر به سویی
از روز ازل نگاهم این است
صدبار اگر عزیز گردم
چون یوسف مصر چاهم این است
ای قاضی و محتسب بدانید
عاشق شده ام گناهم این است
تقدیم به آموزگار وفاساقي تشنه دست
رضا حسنوند
اي ساقي تشنه دست عباس
مجموعه هرچه هست عباس
اي آب زداغ تشنه كاميت
چون موج پريش و مست عباس
وقتي كه علم زدستت افتاد
ديوار وفا شكست عباس
روزي كه خدا وفا بناكرد
برغير تو در ببست عباس
عالم چو تويي دگر نبيند
تا شامگه الست عباس
تو تشنه و آب تشنه ي تو
زان شد دل رود پست عباس
درعرش ،خدا زماتم تو
در مجلس غم نشست عباس
@shooridehlorestaniابر سرگردان
شوریده لرستانی
عمرماچون ابرسرگردان گذشت
همچوموج خنده ی طفلان گذشت
روزهای شاد مهر مادری
طفل مارا دور از دامان گذشت
آن همه امید های بس دراز
رعدوبرقی بود بی باران گذشت
نوجوانی در پی نان و انار
در دبستان در دبیرستان گذشت
آنچه برمجنون بی سامان رسید
برسراین بی سرو سامان گذشت
بسکه خوردم زخمها از تیغ ابروی شما
میروم با حسرت بسیار از کوی شما
گرندارم طاقت رفتن ازین بغوله تان
ریسمان برگردن دل دارم از موی شما
جان من پندارد این هر روزها
میدمد صبح از افق از مطلع روی شما
کس نداند خویشتن داری کند در این مجال
میبرد دستار مرشد خال دلجوی شما
ای در نگاه نازت چشم هزار آهو
موسی طفیل چشمت هنگام سحر و جادو
یک دم اگر نباشد غوغای دیدگانت
صوفی نگوید الحق درویش چون زند هو
یک شب اگر بپوشی برچهر خویش پرده
از مه فغان برآید پرسد نصیب من کو
پیش از تو آفرینش آسوده بود و آرام
یک ناز کرد چشمت پیدا شد این هیاهو
داری به زلفت آهو آن هم ختن چریده
کین گونه کرده جان را همچون بهار خوشبو
عاشق شده ام گناهم این است
ای قوم من اشتباهم این است
اندیشه ندارم از ملامت
دانند همه که راهم این است
من دغدغه با کسی ندارم
در زلزله جان پناهم این است
هرگز نرود نظر به سویی
از روز ازل نگاهم این است
صدبار اگر عزیز گردم
چون یوسف مصر چاهم این است
ای قاضی و محتسب بدانید
عاشق شده ام گناهم این است
رعد و برقم
رعد و برقم سالها پیش از صدا افتاده ام
موج دریایم که از دریا جدا افتاده ام
خشک برگم در کف احساسهای سوخته
شبنمم کز گیسوان لاله ها افتاده ام
پیر نوش باده ی مستانه ام کز بخت بد
در سبوی درد از دست صفا افتاده ام
آهنگ دريا
اشك مي بارد وليكن ديده حاشا مي كند
آينه مشاطه رايك روز رسوا مي كند
در دلِ سنگم فرودآ،زانكه مي بينم به لطف
در دلِ خارا به نرمي قطره هم جا مي كند
مردمي كن با دلم زيرا ز روي مردمي
دست بهر راحت تن كفش در پا مي كند
موي مويم جار عشقت مي زند تا رستخيز
آينه صد پاره هم گردد هويدا مي كند
عاقبت سوي تو مي آيم همانگونه كه آب
قطره اي باشد اگر،آهنگ دريا مي كند
گربنالدبند بندم همچو ني؛ عيبم مكن
آب رود از بستر ناساز غوغا مي كند
مي روي و التفاتي بر فغان مات نيست
آهِ بلبل برتنِ گل جامه را وا مي كند
جا كرده است
يك نفر در خاطرم جا كرده است
جاي پاي خويش را واكرده است
پيشتر از رويش جان در تنم
در دل بي صاحبم جا كرده است
ياد سبزش چون بهار بي دريغ
وسعت جان را مصفا كرده است
بس كه هرجا ميدهم شرح رخش
پيش خلقم جمله رسوا كرده است
خاطرات كودكي
اي خاطرات كودكي وي لحظه هاي جويبار
بنگر كه طفل ديشبت شد پير مرد روزگار
همچون غباري كودكي در دشت خاطر مي وزد
روز و شبم اين آرزو اي كاش برگردد غبار
خوش باش اي معصوم من در نوبهار عمر چون
پاييز وقتي ميرسد ديگر نمي ماند بهار
يك سر خزاني مي شوم هرگه كه مي بينم زغم
افتد به دامان فنا برگي زدست شاخسار
در خواب دائم مي برد يك يك تمام خلق را
با قصه هاي ناب خود مادر بزرگ روزگار
خداكند كه بباري
تو اي هواي بهاري خداكند كه بباري
كه بي تو بركه آتش تمام دشت و صحاري
به وصف روي چو ماهت زبان من چه بگويد
تو آبروي زميني تو روح سبز بهاري
جهان به نام تو مست و فلك به عشق تو شيدا
تويي به قطره باران تويي به صورت قناري
رؤياي دريا
اي دل چرااين خسته را هر لحظه رسوا مي كني
گويم اگر لب وا مكن آشوب بر پا مي كني
داني كه در بند توأم محتاج لبخند توأم
خواهنده ي قند توأم از ما چه حاشا مي كني
هرچند حاشا مي كني از ما تو پروا مي كني
بر ديده خنجر مي زني در سينه ها جا مي كني
ماهي نه از مه برتري « فرزند آدم ياپري»
از ماه و از آدم سري مه را تو رسوا مي كني
گفتي اگر بي من شوي در اوج ناز دنيوي
چون ماهي در تابه هم رؤياي دريا مي كني
از بس كه صاحب منظري وز جمله خوبان سري
مبهم ترين واژه را با غمزه معنا مي كني
رد پای عشقست
ما رد پای عشق را هرجاست پیدا می کنیم
درحضرتش چون ذره ها خود را هویدا می کنیم
داروی جان ماست عشق ورد زبان ماست عشق
مارازهای بسته را باعشق معنا می کنیم
هرجارسد از عشق بو پرمی شود عالم زهو
از چرخ پایین آید او ماشور برپا می کنیم
گرچرخ گردد زیر و رو هفت آسمان آیدفرو
ماییم و عشق و های هو تنها تماشا می کنیم
گردون اگر گردد نگون زیر و زبرافتدبرون
افتد به ره دریای خون مادیده دریا می کنیم
ما عشق را نوشیده ایم احرام جان پوشیده ایم
لبیک را کوشیده ایم خود کعبه برپا می کنیم
بابا نان داد.
شوريده لرستاني
امشب دلم مي خواهد اي باران ببارم
سر بر لب خشكيده دريا گذارم
بر سيم آخر مي زنم امشب زمستي
تا بر ستاره سر كشد سوز ستارم
امشب من و يك باغ بغض ناشكفته
پنهان شويد اي ابرها تا من ببارم
بربستم امشب خاطر آشفته ام را
ديگر نه اهل اين مكان و اين ديارم
روزي من و شادابي و يك باغ اميد
آنك از آن گنجينه من چيزي ندارم
روزي مرا آئينه بود و نوبهاران
اينك زمستان خفته اندر كوهسارم
طي شد منازل كاروان من گذشتست
ديگر نمي بيند كسي گرد و غبارم
رد شد سپاه خوش سوار نوجواني
من در غروبي چشم در راه سوارم
واحسرتا اردي بهشت من تمام است
من مانده گلها مي خرامند از كنارم
مشق هياهوي مدارس پر سكوت است
كو مدرسه كو تخته كو هنگام كارم
روزي اگر نان داد بابا مي نوشتم
امروزه پيش كودك خود شرمسارم
بابونه جمال
روزي كه بام باور مي ريخت در خيالم
مي ماند زير آوار انديشه هاي كالم
هرگاه مي سرودم بيتي به ياد حافظ
خيام مي تراويد از كوزه خيالم
بس از قفس فراتر مي رفت پاي پرواز
آئينه ترد مي شد در انعكاس بالم
زانجا كه مي شناسد زنجير بندي خود
نبض قفس به تندي مي زد گه وصالم
يادش به خير گم شد پيش از تولد من
درلابلاي پونه بابونه خيالم
زانجا كه آفرينش چون ناي آفريدم
چون مي شود نگويم ؟چون مي شود ننالم
بهت باغ
بهت ناباور باغيم به دامان غروب
شالي سبز نگاهيم به رخسار جنوب
خاطر پيچك درديم نه در بستر خاك
جان آشوبي آبيم نه همپاي رسوب
زخمي بستر خوابيم نه در چشم سحر
صبح ناكام وصاليم،درآغاز غروب
غنچه كرديم زغن بال زد و گفت: چه زشت
باغمان سوخت درآتش،همه گفتند : «چه خوب»
عمر ما پل به پس خويش ندارد،سيل است
اي امل! پاي برين آب نه و راه بكوب
پلِ بشكسته ي مارا هوس عابر نيست
بستر رود چه خشك است تو اي ديده مشوب
چاك گريبان
مكن آشفته زلفت را پريشان مي كني جانم
نه از دينم اثر ماند نه آثاري ز،ايمانم
چو بي من باد نوروزي به زلفان تو زد شانه
به چشمانت قسم زان پس،چو گيسويت پريشانم
چو در چشمان پرنازش به عشوه مي كشد سرمه
سيه چون سرمه مي گردد جهاني پيش چشمانم
چنان با ناز مي خوابد كه مي ترسم از آن روزي
كند ناگاه بيدارش اگرپلكي بگردانم
نسيم ياد رخسارش وزد چون در حريم جان
شكوفه مي زند هر دم سر از چاك گريبانم
حيرت
وقتي زاشك خويش دريا مي شوم من
در وسعت آئينه تنها مي شوم من
وقتي دلم ميگيرداز يك باغ مسمـــوم
چون غنچه از شرم صبا وا ميشوم مــن
مانند جاني كز غبار مرگ سير اســت
در بغض يك آئينه معنـا ميـــشوم من
بس خاطراتم ريــــــشه در پائيز دارد
چون برگ خشكي بي سـبب تاميشوم من
درعالم ار يك شب فقط يك شب بماند
درآن شب از اندوه يلدا ميـشوم من
برساحل وصـــلم نشان اي سبز در سبز
وقتي زاشك خــويش دريا ميشوم من
ميدان سخن
دلم بردي و گفتي كار من نيست
از ان پس كس ميان پيرهن نيست
تمام آدمي جان است و لاغير
وگرنه آدمي گوش و دهن نيست
كسي ديگربه جاي من سخن گوست
وگرنه اين سخن از آن من نيست
جهان و هر چه دارد در گذار است
بغير از عشق ميدان سخن نيست
وقتي
وقتي كه حيرت مي پزد خاكسترم را
چون مي شود كز خاك بردارم سرم را
وقتي كه مي پيچد ترك برقامت خاك
باغي نميماند من و نيلوفرم را
وقتي سبد پر مي شود از بهت پاييز
من مي فروشم بعد ازين برگ و برم را
اي تك درخت سايه سار بي كسي ها
در اين عطش لطفي مسوزان پيكرم را
سرمي كشد موج من از خاكستر مرگ
برخنده مهمان گركني چشم ترم را
پرمي شود دست خيال از بهت لبخند
وقتي كه مي پيچد ترك برقامت خاك
تار خویش
مستمان کردی زجام تار خویش
باده ها داری تو در مزمار خویش
هان چه کردی با سرانگشتان ناز
برملا کن لحظه ای اسرار خویش
چرخ میخوردند آنشب جملگی
اهل مجلس جمله در پرگار خویش
شد سوار لحظه های ناب عشق
این دل بیمار بر رهوار خویش
رام کردم آن شب از مضرابتان
این دل افسرده و بیمار خویش
تار و پودم مست بود و می سرود
تارو تارو تارو تارو تار خویش
آنچنانم مست کردی تا شدم
مولوی و حافظ و عطار خویش
خلق از کار تو مجنون می شوند
یک دو دم اندیشه کن برکار خویش
عاقبت در خون مردم می شوی
رحم کن بر عاشقان زار خویش
بعد ازین شوریده را بگذار و رو
کانشب از کف داده ام دستار خویش
پس كوچه هاي كهنه
ديدمش در ابروانش ابرو باراني نبود
يك نشان از بارش آن ابر نيساني نبود
همچو ملك بي در و پيكر نگاهم كرد دوش
گرچه در من يك نشان از ملك ويراني نبود
جانم از شوق دبستان مملو از سرمشق بود
صدفغان ديدم كه او يار دبستاني نبود
آنكه در جانش هزاران آيت آئينه بود
حاليا در پنجه هايش جز پريشاني نبود
ماه رخساري كه مه در حكم خال روش بود
در ختاي صورتش جز چين پيشاني نبود
دوست دارم همدم پس كوجه هاي كهنه را
گرچه برمن يك نگاهش نيك ارزاني نبود
بوي باران ميدهد نمناكي دستان من
گرچه جانم را اثر زاه زمستاني نبود
ني مست من
گردون چه مي خواهد مگر از شورش و غوغاي من
هرشب نشاند حسرتي چون غنچه بر لبهاي من
غافل چو خواهم بشكنم گردون گردان را كمر
بيچاره آن كو بي خبراز آه بي آواي من
من مستم و مي مست من گردون غلام پست من
كي تاب مي آرد فلك گر برجهد يك واي من
من هي كشم من هو كشم هر لحظه جام او كشم
جز حق هران وي زد ورق رقصد به ساز و ناي من
مستم مي ام سازم ني ام ني با وي ام من خود وي ام
ني كي دمد تا نشنود هوهو وها وهاي من
نوح است اينجا غرق يم موسي غريق بحر غم
اما من اينجا چون بلم قو هم نگيرد جاي من
گر بر فرازد عشق سر گردد جهاني زير و بر
هشدار شير خفته را هان از دل تنهاي من
لب خندان
رضاحسنوند
«شوريده لرستاني»
نو بهار است بيابان لب خندان شده است
زلف مشكين گل از باد، پريشان شده است
نغمه خواني كه دم از قول و غزل بست چو گِل
حال در حضرت گل نيك غزلخوان شده است
بسكه هرجا ي سر از خاك زده گل، انگار
لاله آواره هر كوه و بيابان شده است
گوئي از روي حسد زين همه شادابي و شور
فرْوَدين از قدم خويش پشيمان شده است
جويباري كه درآن موج عطش جاري بود
نگري نيك اگر ،چشمه حيوان شده اي
خبر ندارد
مي سوزم و كس خبر ندارد
چون آتش دل شرر ندارد
آنكس كه دلش زداغ سرد است
اين شعله درو اثر ندارد
در دام بلا هميشه ماند
آن مرغ كه بال و پرّ ندارد
درد چو مني چه داند آنكس
بر شعله دمي جگر ندارد
بي شائبه رزق ماست اندوه
بِپْذير كه اين ،اگر ندارد
يك روز برون جهيد خواهم
زين خانه اگرچه در ندارد
اي ذات مقدسي كه عالم
پيش تو جويي خطر ندارد
لطف تو سزد عقوبت ما
كاريست كه درد سر ندارد
سري به ما نمي زني؛
رضا حسنوند « شوريده لرستاني»
اميد زندگاني ام سري به ما نمي زني
عصاي ناتواني ام سري به ما نمي زني
گذشت فصل زندگي نشانده در خزان مرا
بهار نو جواني ام سري به ما نمي زني
فداي سرو قامتت تمام زندگاني ام
اميد زندگاني ام سري به ما نمي زني
دهن به خنده كرده وا، تمام كودكان ده
به قامتِ كماني ام سري به ما نمي زني
نسيم روحبخشِ من! درين ديار بي نشان
اگرچه بي نشاني ام سري به ما نمي زني
بوي باران
اشكهايم بوي باران ميدهد
بوي داغ تازه نان مي دهد
ناله شبگير بي تاثير من
مرده صد ساله را جان مي دهد
گرنوازد مطربي دردي زمن
شيخ را برباد ايمان مي دهد
پيش من سيم تمام خسروان
مزه ريگ بيايان مي دهد
طفل ناديده مادر
غمي جانسوز دامانم گرفتست
اجل آسا گريبانم گرفتست
چو طفل سالها ناديده مادر
به هر دو دست دامانم گرفتست
چو پيچك رنج و ماتم دير گاهي است
همه پيدا و پنهانم گرفتست
درين بي آب و سايه دشت وحشت
غبار آئينه جانم گرفتست
هجوم سيلهاي زندگي سوز
تمام كوي و سامانم گرفتست
گيسوان دخترم
من امشب بيصدا جان مي سپارم
شماها را به يزدان مي سپارم
ندارم هيچ از بهر سفارش
هرآن دارم؛ همان جا مي گذارم
كي ام من ؟ تا كه گويم همچو شاهان:
شما را با خراسان مي گذارم
براي كودكان مانده در خواب
كمي آب و كمي نان مي گذارم
ببخشيدم اگر زين پس شمارا
دو سيل غم به دامان مي گذارم
به زاري مي روم ، كيف و قلم را
چو كودك در دبستان مي گذارم
براي گيسوان دختر خويش
سبدها گل؛ پريشان مي گذارم
پس از من اي تمام آرزوها
ميانديشيد اگر جان مي سپارم
چه مسرورم كه در خانه شما را
يلي با نام مامان مي گذارم
عزت را با علي نور جوانمرد
در اين كنج بيابان مي گذارم
شوريده لرستاني
گرگسالي
شوريده لرستاني
گرگساليست هلا!چوبه پرچين محكم
نكند برّه شود در صف گرگان مدغم
پشت تاريك فراروي غباري است لجوج
ره نهان است و نشاني غلط و بس مبهم
رعد و برق است در آئينه حذر بايد كرد
بيم طوفان بلا مي رود اينجا كم كم
كبك شد ساكن بحر و به بيابان ماهيست
حذر از اين همه اوضاع پريش و درهم
سنگ مي بارد از اين ابر چو كوه از بدِ بخت
پنجه در سنگ بگيريد چو صخره محكم
ديرساليست كه در كثرت نا مردم چشم
محرم ما شده نا نا شده بر ما محرم
چشم اميد مداريد بسي ما ديديم
نمك آلود شود زخم،چوخواهي مرهم
شوریده لرستانی
@shooridehlorestani
تار نگاه
گره خورده حسرت به تارنگاهم
بغل بسته محنت به پود گناهم
به ناداني ار لحظه اي خنده كردم
به عمري پشيمان ازآن اشتباهم
بود سرنوشتم هماني كه در خواب ديدم
من و بغض آئينه و سنگ آهم
كجا آرشي كو بدوزد به تيرم
كه دل جمله گم شد به جرم نگاهم
نه جاري نه ساكن عطشناك حيرت
نه رودم نه بادم نه كوهم نه كاهم
چو خورشيد لرزان صبح غروبم
خزان پا نهاده به برگ پگاهم
به رؤياترين باغ من پابنه
كه سوي تو مي آيد اين طفل راهم
مرگ بهار
درد بي مهري يار است اگر مي گويم
ماجراي من و دار است اگر مي گويم
طفل بينايي من از ره خود عاجز نيست
شِكوه از حجم غبار است اگر مي گويم
سرو هرگز نخورد حسرت دستان تهي
درد از بيد و چنار است اگر مي گويم
گر زدردي سخن درد فزا مي شنوي
حسرت صولت خار است اگر مي گويم
دم نخواهم زدن از هرچه كه كردست خزان
وحشت از مرگ بهار است اگر مي گويم
غرق دريا نكشد حسرت ساحل گردي
كار ما موج و كنار است اگر مي گويم
الحذر زين همه سرگشتگي آه درون
باد هم باعث نار است اگر مي گويم
يعني بهار آمد
پرزد دوباره بلبل يعني بهار آمد
صد غنچه همچو خورشيد بر شاخسار آمد
در شوق ديدن گل آرام در كسي نيست
زانروست رود بي آب بس بي قرارآمد
سبز است كوه و صحرا شادند كبك و تيهو
يعني كه فصل رويش مرگ غبار آمد
سرماي وحشت دي بربست رخت خود را
گويي بهشت صدبار در كوهسار آمد
انگار در بيابان تكثير گشته لاله
پيچك پياده آيد سوسن سوارآمد
برتخته كلاسم يك غنچه را كشيدم
تا دوستان بدانند آري بهار آمد
الشتر
نسيم روضه رضوان بود بهار الشتر
سرير ملك خدايي بود ديار الشتر
اگر كه غنچه نرگس زند جوانه به كوثر
هميشه در گل يادش بود بهار الشتر
ايا سپرده جهان زير پا به قصد تفرج
بهشت روي زمين بين به غنچه زار الشتر
به كوچه باغ قيامت شود معامله هر دم
براي چشم ملايك ازين غبار الشتر
ملامت ارچه كنندم برآن سرم كه بگويم
به قدسيان فلك ميرسد تبار الشتر
به كارگاه ازل آنچه لطف يزدان بود
نمود حق همه را همچو گل نثار الشتر
زهي خيال محال و بسي تصور باطل
بري چو نام سپاهان اگر كنار الشتر
بانو
فداي صبر و شكيب تو جان من بانو
كه ذكر داغ تو سوزد زبان من بانو
دلم به ياد نمازت هميشه مي خواند
به وقت شرعي چشمت اذان من بانو
...
عروسك من
گم شد عروسك من در روزگار بازي
اي كاش گم نمي شد آن يادگار بازي
زان پس مديد سالي است ديگر خبرندارم
از رقص شاپركها در جويبار بازي
مي ديدم از نو ايكاش هرچند نيست ممكن
نقش برهنه پايي بر ريگزار بازي
يك روز مي نشينم چون طفل مرده مادر
چون ابر زار گريم در رهگذار بازي
اينك چه داري اي دل در انتهاي جاده
جز كوچه باغ دردي پر از غبار بازي
يك روز مي نويسم درد نگفته ام را
از اين خزان پيري با نوبهار بازي
ريگي پريشان مي كند انديشه مرداب را
رضا حسنوند « شوريده لرستاني»
ازپرده پا بيرون منه خجلت مده مهتاب را
برهم مزن اي نازنين تصوير صاف آب را
گفتم بخوابم تادمي زانديشه ات فارغ شوم
ليكن تو بر هم ميزني نيلوفران خواب را
كمتر به وصلم وعده ده طاقت ندارم شوق را
ريگي پريشان مي كند انديشه مرداب را
گربرقع از رو بر كني هنگام شب اي چون پري
صد پاره بيني از حسد پيراهن مهتاب را
بردار يك دم آينه رخساره خود را نگر
تا سر زنش كمتر كني ديگر توشيخ وشاب را
بر نيل چشـمت مي زنم موساي سرگردان دل
خواهم اگــر آرم به كف درّدانه هاي ناب را
منو باش!
عمريه غرق نگاتم منوباش
خيلي وقته سر راتم منو باش
مي بينيم هرموقه،چش غرّه ميري
ولي من مست چشاتم منوباش
روز و شب مي گي الهي بميرم
ولي من خيلي فداتم من باش
گوشو مي گيري صدامو نشنوي
ولي من مست صداتم منوباش
زير لب قنده اگر بدم بگي
منكه حيرون لباتم منوباش
دلم از دوري تو درد اومده
ميدونم توئي نباتم منو باش
لب خنجر
بارها گفتيم و كس باور نكرد
ديده اي بر حال ما لب تر نكرد
زير خنجر تابها خورديم و كس
يك نصيحت با لب خنجر نكرد
جان ما شد بيكران دردها
قصه مارا كسي از بر نكرد
روز و شب در پنجه درد و فراق
كس چو ما بيهوده عمري سرنكرد
رفتم و جا مي گذارم خاطرات
راحت آنكس درد را باور نكرد
نیایی بهتره آقا
امان از دست این مردم نیایی بهتره آقا
همه جودار بی گندم نیایی بهتره آقا
هزاران دکه دینی بنام پاک تو برپا
رهت را کرده اما گم نیایی بهتره آقا
بجدت خیلی از اینا به ظاهر مصلحت کوشن
بدنبال ری و گندم نیایی بهتره آقا
زتخریب تو می ترسم به فتوای فلان شاعر
و یا هم ماده چندم نیایی بهتره آقا
بیا و امتحانی کن مریدان ره خود را
برو نزدیکیای قم نیایی بهتره آقا
منی کز مدعیانم زبانم روز و شب با توست
ولی جانم فرنگ و رم نیایی بهتره آقا
بیا یک شب تماشا کن به ظاهر مست مولا را
که مستیشان بود از خم نیایی بهتره آقا
اگر پرسی زمن گویم بمان تافرصت بعدی
امیدی نیست در مردم نیایی بهتره آقا
قرن خطر
این چه قرنی است کزان خوف وخطر میبارد
روز و شب بر سر ما خون جگر میبارد
ابر آبستن دردست در آغوش بلا
یک شبه بارش غم تا به کمر میبارد
بر سر سفره ما حادثه مهمان قدیم
در دل بیشه ما تیغ و تبر میبارد
مادران را همه با دیده تر میبینم
اشک چون سیل ز چشمان پدر میبارد
این چه میدان نبردیست که درگیراگیر
بر سر لشکریان مغفر و سر میبارد
ما در این ورطه فتادیم گه تدبیر است
گرچه خون از دل و از دیده تر میبارد
اسب پی گشته و، زین نیم، سواران باقی
در دل شیر یلان شوق سفر میبارد
گر نکوبیم سر دشمن بدخوی پلید
در سرش حادثه ی شوم دگر میبارد
اصل خامیست چو خواهی ز عدو امنیت
در جدالی که در آن تیر و سپر میبارد
گرنجنبیم به تنبیه عدو این ایام
تا ابد ننگ ز هر کوی و گذر میبارد
شوریده لرستانی
گفته های زخم
شوریده لرستانی
سیب دارم سیب لبنان زخم زخم
تازه مانند شهیدان زخم زخم
غنچه هایی دارم از عهد بهار
همچو میناب و دبستان زخم زخم
این دل در سینه دایم در تپش
پیکری دارد چو ایران زخم زخم
می فرازم سربه میدان نبرد
گفته ها دارم زمیدان زخم زخم
درکجای شاهنامه دیده اید
رستمی در زابلستان زخم زخم
می شکوفم بازسبز سبزسبز
می نشینم زیرباران زخم زخ
میکشم خورشید را از روی تو
میشناسم غنچه را از بوی تو
میتوانم دید صد موج بهار
جمله را در قامت دلجوی تو
خفته گلهای بهشت اندر بهشت
در شکنج پیچ و تاب موی تو
کس ندیده در ازل تا روز حشر
میوه ای زیبا تر از لیموی تو
میشود شمشیر خم بیند اگر
آن هلال هندی ابروی تو
تو را دیدند آهو آفریدند
ز چشمت سحر و جادو آفریدند
شفای دردمندان لبت را
رطب همراه لیمو آفریدند
به وصف نازکیهای تن تو
مثالش را یکی مو آفریدند
ملائک در ازل دیدند رویت
در آن حضرت هیاهو آفریدند
ز رشک نکهت شهد لبانت
به کام غنچهها بو آفریدند
برای دوری از عشقت به منبر
هزاران ذکر نیکو آفریدند
ایکاش برایت غزلی ناب بگویم
در آن غزل از حوصله آب بگویم
از واژه بخواهم که به یاری من آیند
تا از عطش طفلک بیتاب بگویم
یاری طلبم از همه تا دست دهد باز
زان غنچه ی پژمرده ی بیخواب بگویم
بر سر خود میشوم آوار من
لحظه یک بار نه صد بار من
درد بر درد است خشت و خاک من
ارگ مخروب بم است انگار من
شهر نیشابور بعد از یورشم
داده از کف سقف و هم دیوار من
خانهام شد میهمان رعد و برق
دامنی پر دارم از رگبار من
کودکی در حسرت یک روز خوب
ماندهام در دامن پندار من
بیثمر شاخی به گلزار حیات
حس نکرده بر تن خود بار من
دارم از پیش از تولد روز و شب
با تمام بخت خود پیکار من
خشک برگ دامن خشکیده دشت
بیخبر از گردش گلزار من
غنچهای در وسعت این دشت نیست
مجلسی دارم سراسر خار من
باغ بهار, [۱۷.۰۴.۲۵ ۱۵:۰۵]
ای آفت جان مرا رها کن
با غمزه مرا کم آشنا کن
من طاقت عاشقی ندارم
یک دم به فراق مبتلا کن
بگذر تو زما و دیگری را
دروادی عشق پر بلا کن
تیری دوسه از کمان ابرو
بر سینه ی خسته ام رها کن
فکری تو برای این دل من
یک روز به خاطر خدا کن
آماده که پیش پات میرم
لطفی کن و وعده را وفا کن
لبخند تو همچو نوش داروست
اکنون که فتاده ام دوا کن
دستان دعا بر آسمان است
از آن همه یک دعا روا کن
درگیر نمی شود دعایم
یک بار برای ما دعا کن
یروز مادرم را من در نماز دیدم
درهای آسمان را انگار باز دیدم
سجاده اش معطر بوی بهشت می داد
بر چادر نمازش گل های ناز دیدم
خندید آسمان ها بارید دانه ی شوق
روزی که مادرم را غرق نیاز دیدم
با کس نمی توان گفت آن روز حال خود را
چون در قنوت مادر بسیار راز دیدم
پیش از نماز جانم تاریک و بی صفا بود
بعد از نماز جان را آیینه ساز دیدم
جمعی فرشته ی ناز در آن نسیم زیبا
با مادرم در آنجا من در نماز دیدم
شوریده لرستانی
موجم و دریا نمیخواهد مرا
صبحم و فردا نمیخواهد مرا
همچو خاشاکی به دست بادها
ریگم و صحرا نمیخواهدمرا
یک قدم دارم به پایان بهار
بلعجب یلدا نمیخواهد مرا
دامنی پر دارم از مرجان و در
باز هم دریا نمیخواهد مرا
خستهام از این همه تکرارها
همچو برگی در کف جوبارها
می شود روز و وزان پس باز شب
میشود گسترده از نو خوان تب
میشود آشفته بازاری به پا
غم شود از نو دوباره کد خدا
مینشینم بر لب جویی که در آن آب نیست
میخورم اندوه چشمی را که جای خواب نیست
جویباری پر ز ماهی من چوبوفی کور و لنگ
یک هدایت گر برای رشته قلاب نیست
گرچه خامش سینهای دارم پر از فریاد لیک
در کف خنیاگر دل زخمه و مضراب نیست
خشکسالی شد نصیب دیدههای پرزآب
دشت باران دیده دایم بسترسیلاب نیست
درپس آیینه هایی از غبارآسوده ام
کس شب ابری نگاهش بررخ مهتاب نیست
میرویم و میرویم از یادها
چون هجوم ناگهان بادها
در حریم آسمان بی ستون
کس نمیماند مگر فرهادها
میرود بر باد خاک آبها
حاصل ما چیست غیر از یادها
مینشیند در دل و دامان کوه
سایه بیرنگی از فریادها
دادها را نیست پایاب گذر
بسته پلها بر سر بیدادها
طبع گیتی گر به سوی خیر بود
ما نمیکردیم این امدادها
دشمنان آمده تا از من و ما ما ببرند
وانچه داریم در آیینه فردا ببرند
این جماعت که ز چنگیز نشانی دارند
آمده تا بار دگر بلخ به یغما ببرند
شوکت ما همه را مات نموده است شگفت
قصد آن کرده نشابور و بخارا ببرند
ما نه آنیم که در هیمنه ولولهها
جان آشوبی ما را به تماشا ببرند
شیر آشفته خشمیم که در روز نبرد
نگذاریم که جان از یم هیجا ببرند
حسرتم نو میشود هر بار میبینم تو را
غرق حسرت میشوم انگار میبینم تو را
که جغد خاطرات شوم را او میکشم
بر سرای کهنهام آوار میبینم تو را
غنچه میمانی که در ناورد پاییز بلند
ناشکفته رونق هر دار میبینم تو را
گرچه نخل قامتت را سر نباشد ای دریغ
در میان بیسران سردار میبینم تو را
کاش بودی تا که میگفتم به حزن
میروم از یاد خود هر بار میبینم تو را
دیشب تمام خویش را در خواب دیدم
خشکیده برگی در کف سیلاب دیدم
دید م تمام خویش را چون موج میرفت
گاهی به زیر موج و گه بر اوج میرفت
پشت سرم پر دامنی از حسرت و آه
میرفت آه روشنم تاحضرت ماه
چون کودکی گم کرده مادر میدویدم
گم کرده دست و پا و هم ، سر میدویدم
پیوسته دلم به شور و آه است
اندوه بلند تا به ماه است
زین غصه که دارم از برادر
انگار که یوسفم به چاه است
در راه فتاده چاه بسیار
هشداربرادراین نه راه است
اندر پس شیشههای رنگی
دیدن غلط است نی نگاه است
ای گمشدگان کوی حیرت
این راه تمام اشتباه است
با اینهمه کشتگان صحرا
انگار یزید بیگناه است
شرمنده روزگار خویشم
وامانده کاروبار خویشم
عمریست قلم به دست اما
ناگفته یک از هزار خویشم
در گستره غبار هستی
هم اسبم و هم سوار خویشم
در بین تمام گفتههایم
ناگفته ی وصف یار خویشم
چون اسب پریش دشت ماتم
حیرت زده غبار خویشم
یک روز چو باد خسته دشت
یک روز دگر کنار خویشم
با آنکه قرار در تنم نیست
گمگشته رهگذار خویشم
قاضی چو بپرسد از گناهم
خود کرده گناهکار خویشم
در ملک دلم همیشه خشکیست
من ابرم و خود بهار خویشم
سهراب دلم فتاده در دشت
من رستم و سوگوار خویشم
تا بیژن آرزو به چاه است
مانند منیژه زار خویشم
مارا به کشتن میدهد آخر دوچشم مست تو
آغشته خواهد شد شبی در خون دل این دست تو
دامان اقیانوسها پیش از تو بس آرام بود
دریا بسی آشفته شد تا دید چشم مست تو
از جام چشمت مست مست هم نیستها هم هرچه هست
گردد بلندای زمان هرکو که او شد پست تو
تنها نه من در دام تو در جان عالم نام تو
جان هزاران رام تو دست دلم پا بست تو
دریای چشمت پر زموج آشفته ی چشم تو اوج
دل ماهی اندر مه شود افتد اگر در شست تو
شاه خراسو شوریده لرستانی
گاهی کبوتر میشوم با حس و حال عاشقی
مهمان گنبد میشوم من باکمال عاشقی
درمان نمیگردد دمی دلتنگی دیرینهام
تاباز حاصل میشود از نو مجال عاشقی
حیرانم از هوش و خرد از هوشیاری هم دو صد
در گنبد جان کرده جا هر شب ملال عاشقی
سیلم ولیکن ایستا موجم خموش و بیصدا
بااینهمه بایاد او دارم زلال عاشقی
لوتینی دیدارتم شاه خراسو یارتم
دیرم مه اژتو روژو شوصدها سوال عاشقی
یه رو نیه بی تو بوئم ا فکرعشق تو نوئم
تابیه ا روژ ازل هرسال سال عاشقی
رودیم ولی حوصله ی آب نداریم
آشفته ی دشتیم و سر خواب نداریم
ما غرقه ی طوفان نمازیم صدافسوس
یک دم خبر از مسجد و محراب نداریم
رستم صفتانیم که در گستره ی رزم
اندوه بخون خفتن سهراب نداریم
میسوزم و کس کنار من نیست
زین قوم کسی نگار من نیست
از این همه غنچه های زیبا
یک غنچه به شاخسار من نیست
از حال دلم اگر بپرسی
دل در کف جسم زار من نیست
منصورم و دار عشق بر دوش
حلاج وشی به دار من نیست
مادر بزگ خوبم
لبخند صبح دريا مادر بزرگ خوبم
تعبير ناز رويا مادر بزرگ خوبم
دستان مهربانش دشتي پر از شقايق
مهرش روز چو يلدا مادر بزگ خوبم
هرگز دريغ كي داشت در اوج خستگيهاش
از من نسيم لالا مادر بزرگ خوبم
گرمي گرفت جانم اندوه هردو عالم
يادش همي تسلي مادر بزرگ خوبم
لطف تمام عالم لطف زلال جاري
در دامنش مهيا مادربزرگ خوبم
یوسف حادثه
خبر آورد کسی کز تو خبر می آید
کوله پشتی پراز خون جگر می آید
خبر آورد که پیراهن صد پاره تو
بهر بینایی چشمان پدر می آید
جاده با آمدنت دست تکان خواهد داد
بوی چشمان تو از حلقه در می آید
یوسف حادثه این بار نه چون نوبت پیش
برسردوش اهالی زسفر می آید
رعد و برقی که به اعماق جنون میتازید
آنک آرام زمیدان خطر می آید
استخوانی دو سه ماندست به همراه پلاک
عشق را حوصله از اینهمه سر می آید
با گریه زخم خویش را هرشب مداوا می کنم
می خندم و پیش همه از گریه حاشا می کنم
تاکس نداند حال من در پیش چشم دیگران
نازکترین اندوه را با خنده معنا می کنم
از این دل آشفته ام هردم حمایت میکنم
این طفل توفان زاد را چون دایه لالا می کنم
تا آنکه شاید بردمد صبحی پر از لبخند ها
چون پیر ها با عمر خود دارم مدارا می کنم
انشا که از ما دور شد دیگر نمانده حرف و زان
ایام عمر رفته را باخویش املا می کنم
گم میشوم در خویشتن گاهی برای سالها
آسوده میگردم دمی از قیلها وز قالها
زآشفته گویی خسته ام میشویم این اوراق را
تاکمترک برهم خورد از گفته ی من حالها
من یقین دارم که می آید بهار
میشکوفد خنده های روزگار
رخت بر میبندد این سرمای سخت
میشکوفد گل بر و دوش بهار
قطره جاری میشود برچهر گل
میفرازد سر عروس روزگار
بغض معنا میشود در دشتها
میرود قطره به سمت جویبار
من یقین دارم که در صبحی قشنگ
در هوایی تازه دور از هرغبار
میشتابد آفتاب از سمت عشق
میفشاند زلفها دیوانه وار
کودکان در ازدحام خنده ها
میروند آسوده سوی جوکنار
یک نفر گاه اذان خواهد سرود
من یقین دارم که می آید بهار
رضا حسنوند
این گفته زبنده یادگاری دنبال هنر مرو بخواری
بگرای به سوی اهل بازار اوراق بشوی هرچه داری
تا چند پی کمان ابرو چشم سیه و رخ تتاری
فرهاد مگر چه کرد عمری بیهوده بغیر درد و زاری
در عشق و هنر ثمر مجویید جز حسرت و آه و بقراری
درعشق خرت همیشه لنگ است نه بار برد نه هم سواری
زلفان کمند و چشم زیبا بی زر نکنند هیچ کاری
یک عمر اگر به شعر کوشی هر دم سخنان نغز آری
گربر سر سفره ی شبانه یک جرعه ی آب و نان نیاری
در دشت پر از امید هستی جز خار برای خود نکاری
می گفت هنروری مجرب دنبال هنر مرو بخواری
@shooridehlorestany
آبستن نور
تقدیم به بلند سرو همه ی دشتها اباعبدالله الحسین( ع)
ای مرد! چه کردی که جهانی همه شوراست
باعشق تو آفاق هم آبستن نور است
در حضرت این ولوله کاندر طلب توست
سرنای قیامت چو یکی ناله ی مور است
نادیده اگر زلزله ی لحظه ی محشر
این موج؛ تجلی گه آن نفخه ی صور است
من در عجبم زین همه پروانه ی راهت
یارب مگراین حادثه ی یوم نشور است
درمحضر دریا همه چون موج پریشند
این قطره ی طوفانی آغاز ظهور است
میخواندت آن سرو بلند همه ی دشت
ماندن نسزد ؛ خیز؛ که هنگام عبور است
نام تو یکی واژه و اما به حقیقت
تفسیر بلند همه آیات زبور است
تا جبهه بخاک تو بسایند ملایک
جان همه دیوانه صفت مست غرور است
سنجیدن این عشق که در سینه خلق است
از حوصله ی دانش امروز به دور است
میگفت :خداوند هم از روی شگفتی
ای مرد! چه کردی که جهانی همه شور است
کار ندارم
شاعر شده با قافیه ها کار ندارم
گرقافیه معیوب شود عار ندارم
همقافیه با صخره کنم واؤه ی دیوار
من باک ازین صخره و دیوار ندارم
گرقافیه تکرار شود بیت به بیتم
حاشا که ملال از غم تکرار ندارم
عمریست که درگیر قوافی شده کارم
زین روست که یک مصرع پربار ندارم
کارم شده پیوستن اشعار و دگر هیچ
من حوصله ی گرمی بازار ندارم
گر وزن غزلها شود از دایره خارج
گو باش ؛ به اصلاح من اصرار ندارم
بگذار که آشفته شود وزن غزلها
شاعر شده با قافیه ها کار ندارم
صد بار اگر اهل دلی خرده بگیرد
من گوش به این قصه و رفتار ندارم
بس شعر من آشفته و بی وزن و قوافی است
جز شعر و غزلهای دل آزار ندارم
از بس که به حرف دگران گوش نکردم
یک دوست که منعم کند از کار ندارم
@shooridehlorestany
ساقی بده آن باده را کز خویشتن سیرم کند
جز دیدگان مست تو از جمله دلگیرم کند
ساقی بریز آن باده ای کزخوردن یک جرعه اش
چون شیرنر بر درگهت یک عمر زنجیرم کند
ای کاش در باغ رخت لبخندهایت واشود
تامست لبخندت شوم شوق تو تکثیرم کند
ترسم درین دشت عطش چون کودکان بادیه
ناخورده خرمای لبت طفلم ولی پیرم کند
تاچند گویم الامان ترسم که ابروی کمان
روزی تهمتن گردد و مهمان یک تیرم کند
یزارها
آیینه ی افکارها
رضت جسنوند
هرلحظه ویران میشود آیینه افکار ها
چون باد کو پیچدهمی در وسعت نیزار ها
پیوسته جان آشوبی ام از گفتگوی ناکسان
گلبرگ میلرزد بخود از ریزش رگبارها
غم میشود مهمان من هرچند دارم بسته در
شبرو نیاندیشد همی از قفل بر بازار ها
تکثیر می گردد غمت چون بغضهای پیشتر
صوتی که راهش سد شود سازد زخود تکرارها
غم آید و غم می رود چون غنچه لب دارم به هم
آیینه کی افشا کند بردیگران رخسار ها
تا می وزد یاد لبت گفتن نمی ماند مرا
لکنت براشوبد بهم سررشته گفتارها
مرگ است که ختم آرزوهاست
پایان تمام آرزوهاست
عمری چوحباب مرکب باد
وانگاه سکوت های و هو هاست
من معتقدم بهشت اینجاست
جز این سخن گزاف گوهاست
این رفتن ما و من به نوبت
بشکستن یک یک سبوهاست
با ارج ترین گزاره عشق
آیینه ی نیک خلق و خوهاست
گناه 🌺🌺🌺
شوریده لرستانی
عاشق شده ام گناهم این است
ای قوم ؛ من اشتباهم این است
اندیشه ندارم از ملامت
دانند همه که راهم این است
من دغدغه با کسی ندارم
در زلزله جان پناهم این است
هرگز نرود نظر به سویی
از روز ازل نگاهم این است
صدبار اگر عزیز گردم
چون یوسف مصر چاهم این است
ای قاضی و محتسب بدانید
عاشق شده ام گناهم این است
تقدیم به آموزگار وفاساقي تشنه دست
رضا حسنوند
اي ساقي تشنه دست عباس
مجموعه هرچه هست عباس
اي آب زداغ تشنه كاميت
چون موج پريش و مست عباس
وقتي كه علم زدستت افتاد
ديوار وفا شكست عباس
روزي كه خدا وفا بناكرد
برغير تو در ببست عباس
عالم چو تويي دگر نبيند
تا شامگه الست عباس
تو تشنه و آب تشنه ي تو
زان شد دل رود پست عباس
درعرش ،خدا زماتم تو
در مجلس غم نشست عباس
@shooridehlorestaniابر سرگردان
شوریده لرستانی
عمرماچون ابرسرگردان گذشت
همچوموج خنده ی طفلان گذشت
روزهای شاد مهر مادری
طفل مارا دور از دامان گذشت
آن همه امید های بس دراز
رعدوبرقی بود بی باران گذشت
نوجوانی در پی نان و انار
در دبستان در دبیرستان گذشت
آنچه برمجنون بی سامان رسید
برسراین بی سرو سامان گذشت
بسکه خوردم زخمها از تیغ ابروی شما
میروم با حسرت بسیار از کوی شما
گرندارم طاقت رفتن ازین بغوله تان
ریسمان برگردن دل دارم از موی شما
جان من پندارد این هر روزها
میدمد صبح از افق از مطلع روی شما
کس نداند خویشتن داری کند در این مجال
میبرد دستار مرشد خال دلجوی شما
ای در نگاه نازت چشم هزار آهو
موسی طفیل چشمت هنگام سحر و جادو
یک دم اگر نباشد غوغای دیدگانت
صوفی نگوید الحق درویش چون زند هو
یک شب اگر بپوشی برچهر خویش پرده
از مه فغان برآید پرسد نصیب من کو
پیش از تو آفرینش آسوده بود و آرام
یک ناز کرد چشمت پیدا شد این هیاهو
داری به زلفت آهو آن هم ختن چریده
کین گونه کرده جان را همچون بهار خوشبو
عاشق شده ام گناهم این است
ای قوم من اشتباهم این است
اندیشه ندارم از ملامت
دانند همه که راهم این است
من دغدغه با کسی ندارم
در زلزله جان پناهم این است
هرگز نرود نظر به سویی
از روز ازل نگاهم این است
صدبار اگر عزیز گردم
چون یوسف مصر چاهم این است
ای قاضی و محتسب بدانید
عاشق شده ام گناهم این است
رعد و برقم
رعد و برقم سالها پیش از صدا افتاده ام
موج دریایم که از دریا جدا افتاده ام
خشک برگم در کف احساسهای سوخته
شبنمم کز گیسوان لاله ها افتاده ام
پیر نوش باده ی مستانه ام کز بخت بد
در سبوی درد از دست صفا افتاده ام
آهنگ دريا
اشك مي بارد وليكن ديده حاشا مي كند
آينه مشاطه رايك روز رسوا مي كند
در دلِ سنگم فرودآ،زانكه مي بينم به لطف
در دلِ خارا به نرمي قطره هم جا مي كند
مردمي كن با دلم زيرا ز روي مردمي
دست بهر راحت تن كفش در پا مي كند
موي مويم جار عشقت مي زند تا رستخيز
آينه صد پاره هم گردد هويدا مي كند
عاقبت سوي تو مي آيم همانگونه كه آب
قطره اي باشد اگر،آهنگ دريا مي كند
گربنالدبند بندم همچو ني؛ عيبم مكن
آب رود از بستر ناساز غوغا مي كند
مي روي و التفاتي بر فغان مات نيست
آهِ بلبل برتنِ گل جامه را وا مي كند
جا كرده است
يك نفر در خاطرم جا كرده است
جاي پاي خويش را واكرده است
پيشتر از رويش جان در تنم
در دل بي صاحبم جا كرده است
ياد سبزش چون بهار بي دريغ
وسعت جان را مصفا كرده است
بس كه هرجا ميدهم شرح رخش
پيش خلقم جمله رسوا كرده است
خاطرات كودكي
اي خاطرات كودكي وي لحظه هاي جويبار
بنگر كه طفل ديشبت شد پير مرد روزگار
همچون غباري كودكي در دشت خاطر مي وزد
روز و شبم اين آرزو اي كاش برگردد غبار
خوش باش اي معصوم من در نوبهار عمر چون
پاييز وقتي ميرسد ديگر نمي ماند بهار
يك سر خزاني مي شوم هرگه كه مي بينم زغم
افتد به دامان فنا برگي زدست شاخسار
در خواب دائم مي برد يك يك تمام خلق را
با قصه هاي ناب خود مادر بزرگ روزگار
خداكند كه بباري
تو اي هواي بهاري خداكند كه بباري
كه بي تو بركه آتش تمام دشت و صحاري
به وصف روي چو ماهت زبان من چه بگويد
تو آبروي زميني تو روح سبز بهاري
جهان به نام تو مست و فلك به عشق تو شيدا
تويي به قطره باران تويي به صورت قناري
رؤياي دريا
اي دل چرااين خسته را هر لحظه رسوا مي كني
گويم اگر لب وا مكن آشوب بر پا مي كني
داني كه در بند توأم محتاج لبخند توأم
خواهنده ي قند توأم از ما چه حاشا مي كني
هرچند حاشا مي كني از ما تو پروا مي كني
بر ديده خنجر مي زني در سينه ها جا مي كني
ماهي نه از مه برتري « فرزند آدم ياپري»
از ماه و از آدم سري مه را تو رسوا مي كني
گفتي اگر بي من شوي در اوج ناز دنيوي
چون ماهي در تابه هم رؤياي دريا مي كني
از بس كه صاحب منظري وز جمله خوبان سري
مبهم ترين واژه را با غمزه معنا مي كني
رد پای عشقست
ما رد پای عشق را هرجاست پیدا می کنیم
درحضرتش چون ذره ها خود را هویدا می کنیم
داروی جان ماست عشق ورد زبان ماست عشق
مارازهای بسته را باعشق معنا می کنیم
هرجارسد از عشق بو پرمی شود عالم زهو
از چرخ پایین آید او ماشور برپا می کنیم
گرچرخ گردد زیر و رو هفت آسمان آیدفرو
ماییم و عشق و های هو تنها تماشا می کنیم
گردون اگر گردد نگون زیر و زبرافتدبرون
افتد به ره دریای خون مادیده دریا می کنیم
ما عشق را نوشیده ایم احرام جان پوشیده ایم
لبیک را کوشیده ایم خود کعبه برپا می کنیم
بابا نان داد.
شوريده لرستاني
امشب دلم مي خواهد اي باران ببارم
سر بر لب خشكيده دريا گذارم
بر سيم آخر مي زنم امشب زمستي
تا بر ستاره سر كشد سوز ستارم
امشب من و يك باغ بغض ناشكفته
پنهان شويد اي ابرها تا من ببارم
بربستم امشب خاطر آشفته ام را
ديگر نه اهل اين مكان و اين ديارم
روزي من و شادابي و يك باغ اميد
آنك از آن گنجينه من چيزي ندارم
روزي مرا آئينه بود و نوبهاران
اينك زمستان خفته اندر كوهسارم
طي شد منازل كاروان من گذشتست
ديگر نمي بيند كسي گرد و غبارم
رد شد سپاه خوش سوار نوجواني
من در غروبي چشم در راه سوارم
واحسرتا اردي بهشت من تمام است
من مانده گلها مي خرامند از كنارم
مشق هياهوي مدارس پر سكوت است
كو مدرسه كو تخته كو هنگام كارم
روزي اگر نان داد بابا مي نوشتم
امروزه پيش كودك خود شرمسارم
بابونه جمال
روزي كه بام باور مي ريخت در خيالم
مي ماند زير آوار انديشه هاي كالم
هرگاه مي سرودم بيتي به ياد حافظ
خيام مي تراويد از كوزه خيالم
بس از قفس فراتر مي رفت پاي پرواز
آئينه ترد مي شد در انعكاس بالم
زانجا كه مي شناسد زنجير بندي خود
نبض قفس به تندي مي زد گه وصالم
يادش به خير گم شد پيش از تولد من
درلابلاي پونه بابونه خيالم
زانجا كه آفرينش چون ناي آفريدم
چون مي شود نگويم ؟چون مي شود ننالم
بهت باغ
بهت ناباور باغيم به دامان غروب
شالي سبز نگاهيم به رخسار جنوب
خاطر پيچك درديم نه در بستر خاك
جان آشوبي آبيم نه همپاي رسوب
زخمي بستر خوابيم نه در چشم سحر
صبح ناكام وصاليم،درآغاز غروب
غنچه كرديم زغن بال زد و گفت: چه زشت
باغمان سوخت درآتش،همه گفتند : «چه خوب»
عمر ما پل به پس خويش ندارد،سيل است
اي امل! پاي برين آب نه و راه بكوب
پلِ بشكسته ي مارا هوس عابر نيست
بستر رود چه خشك است تو اي ديده مشوب
چاك گريبان
مكن آشفته زلفت را پريشان مي كني جانم
نه از دينم اثر ماند نه آثاري ز،ايمانم
چو بي من باد نوروزي به زلفان تو زد شانه
به چشمانت قسم زان پس،چو گيسويت پريشانم
چو در چشمان پرنازش به عشوه مي كشد سرمه
سيه چون سرمه مي گردد جهاني پيش چشمانم
چنان با ناز مي خوابد كه مي ترسم از آن روزي
كند ناگاه بيدارش اگرپلكي بگردانم
نسيم ياد رخسارش وزد چون در حريم جان
شكوفه مي زند هر دم سر از چاك گريبانم
حيرت
وقتي زاشك خويش دريا مي شوم من
در وسعت آئينه تنها مي شوم من
وقتي دلم ميگيرداز يك باغ مسمـــوم
چون غنچه از شرم صبا وا ميشوم مــن
مانند جاني كز غبار مرگ سير اســت
در بغض يك آئينه معنـا ميـــشوم من
بس خاطراتم ريــــــشه در پائيز دارد
چون برگ خشكي بي سـبب تاميشوم من
درعالم ار يك شب فقط يك شب بماند
درآن شب از اندوه يلدا ميـشوم من
برساحل وصـــلم نشان اي سبز در سبز
وقتي زاشك خــويش دريا ميشوم من
ميدان سخن
دلم بردي و گفتي كار من نيست
از ان پس كس ميان پيرهن نيست
تمام آدمي جان است و لاغير
وگرنه آدمي گوش و دهن نيست
كسي ديگربه جاي من سخن گوست
وگرنه اين سخن از آن من نيست
جهان و هر چه دارد در گذار است
بغير از عشق ميدان سخن نيست
وقتي
وقتي كه حيرت مي پزد خاكسترم را
چون مي شود كز خاك بردارم سرم را
وقتي كه مي پيچد ترك برقامت خاك
باغي نميماند من و نيلوفرم را
وقتي سبد پر مي شود از بهت پاييز
من مي فروشم بعد ازين برگ و برم را
اي تك درخت سايه سار بي كسي ها
در اين عطش لطفي مسوزان پيكرم را
سرمي كشد موج من از خاكستر مرگ
برخنده مهمان گركني چشم ترم را
پرمي شود دست خيال از بهت لبخند
وقتي كه مي پيچد ترك برقامت خاك
تار خویش
مستمان کردی زجام تار خویش
باده ها داری تو در مزمار خویش
هان چه کردی با سرانگشتان ناز
برملا کن لحظه ای اسرار خویش
چرخ میخوردند آنشب جملگی
اهل مجلس جمله در پرگار خویش
شد سوار لحظه های ناب عشق
این دل بیمار بر رهوار خویش
رام کردم آن شب از مضرابتان
این دل افسرده و بیمار خویش
تار و پودم مست بود و می سرود
تارو تارو تارو تارو تار خویش
آنچنانم مست کردی تا شدم
مولوی و حافظ و عطار خویش
خلق از کار تو مجنون می شوند
یک دو دم اندیشه کن برکار خویش
عاقبت در خون مردم می شوی
رحم کن بر عاشقان زار خویش
بعد ازین شوریده را بگذار و رو
کانشب از کف داده ام دستار خویش
پس كوچه هاي كهنه
ديدمش در ابروانش ابرو باراني نبود
يك نشان از بارش آن ابر نيساني نبود
همچو ملك بي در و پيكر نگاهم كرد دوش
گرچه در من يك نشان از ملك ويراني نبود
جانم از شوق دبستان مملو از سرمشق بود
صدفغان ديدم كه او يار دبستاني نبود
آنكه در جانش هزاران آيت آئينه بود
حاليا در پنجه هايش جز پريشاني نبود
ماه رخساري كه مه در حكم خال روش بود
در ختاي صورتش جز چين پيشاني نبود
دوست دارم همدم پس كوجه هاي كهنه را
گرچه برمن يك نگاهش نيك ارزاني نبود
بوي باران ميدهد نمناكي دستان من
گرچه جانم را اثر زاه زمستاني نبود
ني مست من
گردون چه مي خواهد مگر از شورش و غوغاي من
هرشب نشاند حسرتي چون غنچه بر لبهاي من
غافل چو خواهم بشكنم گردون گردان را كمر
بيچاره آن كو بي خبراز آه بي آواي من
من مستم و مي مست من گردون غلام پست من
كي تاب مي آرد فلك گر برجهد يك واي من
من هي كشم من هو كشم هر لحظه جام او كشم
جز حق هران وي زد ورق رقصد به ساز و ناي من
مستم مي ام سازم ني ام ني با وي ام من خود وي ام
ني كي دمد تا نشنود هوهو وها وهاي من
نوح است اينجا غرق يم موسي غريق بحر غم
اما من اينجا چون بلم قو هم نگيرد جاي من
گر بر فرازد عشق سر گردد جهاني زير و بر
هشدار شير خفته را هان از دل تنهاي من
لب خندان
رضاحسنوند
«شوريده لرستاني»
نو بهار است بيابان لب خندان شده است
زلف مشكين گل از باد، پريشان شده است
نغمه خواني كه دم از قول و غزل بست چو گِل
حال در حضرت گل نيك غزلخوان شده است
بسكه هرجا ي سر از خاك زده گل، انگار
لاله آواره هر كوه و بيابان شده است
گوئي از روي حسد زين همه شادابي و شور
فرْوَدين از قدم خويش پشيمان شده است
جويباري كه درآن موج عطش جاري بود
نگري نيك اگر ،چشمه حيوان شده اي
خبر ندارد
مي سوزم و كس خبر ندارد
چون آتش دل شرر ندارد
آنكس كه دلش زداغ سرد است
اين شعله درو اثر ندارد
در دام بلا هميشه ماند
آن مرغ كه بال و پرّ ندارد
درد چو مني چه داند آنكس
بر شعله دمي جگر ندارد
بي شائبه رزق ماست اندوه
بِپْذير كه اين ،اگر ندارد
يك روز برون جهيد خواهم
زين خانه اگرچه در ندارد
اي ذات مقدسي كه عالم
پيش تو جويي خطر ندارد
لطف تو سزد عقوبت ما
كاريست كه درد سر ندارد
سري به ما نمي زني؛
رضا حسنوند « شوريده لرستاني»
اميد زندگاني ام سري به ما نمي زني
عصاي ناتواني ام سري به ما نمي زني
گذشت فصل زندگي نشانده در خزان مرا
بهار نو جواني ام سري به ما نمي زني
فداي سرو قامتت تمام زندگاني ام
اميد زندگاني ام سري به ما نمي زني
دهن به خنده كرده وا، تمام كودكان ده
به قامتِ كماني ام سري به ما نمي زني
نسيم روحبخشِ من! درين ديار بي نشان
اگرچه بي نشاني ام سري به ما نمي زني
بوي باران
اشكهايم بوي باران ميدهد
بوي داغ تازه نان مي دهد
ناله شبگير بي تاثير من
مرده صد ساله را جان مي دهد
گرنوازد مطربي دردي زمن
شيخ را برباد ايمان مي دهد
پيش من سيم تمام خسروان
مزه ريگ بيايان مي دهد
طفل ناديده مادر
غمي جانسوز دامانم گرفتست
اجل آسا گريبانم گرفتست
چو طفل سالها ناديده مادر
به هر دو دست دامانم گرفتست
چو پيچك رنج و ماتم دير گاهي است
همه پيدا و پنهانم گرفتست
درين بي آب و سايه دشت وحشت
غبار آئينه جانم گرفتست
هجوم سيلهاي زندگي سوز
تمام كوي و سامانم گرفتست
گيسوان دخترم
من امشب بيصدا جان مي سپارم
شماها را به يزدان مي سپارم
ندارم هيچ از بهر سفارش
هرآن دارم؛ همان جا مي گذارم
كي ام من ؟ تا كه گويم همچو شاهان:
شما را با خراسان مي گذارم
براي كودكان مانده در خواب
كمي آب و كمي نان مي گذارم
ببخشيدم اگر زين پس شمارا
دو سيل غم به دامان مي گذارم
به زاري مي روم ، كيف و قلم را
چو كودك در دبستان مي گذارم
براي گيسوان دختر خويش
سبدها گل؛ پريشان مي گذارم
پس از من اي تمام آرزوها
ميانديشيد اگر جان مي سپارم
چه مسرورم كه در خانه شما را
يلي با نام مامان مي گذارم
عزت را با علي نور جوانمرد
در اين كنج بيابان مي گذارم
شوريده لرستاني
گرگسالي
شوريده لرستاني
گرگساليست هلا!چوبه پرچين محكم
نكند برّه شود در صف گرگان مدغم
پشت تاريك فراروي غباري است لجوج
ره نهان است و نشاني غلط و بس مبهم
رعد و برق است در آئينه حذر بايد كرد
بيم طوفان بلا مي رود اينجا كم كم
كبك شد ساكن بحر و به بيابان ماهيست
حذر از اين همه اوضاع پريش و درهم
سنگ مي بارد از اين ابر چو كوه از بدِ بخت
پنجه در سنگ بگيريد چو صخره محكم
ديرساليست كه در كثرت نا مردم چشم
محرم ما شده نا نا شده بر ما محرم
چشم اميد مداريد بسي ما ديديم
نمك آلود شود زخم،چوخواهي مرهم
شوریده لرستانی
@shooridehlorestani
تار نگاه
گره خورده حسرت به تارنگاهم
بغل بسته محنت به پود گناهم
به ناداني ار لحظه اي خنده كردم
به عمري پشيمان ازآن اشتباهم
بود سرنوشتم هماني كه در خواب ديدم
من و بغض آئينه و سنگ آهم
كجا آرشي كو بدوزد به تيرم
كه دل جمله گم شد به جرم نگاهم
نه جاري نه ساكن عطشناك حيرت
نه رودم نه بادم نه كوهم نه كاهم
چو خورشيد لرزان صبح غروبم
خزان پا نهاده به برگ پگاهم
به رؤياترين باغ من پابنه
كه سوي تو مي آيد اين طفل راهم
مرگ بهار
درد بي مهري يار است اگر مي گويم
ماجراي من و دار است اگر مي گويم
طفل بينايي من از ره خود عاجز نيست
شِكوه از حجم غبار است اگر مي گويم
سرو هرگز نخورد حسرت دستان تهي
درد از بيد و چنار است اگر مي گويم
گر زدردي سخن درد فزا مي شنوي
حسرت صولت خار است اگر مي گويم
دم نخواهم زدن از هرچه كه كردست خزان
وحشت از مرگ بهار است اگر مي گويم
غرق دريا نكشد حسرت ساحل گردي
كار ما موج و كنار است اگر مي گويم
الحذر زين همه سرگشتگي آه درون
باد هم باعث نار است اگر مي گويم
يعني بهار آمد
پرزد دوباره بلبل يعني بهار آمد
صد غنچه همچو خورشيد بر شاخسار آمد
در شوق ديدن گل آرام در كسي نيست
زانروست رود بي آب بس بي قرارآمد
سبز است كوه و صحرا شادند كبك و تيهو
يعني كه فصل رويش مرگ غبار آمد
سرماي وحشت دي بربست رخت خود را
گويي بهشت صدبار در كوهسار آمد
انگار در بيابان تكثير گشته لاله
پيچك پياده آيد سوسن سوارآمد
برتخته كلاسم يك غنچه را كشيدم
تا دوستان بدانند آري بهار آمد
الشتر
نسيم روضه رضوان بود بهار الشتر
سرير ملك خدايي بود ديار الشتر
اگر كه غنچه نرگس زند جوانه به كوثر
هميشه در گل يادش بود بهار الشتر
ايا سپرده جهان زير پا به قصد تفرج
بهشت روي زمين بين به غنچه زار الشتر
به كوچه باغ قيامت شود معامله هر دم
براي چشم ملايك ازين غبار الشتر
ملامت ارچه كنندم برآن سرم كه بگويم
به قدسيان فلك ميرسد تبار الشتر
به كارگاه ازل آنچه لطف يزدان بود
نمود حق همه را همچو گل نثار الشتر
زهي خيال محال و بسي تصور باطل
بري چو نام سپاهان اگر كنار الشتر
بانو
فداي صبر و شكيب تو جان من بانو
كه ذكر داغ تو سوزد زبان من بانو
دلم به ياد نمازت هميشه مي خواند
به وقت شرعي چشمت اذان من بانو
...
عروسك من
گم شد عروسك من در روزگار بازي
اي كاش گم نمي شد آن يادگار بازي
زان پس مديد سالي است ديگر خبرندارم
از رقص شاپركها در جويبار بازي
مي ديدم از نو ايكاش هرچند نيست ممكن
نقش برهنه پايي بر ريگزار بازي
يك روز مي نشينم چون طفل مرده مادر
چون ابر زار گريم در رهگذار بازي
اينك چه داري اي دل در انتهاي جاده
جز كوچه باغ دردي پر از غبار بازي
يك روز مي نويسم درد نگفته ام را
از اين خزان پيري با نوبهار بازي
ريگي پريشان مي كند انديشه مرداب را
رضا حسنوند « شوريده لرستاني»
ازپرده پا بيرون منه خجلت مده مهتاب را
برهم مزن اي نازنين تصوير صاف آب را
گفتم بخوابم تادمي زانديشه ات فارغ شوم
ليكن تو بر هم ميزني نيلوفران خواب را
كمتر به وصلم وعده ده طاقت ندارم شوق را
ريگي پريشان مي كند انديشه مرداب را
گربرقع از رو بر كني هنگام شب اي چون پري
صد پاره بيني از حسد پيراهن مهتاب را
بردار يك دم آينه رخساره خود را نگر
تا سر زنش كمتر كني ديگر توشيخ وشاب را
بر نيل چشـمت مي زنم موساي سرگردان دل
خواهم اگــر آرم به كف درّدانه هاي ناب را
منو باش!
عمريه غرق نگاتم منوباش
خيلي وقته سر راتم منو باش
مي بينيم هرموقه،چش غرّه ميري
ولي من مست چشاتم منوباش
روز و شب مي گي الهي بميرم
ولي من خيلي فداتم من باش
گوشو مي گيري صدامو نشنوي
ولي من مست صداتم منوباش
زير لب قنده اگر بدم بگي
منكه حيرون لباتم منوباش
دلم از دوري تو درد اومده
ميدونم توئي نباتم منو باش
لب خنجر
بارها گفتيم و كس باور نكرد
ديده اي بر حال ما لب تر نكرد
زير خنجر تابها خورديم و كس
يك نصيحت با لب خنجر نكرد
جان ما شد بيكران دردها
قصه مارا كسي از بر نكرد
روز و شب در پنجه درد و فراق
كس چو ما بيهوده عمري سرنكرد
رفتم و جا مي گذارم خاطرات
راحت آنكس درد را باور نكرد
نیایی بهتره آقا
امان از دست این مردم نیایی بهتره آقا
همه جودار بی گندم نیایی بهتره آقا
هزاران دکه دینی بنام پاک تو برپا
رهت را کرده اما گم نیایی بهتره آقا
بجدت خیلی از اینا به ظاهر مصلحت کوشن
بدنبال ری و گندم نیایی بهتره آقا
زتخریب تو می ترسم به فتوای فلان شاعر
و یا هم ماده چندم نیایی بهتره آقا
بیا و امتحانی کن مریدان ره خود را
برو نزدیکیای قم نیایی بهتره آقا
منی کز مدعیانم زبانم روز و شب با توست
ولی جانم فرنگ و رم نیایی بهتره آقا
بیا یک شب تماشا کن به ظاهر مست مولا را
که مستیشان بود از خم نیایی بهتره آقا
اگر پرسی زمن گویم بمان تافرصت بعدی
امیدی نیست در مردم نیایی بهتره آقا
قرن خطر
این چه قرنی است کزان خوف وخطر میبارد
روز و شب بر سر ما خون جگر میبارد
ابر آبستن دردست در آغوش بلا
یک شبه بارش غم تا به کمر میبارد
بر سر سفره ما حادثه مهمان قدیم
در دل بیشه ما تیغ و تبر میبارد
مادران را همه با دیده تر میبینم
اشک چون سیل ز چشمان پدر میبارد
این چه میدان نبردیست که درگیراگیر
بر سر لشکریان مغفر و سر میبارد
ما در این ورطه فتادیم گه تدبیر است
گرچه خون از دل و از دیده تر میبارد
اسب پی گشته و، زین نیم، سواران باقی
در دل شیر یلان شوق سفر میبارد
گر نکوبیم سر دشمن بدخوی پلید
در سرش حادثه ی شوم دگر میبارد
اصل خامیست چو خواهی ز عدو امنیت
در جدالی که در آن تیر و سپر میبارد
گرنجنبیم به تنبیه عدو این ایام
تا ابد ننگ ز هر کوی و گذر میبارد
شوریده لرستانی